سه شنبه ٠١ اسفند ١٣٩٦
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
ديدگاه غزالى در معناى نفس و اثبات وجود آن

 منبع : شارح

 نويسنده : حسين حقانى زنجانى    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1392/12/13  

ابو حامد غزالى(1) يكى از فلاسفه اسلامى و از متكلمين بزرگ و متفكران اهل سنت, مطالب زيادى در مسائل مربوط به تصوف و فقه و اصول و فلسفه نگاشته و تحقيقات زيادى در مورد نفس و اثبات آن و آثار و مسائل مربوط به آن انجام داده است. وى در كتاب ((معارج القدس فى مدارج معرفه النفس)) چنين مى نويسد:
((ما از شناخت نفس به شناخت خداوند تبارك و تعالى مى رسيم)). 
دو معنا براى نفس
سپس به براهين مربوط به حالات نفس انسانى پرداخته, قواى او و مسإله حدوث نفس و بقاى آن و اسباب سعادت و شقاوت نفس بعد از مفارقت از بدن را مورد تحقيق و بررسى قرار داده است. از جمله اين مطالب اين مسإله است كه نفس دو معنى دارد:
معناى اول: معناى جامع صفات ناپسند يعنى قواى حيوانى كه با قواى عقل متضاد بوده و اين معنى نزد صوفيه معروف است چنان كه در روايات نبوى گفته مى شود:((من إفضل الجهاد إن تجاهد نفسك)): ((از بالاترين جهادها, جهاد با نفس و مبارزه با خواهش ها و تمايلات نفسانى است)).
و باز پيامبر گرامى اسلام(ص) مى فرمايد: ((إعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك)): ((دشمن ترين دشمن تو نفس توست كه در باطن تو, قرار دارد)) و آن قواى حيوانى انسان است.
معناى دوم نفس: حقيقت آدمى و ذات اوست زيرا نفس هر چيزى حقيقت آن مى باشد(2).
سپس در باب جداگانه اى در كتاب ((معارج القدس))(3) در مقام اثبات وجود نفس چنين مى گويد:
((النفس إظهر من إن تحتاج الى دليل فى ثبوتها فان جميع خطابات الشرع يتوجه لا على معدوم بل على موجود حتى يفهم الخطاب...)).
((وجود نفس در انسانها آشكارتر از اين است كه نيازى به اثبات آن باشد, زيرا جميع خطاب ها و تكاليف شرعى متوجه بر موجودى است كه خطاب و تكليف را مى فهمد و درك مى كند نه بر شىء معدوم)).
پس نفس يك امر موجودى است كه وجود آن نيازى به اقامه دليل ندارد. ولى در عين حال در توضيح و اثبات وجود نفس انسانى چنين مى نويسد:
من المعلوم الذى لا يرتاب فيه ان الاشيإ مهما اشتركت فى شىء و افترقت فى شىء آخر فان المشترك فيه غير المفترق فيه...(4)))
((بديهى است كه اشيإ هنگامى كه در يك چيزى باهم مشترك باشند, طبعا در شىء ديگرى باهم افتراق دارند زيرا امر مشترك غير از امر مفارق است...)).

ادراك كليات و استنتاج هاى عقلى, دليلى بر نفس ناطقه
ما مى دانيم كه همه اشيإ خارجى در اين مشترك هستند كه همه آنها جسم هستند يعنى در آنها وجود ابعاد سه گانه طول و عرض و عمق هست; و در عين حال مشاهده مى كنيم كه اينها با يكديگر فرق دارند زيرا برخى از اجسام متحرك بوده, داراى اراده است و برخى ديگر به ذات خود حركت ندارد و يا صاحب اراده نيست. حال اين سوال مطرح است كه آيا حركت در اجسام به جهت جسميت آن مى باشد؟ و اگر چنين باشد, لازم است كه همه اجسام, حركت را داشته باشند زيرا همه اشيإ موجود هستند و لازمه آن حركت مى باشد پس لازم مىآيد همه اجسام, متحرك باشند درحالى كه چنين نيستند و اگر حركت در اجسام به جهت جسميت نبوده باشد, پس ناچار در داخل اين جسم, مبدإئى وجود دارد كه از آن به نفس تعبير مىآوريم خواه جوهر باشد يا عرض. مثال آن, اين كه ما اجسام نباتى را مى بينيم كه تغذيه كرده, نمو دارند و توليد مثل كرده, حركات مختلف در جهات دارند. اگر اين حركات در آنها به جهت جسميت باشد, لازم است در جميع اجسام اين حركت وجود داشته باشد چون آنها نيز جسم هستند و جسميت را دارند در حالى كه در سنگ و ديوار و كوه و بيابان چنين حالتى و حركتى قطعا ديده نمى شود و اگر اين حركات به جهت غير جسميت باشد, پس ناچار آن مبدإ, نفس نباتى خواهد بود. و ما مى دانيم آنچه در نباتات از حركت و... وجود دارد, در حيوانات نيز وجود دارد و علاوه; در حيوان ويژگى حس و حركت به اراده وجود دارد كه به سوى مصالح نفس خود در تلاش است به طورى كه از چيزهاى داراى ضرر و زيان دورى و به چيزهاى مورد نياز روى مىآورد پس مى دانيم كه قطعا يك معناى زايد در حيوانات وجود دارد كه نباتات آن را ندارند و آن نفس حيوانى است و باز مى دانيم كه آنچه در نباتات و حيوانات وجود دارد, در انسانها موجود است . عبارت وى در كتاب ((معارج القدس...)) چنين است:
((...ثم يجد الانسان فيه جميع ما فى النباتات و الحيوان من المعانى و يتميز بادراك الاشيإ الخارجه عن الحس مثل ان الكل إعظم من الجزء فيدرك الجزئيات بالحواس الخمسه و يدرك الكليات بالمشاعر العقليه و يشارك الحيوان فى الحواس و يفارقه فى المشاعر العقليه فان الانسان يدرك الكلى من كل جزئى و يجعل ذلك الكلى مقدمه فى الحواس و يستنتج منه نتيجه...))(5).
:((همه آن چيزهائى كه در گياهان و حيوانات موجود است, در انسان نيز موجود است. و انسان اشيإ خارج از حس خود را تميز مى دهد مثل اين كه مى فهمد و درك مى كند كه كل از جزء بزرگ تر است پس جزئيات را به حواس پنجگانه درك مى كند و كليات را با قواى عقلى و مشاعر باطنى خود ادراك مى كند پس انسانها با ساير حيوانات در حس كردن با حواس مشترك اند و تفاوت آن دو در ادراك كليات و مشاعر عقلى است به اين ترتيب كه انسانها از مجموع جزئيات, كليات را به دست مىآورند و اين امر كلى را مقدمه استنباط و استنتاج خود قرار داده, به تدبير و تفكر مى پردازند و نتايج بزرگ عقلى را به دست مىآورند)).
پس اصل ادراك و ادراك كننده و نه جسميت قابل عرض و نه نبات و حيوان قابل انكار است و لكن غير انسان از ساير اجسام از قبيل نباتات و حيوانات, ادراك كليات را ندارند پس معلوم است در انسان مبدإئى وجود دارد كه از آن به ((نفس ناطقه)) تعبير مىآورند كه داراى عقل است و كليات را تمييز مى دهد و نيكى و خوبى را مى فهمد و به استدلال و تدبر مى پردازد. و داراى عقل بوده, به طور اجمال اين موجود نفسانى در انسانها جوهر بوده, خاصيت ماده و صورت جسمانى را ندارد.
پس نتيجه اين مى شود كه هر مبدإئى كه از آن فعلى صادر مى گردد, يا به فعل خود شعور دارد و آن را درك مى كند, يا شعور نداشته, آن را درك نمى كند. موجوداتى كه فعل خود را درك نمى كنند و به آن شعور ندارند فعل آنها يا به يك طريق بوده يا مختلف و گوناگون مى باشد؟ و آنچه داراى شعور و درك مى باشد يا براى او تعقلى وجود دارد يا نه اگر داراى قوه عقل باشد, يا فعل او به يك طريق و نسق است يا مختلف مى باشد. پس پنج مبدإ در اينجا تصور مى شود پس مبدإئى كه فعل او يك نسق بوده و داراى شعور نباشد, اين مبدإ به نام ((مبدإ طبيعى)) ناميده مى شود مثل اين كه اجسام سنگين ميل به سقوط به زمين دارند و اجسام خفيف و سبك ميل به صعود.
اگر مبدإ اجسام مختلف بوده, داراى شعور نباشد, آن نفس نباتى است زيرا نباتات داراى حركت هستند و اگر مبدإ اجسام داراى شعور و ادراك بوده ولى فاقد عقل و ادراك كليات باشد, به آن نفس حيوانى اطلاق مى گردد و اگر مبدإ حركات داراى تعقل بوده, همراه تعقل, داراى اختيار و اراده نيز در انجام فعل و ترك بوده باشد, آن نفس انسانى است و اگر مبدإ حركات داراى عقل باشد و فعل او بر يك طريق بدون اختلاف بوده باشد, به آن در اصطلاح فلاسفه ((نفس فلكى)) مى گويند(6).
حال اين سوال قابل طرح است كه روح انسانى چه ويژگى دارد؟ و از كدام قبيل است؟ 
غزالى در پاسخ اين سوال در كتاب ((كيمياى سعادت)) ص 85 روح انسانى را از قبيل روح ملائكه مى داند و در اين مورد چنين مى نويسد:
((بدان كه روح آدمى دو روح است يكى از جنس روح حيوانى فائت و ديگرى از جنس روح ملائكه كه آن را روح انسانى مى ناميم و اين روح حيوانى را منبع; دل است و آن گوشت كه در جانب چپ نهاده است, و وى چون بخار لطيف است از اخلاط باطن حيوان و وى را مزاجى معتدل است(7).
كنكاش در آثار تإليفى غزالى و مطالعه آنها حاكى از اين است كه وى گاه به آراى ارسطو كه در آن, آرإ فارابى و ابن سينا بازتاب داشته, متمايل شده و گاه به آراى افلاطون كه آن را با مبانى دين اسلام موافق تر شمرده است, گرايش نشان داده است. پس غزالى در كتاب ((معارج القدس فى مدارج معرفه النفس)) ميان نفس نباتى و نفس حيوانى و نفس انسانى فرق مى گذارد و اين انواع سه گانه نفس را بدان طريق كه ابن سينا و فارابى تعريف كرده اند, توضيح مى دهد(8).

برهان استمرار دليلى ديگر براى اثبات نفس
غزالى براى اثبات وجود نفس مشهورترين دلائل ابن سينا را اقتباس كرده و نيز به ذكر يك دليل شرعى پرداخته است با اين بيان كه شرع, نفوس را مورد خطاب قرار داده و درباره دنيا و عقبى وعده و وعيد داده است, مجموع خطاب هاى شرع به نفس انسانى دلالت بر اين دارد كه نفس جوهر است. به عنوان مثال اگر درد و المى (گرچه) بر بدن وارد شود, به خاطر نفس است, از اين گذشته, نفس را عذابى ديگر است ويژه خود او چون خوارى, حسرت, درد و جدائى. اما آنچه را كه غزالى در اثبات وجود نفس از ابن سينا گرفته, برهان استمرار است آنجا كه مى گويد:
((تو مى دانى كه نفست از آن زمان كه بوده هيچ تبدلى نپذيرفته ولى بدنت و صفات آن همواره در تبدل بوده است زيرا اگر بدن متبدل نمى شد, نمى توانست تغذيه كند چون تغذيه اين است كه به بدن بدل ما يتحلل برسد پس نفس تو از جنس بدن نيست و موصوف به صفات بدن نمى باشد))(9).
مرحوم فضل الله حامد الحسينى(10) از علماى قرن نهم در كتاب ((رساله النفسيه)) صفحه 10 مى نويسد:
((غزالى و شيخ مقتول (منظور شيخ شهاب الدين سهروردى صاحب حكمه الاشراق) موافق مشائين اند...))).
غزالى در توضيح وجود نفس در ((احيإ العلوم))(11) و كتاب ((مشكاه الانوار))(12) مى نويسد:
((ان النفس و القلب و العقل و الروح الفاظ مختلفه لمعنى واحد و مظاهر متباينه لحقيقه واحده, هذه الحقيقه هى تلك اللطيفه الربانيه التى تسمى النفس))(13).
پس نفس نزد غزالى جوهر روحانى است كه نه جسم است و نه خاصيت و ويژگى جسمانيت را دارد و نه داخل در بدن است و نه خارج از آن و در عين حال روح موجود بوده, وابسته به بدن است مثل وابستگى عاشقى به معشوق خود!. مولف كتاب ((معارف و همعاريف))(14) در ماده روح نظريه بالا را از ابوحامد غزالى نقل مى كند و آن را به اكثر متكلمين شيعه مثل شيخ مفيد و بنى نوبخت و شيخ طوسى و از اشاعره مانند راغب اصفهانى نسبت مى دهد.

پى نوشت :
1ـ فرزند طاوس طوسى ملقب به حجه الاسلام, متولد شهر طوس خراسان سال 405 هـ ق (1058 ميلادى). وى ابتدا در نيشابور نزد امام الحرمين ابوالمعالى جوينى به تحصيل علوم فقه و اصول و منطق و كلام و فلسفه اشتغال ورزيد و در سال 480 هـ ق به بغداد رفت و مدرسى نظاميه به او تفويض شد و ده سال در آنجا بود. آنگاه از عراق به موطن خود باز گشت و چندى نيز در نظاميه نيشابور تدريس كرد و سپس به طوس رفت و در آنجا خانقاه و مدرسه اى ساخت و به عبادت و تدريس پرداخت و در 14 جمادى الاخر سال 505 هـ ق از دنيا رفت, كتابهاى زيادى در مورد اخلاق و فقه و اصول و تفسير و تصوف و عقايد و فلسفه به رشته تحرير درآورد. مشهورترين كتابهاى او: احيإ العلوم در علم اخلاق و كتاب ((معارج القدس فى مدارج معرفه النفس)) در خصوص مباحث مربوط به نفس و تهافت الفلاسفه و مشكاه الانوار و مقاصد الفلاسفه و... است. براى اطلاع بيشتر در حالات و زندگانى و آثار وى به لغت نامه دهخدا ماده ابوحامد غزالى, ص 395 و 396 و كتاب ((معارج القدس فى مدارج معرفه النفس)) ص 7 و 8 مراجعه كنيد)).
2ـ معارج القدس فى مدارج معرفه النفس: ص 39.
3ـ ص 42.
4ـ معارج القدس...ص 42.
5ـ ص 43.
6ـ معارج القدس... ص 44 - 43.
7ـ به نقل از كتاب ((فرهنگ معارف اسلامى)) تإليف دكتر سيد جعفر شهيدى: ج2, ص 244 چاپ اول تاريخ نشر 1362ش, ناشر شركت مولفان و مترجمان: ص 445.
8ـ علم النفس ازديدگاه دانشمندان: ص 14 تإليف دكتر حسن احدى, شكوه السادات بنى جمالى, تاريخ چاپ سال 1363ش, ناشر انتشارات دانشگاه علامه طباطبائى.
9ـ نقل با تصرف و اختصار از علم النفس. تإليف حناالفاخورى و خليل البحر, ص 563.
10ـ متوفاى سال 921هـ ق تصحيح و تحشيه اسماعيل واعظ جوادى.
11ـ ج3 ص 3.
12ـ ص 41. 13ـ كتاب منهج البحث عن المعرفه عندالغزالى, تإليف مكتور سعيد باسيل, دارالكتب اللبنانى, بيروت, ص 46.
14ـ تإليف سيد مصطفى حسينى دشتى.

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 2 اردیبهشت 1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 907 | کل بازدید : 5918926 
اخبار