دوشنبه ٠١ مرداد ١٣٩٧
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
دانشمندان معروف عصر آل بويه - قسمت دوم

 منبع : شارح

 نويسنده : داود الهامى    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1392/12/13  

گروه سوم, كسانى بودند كه براى نزديك شدن به دستگاه امرا و وزرإ زياد اصرار مى ورزيدند و تملق و چاپلوسى را از حد مى گذراندند و اغلب هم شكست مى خوردند و سر خورده مى شدند و چنان عقده حقارتى در آنها بوجود مىآمد كه تا آخر عمر نسبت به همه كس بدبين مى شدند و همواره در رنج به سر مى بردند, مثال بارز اين افراد در زمان آل بويه ابوحيان توحيدى است.

3 - ابوحيان توحيدى: كاتب
ابوحيان على بن محمد بن عباس توحيدى شيرازى ميان سالهاى 310 و 320 در خانواده اى متوسط الحال ديده به جهان گشود(1) به قولى پدرش يا يكى از نياكانش نوعى از خرما به نام خرماى ((توحيد)) مى فروختند و نام توحيدى از همين جاست(2). ولى اين نيز محتمل است كه توحيدى مشتق از نام اهل التوحيد و العدل بوده باشد كه معتزليان بر خود نهاده بودند(3).زادگاه وى را به صورتهاى متفاوتى ذكر كرده اند كه: نيشابور, شيراز, واسط يا بغداد است, آنچه از گفته ياقوت بر مىآيد آن است كه ياقوت او را ايرانى مى داند(4) اساتيد اصلى او عبارت بودند از: ابوسعيد سيرافى و على بن عيسى بن رمانى در علوم زبانى, علماى شافعى ابوحامد مرورودى و ابوبكر شافعى در علوم دينى و يحيى بن عدى و ابوسليمان سجستانى در فلسفه.
كسانى كه در پرورش شخصيت او اهميت كمترى داشتند عبارت بودند از: قاضى ابوالفرج معافا بن زكريا, ابوالحسن بن سمعون واعظ, ابومحمد جعفر خلدى صوفى(5). ياقوت در شرح حال او گفته است:
ابوحيان در همه علوم: نحو, لغت, شعر, ادبيات, فقه, كلام(بر رإى و مذهب معتزله) وارد است و او شيخ صوفيه و فيلسوف اديبان و محقق علم كلام و پيشواى شيوانويسان مى باشد, از نظر هوش و زيركى و زبانآورى و قدرت بر سخن يگانه و بيمانند جهان است و علوم بسيارى تحصيل كرد و از هر هنرى حفظ نموده و علم و درايت و اطلاع فراوانى دارد(6) سبكى گفته است: ((كان اما ما فى النحو و اللغه و التصوف, فقيها مورخا))(7) او در نحو و لغت و تصوف پيشوا و فقيه و مورخ بوده است. با وجود اين همه مراتب علمى به نوشته ياقوت با آن همه ذكإ و فطانت كه وحيد دنيا بوده بسيار بدزبان و هجوكن و عيب جو بود(8).
توحيدى كاتب حرفه اى و نديم بود و دلش مى خواست مانند صاحبان نعمت و ثروت زندگى نمايد ولى مى ديد كه شغل كتاب نويسى و صحافى نمى تواند او را به هدفش نزديك سازد. از اينرو به گردآورى مال روى آورد و به عادت اكثر علما و ادباى آن زمان به صله و جايزه وزيران چشم طمع دوخت و پيش ابن عباد و ابن سعدان و مدلجى رفت و در اين اتصال و ارتباط خود را مستحق اجر و مزد و صاحب حق و پاداشى مى دانست كه بر صاحبان دولت واجب است آن را بپردازند. ولى از آنچه مى خواست چيزى به دست نياورد. اين نااميدى و محروميت او را بر تمام اجتماع خشمگين ساخت و معاصرانش را به ضعف دين و فساد اخلاق و نقص مروت و شدت بخل و فساد قلوب نسبت داد و به قدرى شكايت و داد و فرياد سر داد كه شايسته اديبى چون او نبود(9).
چنان كه گويد:
((من اين حروف را از حزن و اندوه درون وحسرت و غيظ و دلتنگى نوشته ام و تو از حال من آگاه و از اسرار من مطلعى و مى دانى كه فقر و پريشانى مرا بيجان و زندگى مرا تباه و مرا همنشين درد و رنج نموده است زيرا من هرگونه مونسى و يار و همراه و دلسوزى را از دست داده ام به خدا چه بسا در مسجد جامع نماز خوانده ام و نديده ام كه كسى پهلوى من نماز بخواند و اگر هم اتفاق افتاده بقال يا عطار يا پنبه زن يا قصاب و يا كسى بوده كه بوى گندش مرا بى حال كرده است. حال و لفظ و دين و خلق من عجيب و غريب شده است و به وحشت مإنوس و به تنهائى قانع و به خاموشى معتاد و به حيرت و سرگردانى آشنا و از هركس مإيوس و منتظر هرگونه بلا گرديده ام و خورشيد عمر به لب بام و آب و رنگم به خشكى گرائيده است))(10).
در كتاب ((محاضرات)) انواعى از بدبختى و شكايات ادبا را بيان نموده گويد:
((ابوبكر قومسى فيلسوف, كارش به جائى رسيد كه اگر براى غسل به دجله مى رفت, آبش مى خشكيد و اگر به خشكى مى رفت كه با خاك تيمم كند, تبديل به سنگ سخت مى شد)). 
و سپس در تعقيب و تفسير سخن ابوبكر گويد:
((در اين باره براى تو شريكى جز خودم نمى يابم محروميت من به حدى رسيده است كه با درستى نقل و خوشنويسى به اندازه كودنى كه نوشته را منسوخ و اصل و فرع را از ميان مى برد, رزق و روزى به دست نمىآورم))(11).
گويا مقدر شده بود كه ابوحيان مإيوس و محروم زندگى كند و لذا هرگاه خواست كه بر روزگار چيره شود, روزگار بر او غالب گرديده و هر وقت پيش وزيرى يا بزرگى راه يافت, تا مانند كسانى كه از او پائين ترند, از ايشان بهره مند گردد, بخت با او يارى نكرد و آرزوهايش تبديل به درد و رنج و لبخندش بدل به شيون و زارى گرديد و بدين ترتيب زندگى نكبت بار خود را گذراند و پس از مرگ هم به دست فراموشى سپرده شد, به طورى كه ياقوت از اين كار تعجب نموده گويد:
((هيچ يك از اهل علم را نديدم كه نامش را در كتابى ذكر كرده باشد و يا اسم او را در ضمن خطابى آورده باشد و اين بسيار شگفت انگيز و تعجبآور است))(12).
ابوحيان احساس مى كرد كه بر معاصران خود تفوق و برترى دارد و اين احساس بر او غلبه داشت و گاهى نمى توانست اين احساس را در خود پنهان كند. اين موضوع از سوالى كه براى ابن مسكويه فرستاده, آشكار است ابن مسكويه به پرسش او پاسخ داده و در آن چنين گفته است:
((در اين مسإله تكبرى به تو دست داده و خود را گم كرده اى مانند شتر مستى به اين در و آن در مى زنى و كج مى روى.... اى ابوحيان با ما بساز -خدا با تو بسازد- و بند گلوى ما را كمى شل كن و بگذار آب دهان ما پائين رود, ما را به نقص بزرگ و شك و ترديدى كه در ما هست, واگذار. و ما را به جهل و نادانى خودمان مغلوب مساز.. .))(13).
توحيدى سختگير بود, زبانى ناسزاگو داشت كه متوجه همه كسانى بود كه مقصر مى شمرد به ويژه بلندپايگان و اربابان قدرت. اين عيب را به او گوشزد كرده بودند ولى بى لجاجت تصديق كرده بود(14).
ابوحيان ظاهرا براى اولين بار به دربار وزير مهلبى راه يافت. مهلبى در سال 339 به وزارت معزالدوله رسيد وى شخصيتى قوى داشت و در عصر بويهى دور مهمى بازى كرد و اسباب رياست در او جمع بود(15). اهل علم و ادب را دوست داشت و با نويسندگان و اديبان مهربان بود(16). و شايد همين شهرت سبب شد كه ابوحيان بدو نزديك شود ولى طبق گزارشى كه در چند منبع تكرار شده است, مهلبى وزير به دليل انديشه هاى بدعتآميزى(حلاجى) كه توحيدى در كتاب ((الحجج العقلى اذا ضاق الفضإ عن الحجج الشرعى)) بيان كرد او را از بغداد تبعيد نمود(17). و اين تنها كتابى است از كتابهاى ابوحيان كه در آن بعضى از آرإ صوفيه را كه در ظاهر با قواعد اسلامى منافات دارد, بيان نموده است و گفته اند كه صاحب بن عباد توحيدى را به زندقه متهم نمود و او گريخت و مهلبى وزير او را جستجو كرد تا به قتل برساند او به ديار بكر گريخت و در استتار درگذشت(18).


ابوحيان و ابن العميد
ابوحيان بغداد را به قصد رى براى پيوستن به ابوالفضل بن عميد ترك نمود. به اجماع مورخان ابن عميد اهل قم و شيعه مذهب بوده است(19). او وزارت ركن الدوله و رياست منطقه جبل را به عهده داشت و آوازه اش آفاق را پر كرده و دربارش مركز اهل علم و ادب و طالبان جاه و ثروت بود, توحيدى انتظار داشت ابن عميد او را از چنگال فقر و بيچارگى برهاند و از بذل و بخشش بهره مند سازد, ولى هرگز نتوانست به آرزويش برسد لذا زبان به بدگوئى او گشود و در كتاب ((مثالب الوزيرين)) تمام عيوب و نقايص او را برشمرد و آشكار ساخت. او در يكجا مى نويسد:
ابن عميد ابوالفضل فساد ديگر و مصيبت ديگرى است, فضلش طورى است كه مانند نقص ابن عباد نيست. و با اينكه سفيه است, اظهار علم مى كند و علمى را ادعا مى كند كه بدان جاهل مى باشد. معتقد است كه دلير است با اين كه از ((منزوف ضرط))(20) ترسوتر است. ادعاى منطق مى كند ولى چيزى نمى داند و يك حرف هم پيش كسى نخوانده است خود را در هندسه كامل مى داند, ليكن از آن به دور است و حساب نمى داند و در دخل و خرج از همه مردم نادان تر است و در روزگار خود يك روز در وزارتخانه اش ننشست و حكمى را فيصله نداد و مشكلى را حل نكرد و با حيله هاى دقيق و وسائلى نامعلوم پيش ديگران چنان وانمود مى كرد كه او يگانه دنياست....))(21).
باز مى گويد:
((شيخى طبرى در يكى از شبهاى رمضان با فقها و قاضى ابن شاذان در مجلس ابن عميد مى شود و چون آفتاب غروب نموده و هوا تاريك مى گردد, دربان برخاسته همه را متفرق مى سازد آن شيخ قصد داشته چون غريب بوده آنجا بماند و افطار نموده و شب را به صبح برساند. لكن دربان او را به باد دشنام گرفته دستور مى دهد او را به زور از مجلس بيرون اندازند به طورى كه پشت او به زمين خورده زخم مى گردد و در تمام اين حالات ابن عميد حاضر بوده و صحنه را مشاهده مى كرده است ولى يك كلمه سياه يا سفيد از دهان او بيرون نيامده.....))(22).
توحيدى داستانهائى از اين رقم در مذمت وزير ابن عميد رديف كرده است انسان تعجب مى كند كه ابوحيان چگونه قلمش را در ريختن آبروى ابن عميد به كار برده و تا اين حد در عيبجوئى و هجو او جلو رفته ولى گويا نااميدى ابوحيان در درگاه ابن عميد او را وادار نموده كه در مذمت و طعن او مبالغه و زياده روى كند.


ابوحيان و ابوالفتح بن العميد
ابوالفتح على بن محمد ملقب به ((ذوالكفايتين)) پس از وفات پدرش ابوالفضل به سال 360 هجرى در رى و اصفهان وزير ركن الدوله و سپس وزير پسرش مويدالدوله گرديد. ابوحيان در كتاب مثالب درباره ابوالفتح بن عميد چنين مى گويد:
((اما ابوالفتح ذوالكفايتين جوانى زيرك و باهوش بود, خوب شعر مى گفت و خوب مى نوشت و خوبيهاى بسيار داشت, اما به واسطه كوتاهى عمر, آنچه در نيرو و قوتش بود, ظاهر نگرديد))(23).
ابوحيان به اميد اين كه منشى يا رئيس اداره نگارش و يا يكى از نزديكان خوشبخت ابوالفتح شود, به درگاه او روى آورد و براى اين كه در دل او جاى گيرد, نامه اى به او تقديم كرد كه بسيار طولانى و پر از ذلت و بيچارگى نويسنده و عزت و بى نيازى ممدوح است(24). خواننده آن در صورتى كه به زيركى و هوشيارى ابوالفتح بن عميد باشد, نويسنده آن را از دو حال بيرون نخواهد دانست: نادانى كه نمى داند با وزيران ادب دوست چگونه برخورد كند, يا كسى كه خود را به نادانى زده با ستايش بيرون از حد معقول مى خواهد ممدوح را خرد كند(25).
در اينجا نيز ابوحيان به هدف خود نمى رسد و لذا پس از آن ستايش و ثناى مبالغهآميز, ابن عميد را در كتابهاى خود به ناسزا گرفته است و ليكن ابوحيان اين بار در دشنام دادن به ابوالفتح زياده روى نكرده و با او مانند ابن عباد رفتار ننموده است و آنچه گفته است, (مانند مردى فاضل و كريم) درحال غفلت و گرفتارى رخ مى دهد, به هر حال آنچه ابوحيان درباره ابوالفتح بن عميد بيان نموده از روى خشم و نااميدى بوده است.
يكى از اتهامات او چنين است: 
((روزى با ابوزيد مروزى به خانه ابوالفتح ذوالكفايتين رفتيم نگذاشتند كه پيش او رويم, دربانش گفت كه او غذا مى خورد. ابوزيد به دربان گفت: بگذار تا در راهرو منزل بمانيم تا او از غذا خوردن دست بكشد, او نپذيرفت نا اميد باز گشتيم(26).


ابوحيان و صاحب بن عباد
توحيدى در پى اين حوادث ناگوار بار ديگر عزم رى كرد و در سال (367) در آنجا به خدمت صاحب بن عباد درآمد و سه سال نزد او ماند. اما بازهم نااميد شد. صاحب به كرم و بخشندگى نسبت به اديبانى كه وى را مى ستودند, مشهور بود و در هر شبى از ماه رمضان هزار نفر پيش او افطار مى كردند(27) پانصد شاعر صاحب ديوان او را مدح نموده(28) و او بديشان انعام مى داد و ايشان را به خود نزديك نموده قدر ايشان را مى شناخت و ايشان نيز از صاحب خوششان آمده پيوسته او را مى ستودند, بلكه اشراف و نويسندگان و شاعران و زهاد و فقهاى بغداد و مكه و مدينه نيز از عطاياى او بهره مند مى شدند(29).
او در مجالس علما و ادبا آزاده بود و مى گفت: ((ما در روز سلطان و در شب اخوانيم)).
ابن بابك گويد:
((از صاحب شنيدم كه مى گفت مرا به صد هزار قصيده شعر عربى و فارسى ستوده اند و اموالم را بر شعر و ادبا و زوار و نيازمندان صرف نمودم, هيچ شاعرى و شعرش به اندازه ابوسعيد رستمى اصفهانى و شعرش ((ورث الوزاره كابرا عن كابر)) مرا خشنود و شادمان ننموده است))(30).
اكنون بر خورد ابوحيان را با صاحب بن عباد از زبان خود او بشنويم:

1 - ابوحيان گويد:
((وقتى نزد صاحب بن عباد رسيدم به من گفت: كنيه ات چيست؟ گفتم: ابوحيان. گفت: شنيده ام كه ادب پيشه اى؟ گفتم: مانند مردم روزگار. گفت: ابوحيان منصرف است يا غير منصرف؟ گفتم: اگر خداوندگار او را بپذيرد لا ينصرف است چون صاحب اين سخن را شنيد, خودش را گرفت و بدش آمد.
پس از آن به من گفت: در منزل من فرود آى و اين كتاب را بنويس. گفتم: فرمانبردارم. بعد از آن به يكى از اهل خانه گفتم: من از عراق بدين درگاه روى آوردم تا از شغل شوم كتابنويسى آزاد شوم, زيرا كتابنويسى در بغداد كساد نبود. او اين سخن را به صاحب رساند, و اين كار بر بيزاريش از من افزود(31).
2 - روزى به من گفت: اى ابوحيان چه كسى به تو كنيه ابوحيان را داده است؟ گفتم: بزرگترين و كريمترين مرد روزگار. گفت: او كيست؟ گفتم: تو. گفت: كى؟ گفتم: هم اكنون كه گفتى اى ابوحيان چه كسى كنيه ابوحيان را به تو داده است؟ پس اين سخن را رها نمود به سخن ديگرى پرداخت و نشانه ناخرسندى بر او پيدا شد(32).
3 - روزى قصه مردى را مى گفت كه چيزى به او داده و او از قبول آن امتناع كرده بود و اين مصراع را برخواند:
((و لابد من شيى يعين على الدهر)). سپس گفت: از چند تن اول اين بيت پرسيدم و هيچكدام نمى دانستند. گفتم: من مى دانم. نگاهى خشمآلود به من كرد و گفت: چيست؟ گفتم: فراموش كردم. گفت: به همين زودى؟ گفتم: وقتى كه حالم خوب بود به يادم آمد و چون دگرگون شد, فراموش كردم. گفت: چه تغييرى واقع شد؟ گفتم: صاحب خشمآلوده نگاه كرد و براى رعايت ادب لازم است سخنى كه خشم آورد, گفته نشود. گفت: تو كيستى كه من بر تو خشم گيرم؟ از اين سخن درگذر(33).
4 - وقتى ديگر, نجاح خادم كه ناظر كتابخانه اش بود, سى جلد از رسائلش را آورد و گفت: خداوندگار مى گويد: اينها را استنساخ كن كه از خراسان از ما خواسته اند. من گفتم: اين طول مى كشد اگر خداوند رخصت دهد, منتخباتى از آنها استخراج كنم كه مقبول خاص و عام و زينت بخش هر مجلس و محفلى باشد. اين سخن را بدون آگاهى من بدو بردند گفت: بر رسائل من طعن زده است. و از استنساخ آنها سرپيچى كرده و آنها را خوار شمرده به خدا از من خوبى نخواهد ديد. گوئى به قرآن طعن زده ام يا به كعبه بى احترامى كرده ام يا شتر صالح را پى كرده ام, اى مردم گناه من چيست؟ اگر نتوانم 30 جلد از چيزى كه اين سگ مى خواهد, رونويسى كنم تا عذرش را در سرزنش من براى امتناع از اين كار بپذيرم؟ آيا كسى مى تواند اين اندازه كتاب نويسى كند و اميدوار باشد كه خداوند او را از نعمت چشم و بدن بهره مند خواهد داشت(34).
5 - از ابوحيان حكايت شده است كه گفت: روزى بر سر سفره صاحب بن عباد خوراكى كه با ماست ترش پزند, آوردند. صاحب به من گفت: اى ابوحيان اين خوارك پيرمردان را ناراحت مى كند و زيان مى رساند. گفتم: خوبست كه صاحب بر سر سفره اش طبابت نكند (پزشكى نه خوب آيد از ميزبان), گوئى سنگى به دهانش زدم شرمنده و خجلت زده شد و ديگر سخنى نگفت تا از خوراك دست كشيديم(35).
6 - روزى در سراى او در گوشه ايوانى نشسته براى او كتابت مى كردم, در اين وقت از دور پيدا شد, به احترامش از جاى برخاستم گفت: بنشين كه وراقان پست تر از آنند كه براى ما بپا خيزند, خواستم به او پاسخى دهم, زعفرانى شاعر گفت: خاموش زيرا اين مرد احمق و بى حياست. خنده بر من چيره شد و از سبكى دلم عقلى خشمم به شگفتى تبديل گرديد زيرا براى گفتن اين سخن دهانش را به مسخره باز و بينيش را بالا و گردنش را كج و كمرش را خم نمود. گوئى ديوانه اى از تيمارستان بيرون آمده است و اين صحنه را چنان كه بايد نمى توان نشان داد مگر به ديدن(36).
ابوحيان براى هجو صاحب بن عباد مجوزى به دست آورده به آيه اى از قرآن كريم متوسل شده كه مى گويد:
(لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم).
سپس مى گويد: اصحاب ما روايت كرده اند از ابن عباس كه گفته است: معنى آن است كه كسى كه در پذيرائى و ضيافتش اكرام نشود. اگر اين تإويل صحيح و اين وجه معروف باشد, من آن مظلوم ستمديده ام و هر ستمديده اى بايد تظلم كند. با اين مقدمات ابوحيان در ذم و بدگوئى از صاحب بن عباد به خود صورت حق به جانب داده و مى گويد: من آنچه از ابن عباد مى گويم بدون شاهد و دليل نمى گويم و هرچه مى گويم حقيقت محض و صفاتى است كه از خوب و بد بدانها آراسته است و منظور من گفتن مطالبى است كه خود آزموده و يا از ديگران شنيده ام(37).
ابوحيان در سال 370 از نزد صاحب بن عباد به بغداد باز گشت چنانكه گويد: 
((در مدت سه سال يك درهم يا چيزى كه يك درهم ارزش داشته باشد, به من نداد و چون مرا محروم نمود و به خشم آورد و تنها با من اين كار را كرد از او هرچه مى دانستم گفتم و بديهاى او را بيان كردم و هر كه بدى را آغاز كند, ستمگرتر است))(38).
ظاهرا بعد از آن كتاب ((مثالب الوزيرين)) را نوشت كه حاوى مطاعنى است كه به دو نفر وزير روشن ضمير صاحب بن عباد و ابوالفضل بن العميد بسته است. ابن خلكان گويد: در اين كتاب به دو نفر وزير خوشنام تاخته, نقائص ايشان را شمرده, فضائل ايشان را سلب كرده و نهايت تعصب به كار برده و انصاف ننموده است.
سپس گويد: موافق آنچه خودم تجربه كرده و از موثقين نيز شنيده ام, اين كتاب بسيار شوم و بد ميمنت است, هركه تملكش نمايد, احوالش واژگون گردد(39).


ابوحيان و ابن سعدان
پس از آن كه ابوحيان مإيوس و نااميد از رى به بغداد آمد و از رفتار صاحب بن عباد پيش دوست قديمى اش ابوالوفإ مهندس شكايت نمود, وى دلش به حال ابوحيان سوخت و موجبات آشنائيش را با ابن سعدان وزير صمصام الدوله فراهم ساخت. آشنايى با ابن سعدان براى ابوحيان بسيار سودمند بوده است زيرا كتاب ((حيوان)) جاحظ را برايش رونويسى نمود و كتاب ((الصداقه و الصديق)) را براى او تإليف كرد.
ولى از آنجائى كه بخت بد هميشه همراه ابوحيان است, مى بينيم كه از غفلت ابن سعدان شكايت مى كند و اصرار مى كند كه ابوالوفاى مهندس وعده هاى وزير را درباره وى يادآورى نمايد و پس از آن كه مدتها داستانسرا و همنشين ابن سعدان بوده است, به او مى نويسد:
((من به مجلس وزير داخل شدم و از آن بزرگى يافتم و به دولت خدمت نمودم و در انواع سخن و گفتگو دخالت كردم تا سودى برم و بهره اى برگيرم و وزير همه اينها را پذيرفت و بر آنها نويد داد و من با روى گشاده, شادمان پيش خانواده ام باز گشتم... 
سپس از اين وعد و نويد عذر و بهانه دريافتم و سرگردان شدم كه آيا وزير را از اين كار باخبر سازم يا نه؟ پس از آن برايم معلوم شد كه مشكلات وزارت, خاطر وزير را پريشان ساخته از اينرو به او يادآورى نمودم ولى اين شكيبايى اجبارى قلب مرا كه مغرور اميد در جاى تو بود, كشته است. از آن وزير خواهشمند است كه تلخى نااميدى و حسرت شكست و عذاب امروز و فردا كردن را از من دور كند))(40).
آنگاه به دوستش ابوالوفإ متوسل شد تا وزير را وادار به انعام و اكرام او نمايد مى گويد:
((اى آقا آرزوى مرا برآور و حقوق دوستى را به ياد آور... كار مرا به وزير يادآورى كن, و نام مرا مكرر به گوشش برسان و او را وادار كن به من احسان نمايد)).
گويا بدگوئى ابوحيان و عدم سازش او با نزديكان ابن سعدان سبب گرديد, ابن سعدان نيز از ابوحيان روىگردان شود و بعيد نيست كه همه يا بعضى از نديمان ابن سعدان از تجاوز ابوحيان به حقوقشان در مجلس وزير باخبر شده او را تقبيح نموده و برايش سخن چينى كرده و ابن سعدان را از او باز داشته اند.
سرانجام ابن سعدان در سال 375 با توطئه عبدالعزيز بن يوسف معزول و مقتول گرديد و خودش به جاى او به وزارت صمصام الدوله رسيد. ابن يوسف تمام دوستان و ياران ابن سعدان را برانداخت. و بيم آن مى رفت كه ابوحيان نيز مشمول عقاب و عذاب ابن يوسف گردد زيرا وى از رجال وزير مقتول محسوب مى شد و از طرف ديگر در جلسات ابن سعدان از ابن يوسف بد گفته بود(41).
يا اين كه ابن يوسف انتقام ديگرى نيز از ابوحيان مى گرفت و آن بدگوئى وى از صاحب بن عباد بود, زيرا ابن يوسف از ارادتمندان وى بود(42). بدين جهت ابوحيان گريخت و پنهان گرديد و پس از مدتى از شيراز سر درآورد و دور از سلطه صاحب بن عباد و ابن يوسف با صوفيان و درويشان درآميخت و زندگى كرد تا مرگ وى فرا رسيد.


كتاب سوزى ابوحيان
ابوحيان نمى توانست بدون جاه و مال آسوده خاطر زندگى كند و ليكن هركارى كرد, مال كافى و مقامى شايسته به دست نياورد. از اين جهت پناهگاهى جز يإس و نااميدى برايش باقى نماند و لذا در هنگام پيرى به قناعت راضى و از خير مردم چشم پوشانده و از خدا خواست كه او را محتاج مردم نسازد و رساله علوم را با اين گفتار, درباره اهل فارس به پايان رساند:
((استخلف الله فيكم و عليكم و استغفره لى و لكم انه غفور رحيم منوح كريم))(43).
((در ميان شما خدا را مى گذارم و براى خودم و شما از او آمرزش طلب مى كنم زيرا خدا آمرزنده مهربان و كريم و بخشنده است)).
و در جاى ديگر مى گويد:
((خدايا آبروى ما را با توانگرى نگه دار و ما را تنگ روزى مگردان كه روزى خوار تو گرديم و از آفريدگان بدت چيزى بخواهيم و به ستايش بخشندگان و نكوهش منع كنندگان مال دچار گرديم درحالى كه نماينده عطا و بخشش توئى و گنجينه هاى آسمان و زمين به دست تست نه كس ديگر يا ذاالجلال و الاكرام(44).
ابوحيان چيزى كه مى بايست اول بفهمد, آخر فهميد از اين كه به مردم اميدوار بوده پشيمان شده و بر قانع بى نياز غطبه خورده است زيرا آدم قانع به ستايش و شكايت از انسان پستى دچار نگرديده است و در پايان كتاب ((مثالب الوزيرين)) گويد: من حسد مى ورزم بر كسى كه گفته است:
اعد خمسين حولا ما على يدلاجنبى و لا فضل لذى رحم
الحمد لله شكرا قد قنعت فلااشكو لئيما و لا اطرى إخا كرم ((پنجاه سال است كه بيگانه و خويشاوندى بر من دستى نداشته است از روى سپاس خدا را مى ستايم كه بدانچه دارم, خرسندم زيرا نه از فرومايه اى گله مى كنم و نه از بخشنده اى خوشآمدگوئى مى نمايم)).
و ليكن به طورى كه خود ابوحيان گفته است و ضعف و ناتوانى كه در سرشت وى كاشته شده, زندگيش را به صورت يك سلسله از عجايب و غرايب و ناهماهنگيها درآورده و اجحاف و بى مهريهايى كه در آن دوره به او شده, نيز به اين موضوع دامن زده است.
به هر حال ابوحيان در دوره پيرى و گوشه نشينى خود در شيراز از سختى زندگى و وحشت تنهائى و كينه شديد نسبت به مردم و بى اعتبارى دنيا آنچه از مولفات و آثارش در دسترس وى بوده, آتش زده تا پس از مرگ وى به دست كسانى كه قدر و ارزش آنها را نخواهند دانست, نيفتد.
ابوحيان پس از سوزاندن كتابها از عمل خود دفاع نموده و كوشيده است كه اين كار خود را موجه و منطقى جلوه دهد. خلاصه دفاع او چنين است:
1 - هر زنده اى بالاخره نابود مى شود جز آفريدگار.
2 - در اين كار استخاره نموده و به رضايت خداوند در آتش زدن آثارش اطمينان حاصل نموده است.
3 - او با پريشانى و فقر زندگى نموده, و آثارش براى او سودى نداشته و براى وى در ميان مردم آبروئى كسب ننموده است.
4 - كسى را پيدا نكرده كه آن كتب را بفهمد و قدر و ارزش آنها را چنانكه بايد, بداند.
5 - ترسيده است كه اگر در آنها سهو و اشتباهى رخ داده باشد, دشمنانش آن را وسيله آبروريزى او قرار داده بر او بتازند زيرا در هنگام حياتش به چشم خود حملات ايشان را ديده بود.
6 - عمر او از 80 گذشته بود و ديگر آرزويى براى به دست آوردن مقام و ثروت و لذت زندگى در دل نداشت.
7 - تمام دوستانش درگذشته بودند و نزديك بود كه او نيز بديشان بپيوندد.
8 - در اين كار اقتدا كرده به علما و دانشمندانى (از صوفيه) كه كتابهايشان را دفن كرده و يا در آب ريخته و يا پاره پاره نموده و يا سوزانده بودند.
9 - آوازه و شهرت, غير مفيد و بى ارزش است و تنها اعمال نيك و رضايت خدا سودمند و مفيد است.
10 - علاقه به كتاب مانند علاقه به زير و سيم است و صاحب كتاب و زر و سيم خواهد مرد. همچنانكه زر و سيم اندوخته شده سودى ندارد. كتاب نيز چنين است و تنها كار خير و عمل صالح كسب شده سودمند است.
11 - در حال يإس و نااميدى و بيمارى و بى چارگى به اين كار اقدام نموده است.
12 - و در پايان گويد: قضا و قدر الهى چنين بوده كه اين كتابها سوخته اند(45). 
وقتى كه ابوحيان كتابهاى خود را سوزاند, قاضى ابوسهل على بن محمد نامه اى براى او فرستاد و او را در اين كار سرزنش نموده, زشتى آن كار را برايش گوشزد كرد. ابوحيان در نامه اى مفصل كه در پاسخ آن فرستاده, علت سوزاندن كتابهايش را شرح داده و سعى كرده است كار خود را موجه جلوه دهد(46).
ناگفته پيداست كه توجيه ابوحيان اين كار زشت و غلط خود را مصداق ((عذر بدتر از گناه)) نموده است و به هيچ وجه منطقى نيست و قابل توجيه نمى باشد. مگر اين كه بگوئيم ابوحيان مرد گمراهى بوده و در آخر عمر به راه راست هدايت شده است و كتابهايش را كتب ضلال دانسته و آنها را نابود كرده تا ديگران با خواندن آنها گمراه نشوند. البته او از جوانى متهم به زندقه بوده چنانكه ابن فارس و ابن جوزى و شمس الدين ذهبى گفته اند:
((زنديقهاى اسلام سه كسند:
((ابن راوندى و توحيدى و ابوالعلإ معرى)) و بدترين ايشان براى اسلام ابوحيان است زيرا آن دو تصريح نمودند ولى وى تصريح نكرد))(47).
ولى علماى ديگر به درستى عقيده و صحت دين ابوحيان گواهى داده اند(48).
به هر حال ابوحيان يا در حال يإس و بى چارگى و خشم نسبت به مردم كتابهايش را طعمه حريق نموده و يا اين كه از صوفيانى بود كه كتاب را به خاك مى كردند و اوراق را مى شستند و ((جز دل آسپيد همچون برف))! خويش بر هيچ دفترى ديگر اعتماد نداشتند.


ابوحيان و تصوف
ابوحيان را ياقوت شيخ صوفيه(49) و سبكى متكلم صوفى(50) و صاحب كتاب ((شيرازنامه))(51) و ((شد الازار)) از بزرگان صوفيه(52) شيراز شمرده اند بنا به گفته مورخان, ابوحيان متإله, صوفى مسلك و صوفى هيإت بوده و بسيار با غريبان و گدايان آميزش مى كرده و با اصحاب خرقه و ژنده پوشان معاشرت داشته است(53).
از آنجا كه بيشتر دوستان ايام جوانيش مانند ابن سمعون و جعفر حنظله و ابن سراج و ابن جلإ زاهد و ابى زيد مروزى صوفى بوده اند, معلوم مى شود ابوحيان از اول صوفى يا صوفى منش بوده است. ظاهرا يكبار با همراهى جمعى از صوفيه پياده به حج رفته است(54) از اينرو استادان و دوستان صوفى او در شكل زندگانى صوفيانه اش تإثير زيادى داشته اند. ظاهر نامرتب و ناسازگارى او با امرا و وزرإ و شكست او در زندگى شايد از اين لحاظ بوده است و به شيراز رفتن و در كاروانسراها زيستن او و سوزاندن كتب در اواخر عمرش و دفن شدن وى پهلوى قبر ابن عفيف صوفى و نماز خواندن شيخ الشيوخ احمد بن سالبه با جمعى از صوفيان بر مزار او(55) حكايت از اين دارد كه او از اول صوفى بوده و صوفيان او را يكى از روسا و شيوخ خود مى دانسته اند.
محمد كرداوغلى مى گويد:
((ابوحيان چنانكه از سخنش پيداست, هم از صوفيان اهل باطن و هم از حكماى متدين اهل ظاهر است و بين صوفيه امثال مجالسى و تسترى و جنيد و سرى سقطى و ابراهيم بن ادهم و ناسكان و صوفيان ديگر و بين مذهب امثال سجستانى و ابن رفاعه در حكمت جمع نموده است, كتابهاى او گواهى مى دهد كه متصوف و فيلسوف بوده و بين علوم مادى و معادى جمع كرده و از عهده هر يك به خوبى برآمده و طريقه مخصوصى در تصوف ندارد(56).
به هر حال بعضى از مورخان ابوحيان را به زندقه و الحاد متهم نموده ولى گفته اند: كه او به فكر و زندقه بودنش تصريح نمى كند. شايد اين مربوط به اسلوب رمزى و پيچيده پر از اشاره و لغز, ادعيه و اوراد او باشد كه معمولا مورد انتقاد كسانى قرار مى گيرد كه با عبارات متصوفه آشنائى ندارند.
آدم ميتز براى خروج بعضى از متصوفه از قوانين اسلام اصل مهمى را متذكر شده و گفته است:
((در آن عصر طايفه بزرگى از صوفيه به حج اهميتى نمى دادند به طورى كه از يكى از صوفيان حكايت شده كه به يكى از حجاج دستور داده كه از رفتن به حج باز ايستد و به خدمت مادرش قيام نمايد و از صوفى ديگرى نقل كرده اند كه گفته است: از كسانى كه براى رسيدن به خانه و حرم خدا كه آثار دوستان اوست, دشت و بيابان را قطع مى كنند تعجب مى كنم كه چرا نفس و هواى آن را قطع نمى كنند تا به دل برسند كه محل آثار خدا است))(57).
ابوحيان هم كتابى به نام ((الحج العقلى اذا ضاق الفضإ عن الحج الشرعى)) تإليف نموده و گفته شده است از نام كتاب پيداست كه او به يكى از واجبات مخصوص اسلامى يعنى حج بى اعتنا و سهل انگار بوده است.
صاحب روضات گفته است كه اين كتاب نظير كتابى است كه حسين بن منصور حلاج در كيفيت حج فقرا از اختراعات خود نوشته و همان سبب قتل فجيع او گرديده است(58).
اما كتابى را كه به ابوحيان نسبت داده اند (الحج العقلى) و او را متهم ساخته اند بر اين كه به حج بى اعتنا بوده است, دليل صحيحى در دست نيست كه اين نسبت را تإييد كند, زيرا تاكنون نه نسخه اى از آن ديده شده, و نه عبارتى از آن نقل گرديده است.
اما در صوفى بودن ابوحيان شكى نيست او به وحدت وجود ايمان داشته(59) و اين آخرين مرحله است كه تصوف را به زندقه نزديك مى كند. اما اين كه آيا در اين امر تحت تإثير تعليمات حلولى حلاج قرار گرفته است يا نه, معلوم نيست. به هر حال صوفى بودن ابوحيان مسلم است. و مانند هر صوفى ديگر روى مذهب به خصوص از مذاهب اسلامى تعصب نشان نداده است. وى اگرچه اهل بيت پيغمبر را دوست داشته و از احاديث ايشان در كتابهايش آورده, و امامان اهل بيت را تمجيد و تكريم نموده, ولى هرگز شيعه اصطلاحى نبوده است زيرا از شيخ مفيد كه از بزرگان شيعه و استاد شريف رضى و شريف مرتضى بوده, انتقاد نموده(60). و شيعه را روافض ناميده است(61).
در واقع ابوحيان سنى صوفى بوده در امور دين به قرآن و سنت عمل مى كرده و منكر خلافت خلفاى ثلاث نبوده است(62).

پى نوشت ها:
1. بيست مقاله علامه قزوينى: ج2, ص126.
2. دانشنامه ايران و اسلام: دفتر8, ص1029.
3. لسان الميزان: ج15, ص5 - سيوطى, لب اللباب, ذيل توحيدى.
4. معجم الادبإ: ج15, ص5 - سيوطى, بغيه الوعاه: ص348.
5. دائره المعارف اسلامى, شرح حال ابوحيان به قلم مرگليوث.
6. معجم الادبإ: ج15, ص5. 7. طبقات الشافعيه: ج4, ص3.
8. ياقوت: ارشاد الاريب: ج5, ص 380.
9. الامتاع و الموانسه ج1, ص 16.
10. الصداقه و الصديق: ص 6.
11. معجم الادبا: ج 15, ص 10.
12. معجم الادبا: ج15, ص 6.
13. الهوامل و الشوامل: ص 24.
14. ياقوت, ارشاد الاريب: ج5, ص 382.
15. تجارب الامم: ج2, ص 132 - 145.
16. معجم الادبا: ج9, ص 133.
17. طبقات الشافعيه: ج4, ص 2 - امرإ البيان: ص 502 - دائره المعارف الاسلاميه, جزء اول, ماده توحيدى: ص 333.
18. امرإ البيان: ص 502.
19. ابوحيان توحيدى, تحقيق دكتر مراديان: ص 103.
20. نام جانورى است در بيابان كه به ترسوئى معروف است.
21. مثالب الوزيرين: ص 212 - 213 ج2 ص 462 - 466.
22. مدرك قبل.
23. مثالب الوزيرين: ص 267.
24. معجم الادبإ: ج 15, ص 37.
25. ابوحيان توحيدى, مراديان: ص 120.
26. معجم الادبإ: ج15, ص 9.
27. بغيه الوعاه: ص 196.
28. معجم الادبا: ج6, ص 257.
29. همان: ص 300.
30. معجم الادبا: ج6, ص 263.
31. مثالب الوزيرين: ص 203.
32. همان: ص 204 - 207.
33. همان: ص 204 - 207.
34. مثالب الوزيرين: ص 325 - 326 - معجم الادبا: ج15, ص 35.
35. الهفوات النادره: ص 342 - معجم الادبا: ج15, ص7.
36. مثالب الوزيرين: ص 150 - 151.
37. مثالب الوزيرين: ص 55.
38. معجم الادبا: ج15, ص 44.
39. به نقل ريحانه الادب: ج7, ص 85.
40. الامتاع: ج3, ص 207.
41. الامتاع: ج3, ص 212 - 150 و ج1, ص 66.
42. يتيمه الدهر: ج2, ص 92.
43. رساله العلوم ملحق به رساله الصداقه و الصديق: ص 208.
44. معجم الادبإ: ج15, ص 48.
45. بررسى احوال و آثار ابوحيان توحيدى, تإليف دكتر مراد مراديان: ص 238 - 236.
46. بغيه الوعاه سيوطى: ص 348 - طبقات الشافعيه سبكى: ج4, ص 2 - ميزان الاعتدال ذهبى, ج 3, ص355.
47. طبقات الشافعيه: ج4, ص 2.
48. مدرك قبل.
49. معجم الادبا: ج15, ص5.
50. طبقات الشافعيه: ج4, ص 2 و 3.
51. ص 108.
52. شد الازار: ص 53 و 54.
53. بيست مقاله قزوينى: ج2, ص 169.
54. الامتاع و الموانسه: ج3, ص 155.
55. بيست مقاله قزوينى: ج2, ص 169.
56. امرإ البيان: ج2, ص 5000.
57. الحضاره الاسلاميه: ج2, ص 74.
58. روضات الجنات: ج4, ص 305.
59. مقابسات: ص 56.
60. الامتاع : ج1, ص 141.
61. البصائر: ج5, ص 109.
62. تفصيل اين بحث در كتاب ارزشمند ابوحيان توحيدى, نوشته دكتر مراديان مطالعه نماييد.

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 1 فروردین 1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 763 | کل بازدید : 6436500 
اخبار