چهارشنبه ٢٧ تير ١٣٩٧
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
ميزبان پيامبر صلی الله علیه و آله

 منبع : شارح

 نويسنده : مهدی پیشوایی    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1392/12/13   ( آخرين ويرايش : 1392/12/13 )

او از پيشگامان اسلام و تشيع بود و پس از درگذشت پيامبر اسلام(ص) از جمله شخصيت هاى برجسته اى بود كه در كنار على(ع) قرار گرفتند و تنها او را رهبر شايسته جامعه اسلامى تشخيص دادند. او شيعه اى آتشين و آگاه بود كه در مواقع گوناگون و در شرائط حساس و دشوار, با كمال صراحت, از ولايت امير مومنان على(ع) دفاع مى كرد و در اين زمينه هيچ گونه سازشكارى و پرده پوشى را روا نمى شمرد.
او هنگامى كه عازم جنگ صفين بود, از طرف برخى از عناصر ناآگاه مورد اعتراض قرار گرفت كه چرا به روى مسلمانان شمشير مى كشد؟!
او پاسخ داد: پيامبر به ما توصيه كرد كه در ركاب على(ع) با ((ناكثين)) و ((قاسطين)) و ((مارقين)) بجنگيم, ما با ((ناكثين)) جنگيديم و در راه جنگ با ((قاسطين)) هستيم و هنوز با ((مارقين)) روبه رو نشده ايم!

ابو ايوب انصارى(1)
ابو ايوب از حماسهآفرينان صدر اسلام و از پيشاهنگان ايمان و توحيد بود. او در بسيارى از صحنه هاى تكان دهنده تاريخ اسلام حضور فعال داشت. كوچه هاى گرم مدينه, دامنه تفتيده گردنه عقبه, ميدان خونين جنگ بدر و احد و... و پاى ديوارهاى بلند قلعه قسطنطنيه, هنوز خاطره هاى او را به ياد دارند, هنوز در بستر حوادث مهم و حساس تاريخ اسلام, رد پاى او, به چشم مى خورد, حوادثى كه آينده اسلام و مسلمانان را نقشبندى كرد و تاريخ بشريت را دگرگون ساخت.
او شاهد عينى بخشى از تاريخ اسلام, ميزبان پيامبر(ص), يار وفادار على(ع), رزمنده اى جان بركف, مسلمانى پرشور, و يكى از بزرگان انصار بود(2).

ديدار پيامبر(ص) با يثربيان
در تاريخ اسلام نخستين بار در جريان پيمان ((عقبه دوم)) با نام او آشنا مى شويم, او جزء هفتاد و سه نفر مسلمان بود كه در مراسم حج, از يثرب به مكه آمده با پيامبر اسلام(ص) بيعت كردند.
اين پيمان, نقطه عطف درخشانى در پيشرفت و شكوفايى اسلام بود و شخصيت هايى كه در آن پيمان تاريخى شركت داشتند, سهم بزرگى در اوج گيرى نهضت اسلام داشتند. اينك براى آن كه سير تاريخى و اهميت اين قضيه بهتر روشن گردد, قدرى به عقب برمى گرديم, و نخستين سالهاى دعوت عمومى پيامبر اسلام را ورق مى زنيم:
در شهر قديمى ((يثرب)) كه بعدا به نام ((مدينه الرسول)) معروف گرديد, دو طائفه معروف به نام ((اوس)) و ((خزرج)) كه از مهاجران عرب يمن بودند, از اوايل قرن چهارم ميلادى زندگى مى كردند, در ميان اين دو طايفه كينه ديرينه اى وجود داشت و جنگ هاى متعددى بين آنان رخ داده و خون هاى فراوانى ريخته بود.
از همان هنگام تا ظهور اسلام, جنگ و صلح به طور متناوب در ميان اين دو طائفه رخ مى داد, و تلفات و ضايعاتى به هر دو طرف وارد مى ساخت. در اثر اين درگيرىهاى طولانى, نيروهاى طرفين فرسوده شده بود و تمايل شديدى نسبت به صلح در ميان آنان پديد آمده بود.
از طرف ديگر پيامبر اسلام(ص) در سال هاى دعوت عمومى و آشكار خود در مكه, همه ساله با گروهى از قبائل عراب يثرب كه براى برگزارى مراسم حج, وارد مكه مى شدند, تماس مى گرفت و آنان را به آيين اسلام دعوت مى كرد.
در سال يازدهم بعثت, پيامبر اسلام(ص) در موسم حج با شش نفر از قبيله ((خزرج)) ملاقات نمود و آنان را به آيين اسلام دعوت كرد, آنان پس از شنيدن آياتى از قرآن, ايمان آوردند و آنگاه به پيامبر اسلام(ص) گفتند: ميان ما آتش جنگ, همواره فروزان است, اميد است خداوند به سبب آيين پاك تو, آن را فرو نشاند, و ما اكنون به ((يثرب)) برمى گرديم و آيين تو را عرضه مى داريم, هرگاه همگى آن را پذيرفتند, از نظر ما, هيچ كس گرامى تر از شما نيست.
اين شش تن پس از بازگشت به يثرب, فعاليت پى گير براى تبليغ اسلام در ميان مردم يثرب شروع كردند تا آنجا كه خانه اى نبود كه در آن سخن از پيامبر در ميان نباشد!(3).
تبليغات پى گير اين شش تن, اثر خوبى بخشيد و سبب شد كه گروهى از يثربيان به آيين اسلام بگروند.

پيمان تاريخى عقبه
در سال دوازدهم ((بعثت)), دسته اى مركب از دوازده تن, از يثرب حركت كردند و در ((عقبه)) (گردنه اى نزديك منى) با پيامبر اسلام(ص) ملاقات نموده, نخستين پيمان اسلامى را به وجود آوردند.
پيمان آنان علاوه بر پذيرش آيين اسلام, شامل تعهد دورى از شرك, خوددارى از دزدى, زنا, كشتن فرزندان خود, تهمت, و نيز تعهد انجام كارهاى نيك بود. اين پيمان, در تاريخ اسلام به نام پيمان ((عقبه اول)) معروف گرديده است.
پس از انعقاد پيمان, اين دوازده تن با دلى لبريز از ايمان, به ((يثرب)) باز گشتند و به فعاليت دامنه دارى پرداختند و طى نامه اى از پيامبر درخواست اعزام مبلغ كردند تا قرآن را به آنان تعليم نمايد. پيامبر, ((مصعب بن عمير)) را براى تعليم آيين اسلام به ((يثرب)) فرستاد.
((مصعب)) جوانى پرشور و با ايمان بود و در يك خانواده اشرافى و ثروتمند مكه پرورش يافته بود, ولى از روزى كه آيين اسلام را از دل و جان پذيرفته بود, خانه و زندگى و حمايت پدر و مادر خود را از دست داده دچار محروميت و فقر بود!
ورود مصعب به شهر يثرب, فصل جديدى در تاريخ اسلام گشود و موجى از شور و علاقه در دل مردم يثرب نسبت به آيين اسلام به وجود آورد, به طورى كه در ظرف يك سال, تعداد مسلمانان به هفتاد نفر بالغ گرديد. هرچه موسم حج نزديكتر مى شد, شور و هيجان مسلمانان يثرب افزونتر مى گشت و روزشمارى مى كردند كه موسم حج فرا رسد تا ضمن انجام دادن مراسم حج, پيامبر اسلام(ص) را از نزديك زيارت كنند و آمادگى خود را براى كوشش بيشتر در راه پيشرفت اسلام اعلام نمايند.

دومين پيمان عقبه
... موسم حج فرا رسيد, كاروان حج ((يثرب)) به سوى مكه رهسپار گرديد, در ميان آنان هفتاد و سه تن مسلمان بودند (كه دو تن از آنان زن بودند) اين گروه, در مكه با پيامبر اسلام(ص) ملاقات نموده براى انجام دادن مراسم بيعت, درخواست تعيين وقت كردند, پيامبر اسلام(ص) ((منى)) را به عنوان محل ملاقات تعيين كرد, شب سيزدهم ذيحجه, پاسى از شب گذشته بود كه پيامبر اسلام و مسلمانان در پايين ((عقبه)) گردهم آمدند و پس از گفتگوهايى, مسلمانان دست بيعت در دست پيامبر گذاشته پيمان بستند كه در صورت هجرت پيامبر(ص) به يثرب, با تمام قدرت از آن حضرت دفاع و پشتيبانى كنند.
پس از اتمام پيمان, پيامبر از ميان آنان دوازده نفر را به عنوان نماينده جمعيت انتخاب نموده سرپرستى مسلمانان يثرب را به عهده آنان گذاشت.
يكى از آن هفتاد نفر كه در آن شب تاريخى با پيامبر پيمان دفاع و پشتيبانى بستند, ((ابو ايوب انصارى)) از طايفه ((خزرج)) بود(4).
بدين ترتيب او يكى از سابقين در اسلام و از نخستين كسانى است كه آيين اسلام را پذيرفتند و در پشتيبانى و حمايت از پيامبر اسلام(ص) با تمام نيرو كوشيدند(5).

1ـ خالد بن زيد بن كليب خزرجى, برخى از مورخان, نام پدر او را يزيد, و برخى ديگر, نام خود او را ((خلاد)) ثبت كرده اند, و در هر حال, ((ابوايوب)) كنيه اوست. 
2ـ و كان سيدا معظما من سادات الانصار(الدرجات الرفيعه ص 314, وقعه صفين: نصر بن مزاحم, ص 366).
3ـ تاريخ طبرى: ج2, ص 86.
4ـ الطبقات الكبرى: ج3, ص 484 - مستدرك حاكم: ج3, ص 457 - تهذيب تاريخ ابن عساكر: ج5, ص 40 - تهذيب الاسمإ: ج2, ص 177 - الاصابه: ج1, ص 404 - الاستيعاب: ج1, ص 403 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: ج10, ص 112 - الغدير: ج7, ص 265.
5ـ الاصابه: ج1, ص 404.

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 4 تیر 1380

يكى ديگر از افتخارات بزرگ ابو ايوب, ميزبانى پيامبر گرامى اسلام(ص) هنگام هجرت به مدينه بود. همچنان كه گفتيم, بيعت مسلمانان يثرب, زمينه را براى هجرت پيامبر اسلام(ص) به اين شهر, فراهم ساخت. و از طرف ديگر چون مشركان مكه تصميم به قتل آن حضرت گرفته بودند, پيامبر اسلام, مكه را ترك گفته به يثرب هجرت نمود.
رسول خدا(ص) پس از طى مسافت بين مكه و يثرب, ابتدا به دهكده ((قبا)) كه در دو فرسخى يثرب قرار داشت, وارد شد و در منزل بزرگ قبيله ((بنى عمروبن عوف)) فرود آمد و در آنجا شالوده مسجدى را ريخت كه در تاريخ اسلام به نام ((مسجد قبا)) معروف گرديد.
مسلمانان يثرب كه سه سال بود به آئين اسلام ايمان آورده و هر سال نمايندگان خود را جهت ديدار و تجديد بيعت با پيامبر اسلام(ص), به مكه مى فرستادند, وقتى كه شنيدند پيشواى اسلام در دو فرسخى شهر آنان فرود آمده و چند روز ديگر وارد شهر خواهد شد, با شور و شوق فراوان در انتظار ورود پيامبر به يثرب بسر مى بردند و خود را آماده استقبال گرم از آن حضرت مى نمودند و براى ديدار پيامبر بزرگ اسلام, لحظه شمارى مى كردند.
پيامبر اسلام, بعد از چند روز اقامت در قبا, و پس از آن كه على(ع) به او پيوست, عازم يثرب گرديد.
قبيله ((بنى عمروبن عوف)) اصرار كردند كه حضرت در ((قبا)) اقامت گزيند, و عرض كردند: ما افراد كوشا و با استقامت و مدافعى هستيم(1), ولى رسول خدا(ص) نپذيرفت, هنگامى كه مركب پيامبر قدم در خاك يثرب نهاد, جوانان و مسلمانان, مقدم او را گرامى شمرده با طنين سرودهاى شادى, محيط مدينه را سرشار از شادى و شعف كردند. در اين هنگام سران قبيله ((اوس)) و ((خزرج)) از ورود پيامبر آگاه شدند و لباس و سلاح بر تن كرده و به استقبال او شتافتند, در مسير راه, روساى قبايل مختلف, زمام ناقه پيامبر را گرفته مى گفتند: ((ما افراد كوشا و با استقامت و مدافعى هستيم)) و اصرار مى ورزيدند كه پيامبر در منطقه آنان فرود آيد, ولى حضرت به آنان مى فرمود: ((شتر من را به حال خود واگذاريد, او مإموريت دارد)) (او در هركجا كه زانو بزند, من همانجا پياده خواهم شد)(2).
سرانجام ناقه پيامبر(ص) در زمين وسيعى كه مركز خشك كردن خرما, و متعلق به دو كودك يتيم بود, (محل فعلى مسجدالنبى) و در نزديكى خانه ابوايوب قرار داشت, زانو زد.
مردم اطراف ناقه پيامبر حلقه زده هركدام درخواست مى كرد حضرت در منزل او فرود آيد, در اين هنگام مادر ابوايوب از فرصت استفاده كرده اثاثيه پيامبر را به خانه خود برد, در اين بين كه اصرار و سماجت مردم براى ميهماندارى پيامبر, به اوج رسيده بود, حضرت نزاع آنان را قطع كرد و فرمود: ((إين الرحل))؟ ((لوازم سفر من كجاست؟)). عرض كردند: مادر ابوايوب برد! فرمود: انسان جائى مى رود كه اثاث سفرش در آنجا است(3).
بدين ترتيب افتخار ميزبانى پيامبر بزرگ اسلام, نصيب ابوايوب گرديد و او در تاريخ اسلام به عنوان ((ميزبان پيامبر)) ناميده شد(4).

ادب ميزبانى
ابوايوب در ميزبانى پيامبر اسلام(ص) از هرگونه ادب و احترام كوتاهى نمى كرد, او بالاى خانه خود اطاقى درست كرده بود, وقتى كه پيامبر اسلام به منزل او وارد شد, مايل بود اطاق بالا را به آن حضرت اختصاص دهد, زيرا خوش نداشت كه او در اطاق بالا و رسول خدا در اطاق پائين سكونت گزيند, از اين رو به حضرت عرض كرد: آيا اطاق بالا را دوست داريد يا پائين را؟ حضرت فرمود: پائين براى ما راحت تر است زيرا افرادى نزد ما رفت و آمد مى كنند (و اين امر اسباب زحمت مى شود) از آن روز, او طبق تمايل پيامبر, همراه مادرش در اطاق بالا, و پيامبر در اطاق پائين زندگى مى كردند ولى مواظب بود كه كوچكترين ناراحتى براى پيامبر, پيش نيايد. خود وى مى گويد:
((من و مادرم در اطاق بالا زندگى مى كرديم, هر وقت با سطل از پله ها آب بالا مى بردم, دقت مى كردم كه مبادا يك قطره آب به بدن رسول خدا بريزد, من و مادرم از پله ها به آهستگى بالا مى رفتيم تا رسول خدا صداى پاى ما را نشنود, و باهم آهسته صحبت مى كرديم تا پيامبر از صداى ما ناراحت نشود, هر وقت حضرت مى خوابيد, حركت نمى كرديم تا مانع خواب او نشويم, بسيارى از اوقات, موقع پختن غذا, در اطاق را مى بستيم تا پيامبر از دود ناراحت نشود, روزى كوزه آب ما شكست و آب آن به كف اطاق ريخت, مادرم بلند شد و با تنها قطيفه اى كه داشتيم, به سرعت آب كف اطاق را با آن خشك كرديم تا مبادا (از سقف نازك اطاق نفوذ كرده) بر سر پيامبر بريزد(5). 
پيامبر اسلام(ص) تا موقع ساختن مسجد, و حجره هاى اطراف آن, در منزل ابوايوب سكونت داشت و پس از آن كه منزل حضرت در كنار مسجد آماده شد, به آنجا منتقل گرديد(6).


پاورقى ها:
1. اقم عندنا فانا إهل الجد و الجلد و المنعه.
2. خلوا سبيلها فانها مإموره.
3. ابن هشام مى نويسد: خود ابوايوب اثاث پيامبر را به منزل برد (سيره ابن هشام: ج2, ص 141), ولى ابن شهراشوب مى نويسد: ناقه پيامبر, بر در خانه ابوايوب زانو زد, ابوايوب صدا كرد: مادر! در را باز كن كه سرور آدميان, گرامى ترين فرد عرب, محمد مصطفى و فرستاده برگزيده خدا آمده است.
مادر او كه نابينا شده بود, در را باز كرد و گفت: افسوس! كاش چشمم بينا بود و مى توانستم صورت رسول خدا را ببينم! (به نقل از الدرجات الرفيعه: ص 314).
4. بحارالانوار: ج19, ص 108 چاپ جديد -سيره ابن هشام: ج2, ص 141. اين قضيه در كتابهاى نامبرده در زير نيز به اختصار نقل شده است:
الطبقات الكبرى: ج3, ص 485 - اسدالغابه: ج2, ص 80 - تاريخ بغداد: ج1, ص 154 - حليه الاوليإ: ج1, ص 361 - البدايه والنهايه: ج8 , ص 58 - حياه الصحابه: ج2, ص 584 - الاصابه: ج1, ص 404 - الاستيعاب: ج1, ص 403 (در حاشيه الاصابه).
5. بحار : ج19, ص 109 و با اندكى اختلاف, سيره ابن هشام: ج2, ص 144 -الاستيعاب: ج1, ص 404 - حياه الصحابه: ج1, ص 584 - مستدرك حاكم: ج3, ص 461 و تهذيب تاريخ ابن عساكر: ج5, ص 41.
چنانكه گفتيم, ميزبانى ابوايوب, براى پيامبر اسلام(ص) در تاريخ اسلام معروف بود و مسلمانان, او را به اين نام مى شناختند و از خدمتگزارى او به بنيانگذار اسلام تجليل مى كردند كه يك نمونه آن تجليل ((عبدالله بن عباس)) از وى بود.
در زمان خلافت اميرمومنان على(ع) كه ((عبدالله بن عباس)) از طرف آن حضرت فرماندار بصره بود, ابوايوب وارد آن شهر شد, ابن عباس او را به گرمى مورد تجليل قرار داد و گفت: همچنان كه تو خانه خود را در اختيار پيامبر اسلام(ص) قرار دادى, اكنون من نيز بايد خانه خود را در اختيار شما قرار بدهم, آنگاه منزل خود را تخليه كرده در اختيار وى گذاشت, و علاوه بر آن, اموال فراوانى به وى هديه كرده, نيازهاى او را برطرف ساخت (الدرجات الرفيعه: ص 315 - البدايه والنهايه: ج8, ص 58 - مستدرك حاكم: ج3, ص 460 - تهذيب تاريخ ابن عساكر: ج5, ص 44).
6. اسدالغابه: ج2, ص 80 - حليه الاوليإ: ج1, ص 361 - الاصابه: ج1, ص 404 - الاستيعاب: ج1, ص 403 - سيره ابن هشام: ج2, ص 141.
حافظ ((ابن كثير)) و ((ابن حجر عسقلانى)) و حافظ ((ابوزكريا محيى الدين بن شرف نووى)) مى نويسد: رسول خدا مدت يك ماه در منزل ابوايوب اقامت داشت, و در اين مدت, منزل حضرت ساخته شد (البدايه والنهايه: ج8, ص 58 - تهذيب التهذيب: ج3, ص 91 - تهذيب الاسمإ: ج2, ص 177).
ولى ((محمد بن سعد)) مدت اقامت پيامبر در منزل ابوايوب را هفت ماه مى داند (الطبقات الكبرى: ج1, ص 237).
((محمد بن عبدالبر)) نيز بدون آن كه مدت دقيقى تعيين كند, مى نويسد: پيامبر در همان سال (اول) هجرت, مسجد را ساخت و به خانه خود منتقل شد(الاستيعاب: ج1, ص 403).

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 5مرداد1380

بهترين وقت نماز
در مدتى كه پيامبر اسلام(ص) در منزل ابوايوب اقامت داشت, او در تمام اعمال و رفتار آن حضرت دقت مى كرد و درسهاى آموزنده اى از روش انسانى و الهى پيامبر فرا مى گرفت به طورى كه اين مدت, در سازندگى شخصيت معنوى و رشد و پرورش ارزش هاى والاى اخلاقى او, تاثير شگرفى داشت. آنچه او از جزئيات روش پيامبر در اين مدت, نقل كرده است, براى همه ما جالب و آموزنده است و به همين جهت, ذيلا براى نمونه, يك مورد آن را از نظر خوانندگان محترم مى گذرانيم:
ابوايوب مى گويد: 
((پيامبر, مدت يك ماه در خانه من اقامت داشت(1) من در اين مدت تمام رفتار او را به دقت زير نظر داشتم, به محض آنكه هنگام اذان ظهر يا شب مى شد, اگر پيامبر سرگرم كار دنيا بود, فورا آن را رها مى كرد, و اگر خوابيده بود, انگار كسى او را بيدار مى كند, از خواب بلند مى شد, غسل يا وضو بجا مىآورد و سپس سرگرم نماز مى شد و با آرامش و وقار, چهار ركعت نماز به نحو كامل و نيكو بجا مىآورد)).
پس از يك ماه, هنگامى كه مى خواست منزل مرا ترك گويد, عرض كردم: 
اى پيامبر! يك ماه در منزل من اقامت داشتى و من ميل داشتم بيش از اين مى ماندى, من در اين مدت, تمام اعمال شما را به دقت زير نظر داشتم, من مى ديدم به محض آنكه هنگام ظهر يا مغرب مى شد, اگر در دستت كار دنيا بود, آن را رها مى كردى و بى درنگ سرگرم نماز مى شدى.
پيامبر فرمود: درهاى آسمان (رحمت خداوند) در آن هنگام باز مى شود و تا زمان خواندن نماز در آن وقت, بسته نمى شود, من دوست دارم در آن هنگام, عمل خيرى از ناحيه من, به درگاه پروردگارم فرستاده شود و عمل من, پيشاپيش عمل عبادت گزاران به سوى آسمان بالا رود(2).

همه جا در ركاب پيامبر
اگر ابوايوب در پيمان تاريخى عقبه, دست در دست پيامبر گذاشت, و اگر در تاييد پيمان خود, هنگام ورود پيامبر به شهر يثرب, ميزبانى او را از دل و جان به عهده گرفت, در عمل نيز به پيمان خود وفادار بود و از هرگونه جانبازى و فداكارى در راه اسلام دريغ نمى ورزيد, به طورى كه در تمام جنگ هاى زمان پيامبر, در ركاب آن حضرت شمشير مى زد و جان بر كف, در برابر جبهه هاى كفر و شرك مبارزه مى نمود(3).
نخستين جنگى كه در آن شركت كرد, جنگ ((بدر)) بود كه در آن ((مطلب بن حنطب)) را اسير نمود و سپس بدون گرفتن چيزى آزاد كرد(4).
منافق شكن!
كلمه ((منافق)) از ريشه ((نفاق)) است كه به معناى ((دوروئى)) و ((دورنگى)) و ((دوگونگى ظاهر و باطن)) است. در فرهنگ اسلامى منافق كسى است كه تظاهر به اسلام مى كند, ولى در باطن كافر است. منافقان دشمنان دوست نما هستند, دوست نمايانى به ظاهر دلسوز, و مهربان, ولى در باطن درنده تر از گرگ بيابان!. منافقان در سنگر دوستى, از پشت به انسان خنجر مى زنند, بظاهر دوستند و غمخوار, اما در باطن دشمنانى خوشحال, منافقان اصرار مى ورزند كه امين و رازدارند, ولى در واقع خائن و جاسوسند!.
طبيعى است كه پرهيز از چنين دشمنانى ناشناخته, بسيار مشكل است, زيرا هميشه چهره اصلى خود را زير نقابى فريبنده پنهان مى سازند و به اين زودى ماهيت پليد آنان افشا نمى شود.
در سوره هاى مختلفى از قرآن مجيد, پيرامون نفاق و دوروئى و زيانهاى آن, بحث شده و علاوه بر آنها, سوره مستقل و جداگانه اى پيرامون منافقان و شيوه كار و خطرات آنان نازل شده است.
پس از هجرت پيامبر اسلام به يثرب, و تشكيل حكومت اسلامى بر اساس خداشناسى و عدالت اجتماعى و فضايل اخلاقى كه با استقبال گرم اكثريت مردم يثرب روبرو گرديد, اقليتى به نام ((حزب منافقان)) به وجود آمد كه در ظاهر خود را مسلمان و پيرو پيامبر نشان مى دادند, ولى در نهان از دشمنان سرسخت اسلام بودند, آنان در مواقع حساس, با دشمنان اسلام همكارى مى كردند و اسرار نظامى مسلمانان را در اختيار دشمنان قرار مى دادند, و با جعل اكاذيب و شايعه سازى, در دل برخى از مسلمانان ايجاد رعب مى كردند, و از راه ارتباط با دولت هاى ضد اسلام, براى سقوط حكومت اسلامى كوشش مى كردند.
((حزب منافق)) همواره كانون توطئه و كارشكنى و جاسوسى بود به طورى كه رد پاى اين حزب, در بسيارى از حوادث و تحركات ضد اسلامى به چشم مى خورد. منافقان پيوسته اسباب زحمت پيامبر اسلام را فراهم مى كردند, و با آنكه چندين مرتبه ضربت خردكننده اى از مسلمانان خورده بودند, اما باز هم دست از توطئه و دسيسه چينى و سمپاشى بر نمى داشتند.
منافقان در اجتماعات مسلمانان در مسجد حاضر شده, به سخنان آنان گوش مى كردند و آئين اسلام را مورد تمسخر قرار مى دادند. روزى گروهى از آنان طبق شيوه پليد هميشگى خود, در مسجد پيامبر گرد آمده و به هم چسبيده بودند و آهسته با هم گفتگو مى كردند, پيدا بود كه مشغول نقشه كشى هستند! پيامبر اسلام اين صحنه را مشاهده نمود و براى جلوگيرى از حادثهآفرينى و توطئه جديد آنان, دستور داد آنان را با شدت و قاطعيت از مسجد بيرون كنند.
در اين هنگام ((ابوايوب)) بپا خاست و به سوى يكى از منافقان به نام ((عمر بن قيس)) كه از افراد قبيله خود وى (و در زمان جاهليت, پرده دار بت آن قبيله بود), حمله برد و پاى او را گرفت و به روى زمين كشيد و از مسجد بيرون كرد! سپس به سراغ يكى ديگر از منافقان به نام ((رافع بن وديعه)) (كه او نيز از افراد قبيله وى بود) رفت و عبايش را دور گردنش پيچيد و به شدت كشيد و سيلى محكمى به صورتش نواخت و سپس از مسجد بيرون افكند و گفت: واى بر تو اى منافق خبيث! از مسجد پيامبر بيرون برو و از همان راهى كه آمده اى برگرد!.
به دنبال اين اقدام قاطع ابوايوب, مسلمانان ديگر نيز بقيه منافقان را از مسجد بيرون كردند...(5).
اخراج سردسته منافقان از مسجد
ابوايوب يكبار ديگر نيز ((عبدالله بن ابى)), سردسته منافقان را از مسجد پيامبر بيرون كرد. چنانكه گفتيم ((حزب منافقان)) يك كانون خطر و توطئه بر ضد اسلام بود و از هر فرصتى براى ضربه زدن به اسلام استفاده مى كردند.
از آن جمله پس از جنگ ((احد)) كه مسلمانان شكست خورده به مدينه بازگشتند, و سرگردم مداواى زخمهاى خود شدند, درصدد بهره بردارى از شكست مسلمانان برآمده همراه با يهوديان شروع به سمپاشى و تبليغات زهراگين بر ضد مسلمانان نمودند, اين دو گروه تلاش مى كردند شكست مسلمانان را نشانه بطلان عقايد آنان معرفى كنند و از اين راه, روحيه مسلمانان را تضعيف نمايند. يهوديان مى گفتند:
((محمد پادشاهى بيش نيست, زيرا هيچ پيامبرى, اين گونه شكست نخورده است, گروهى از پيروان او كشته شده, و خود او با گروهى ديگر زخمى شده اند!)).
منافقان نيز از شكست مسلمانان اظهار خوشحالى و شادمانى كرده با زننده ترين تعبيرات, به مسلمانان نيش زبان مى زدند و به تضعيف روحيه آنان پرداخته وسوسه مى كردند كه مسلمانان از اطراف رسول خدا پراكنده شوند, آنان به مسلمانان مى گفتند: كسانى از شما كه كشته شدند اگر با ما بودند, كشته نمى شدند!.
((عبدالله بن ابى)) نيز كه سردسته منافقان بود, اين جريان را رهبرى مى كرد و از هر كوششى در اين راه فروگذارى نمى كرد. پسر او ((عبدالله)) نيز كه يكى از مسلمانان راستين و پرشور بود, در جنگ احد زخمى شده بود و پس از بازگشت به مدينه, سرگرم مداواى زخمهاى خود بود. پدر منافق وى با نيش زبانهاى خود, نمك بر جراحت او مى پاشيد و مى گفت:
((اين گونه رفتن تو با محمد, درست نبود!, محمد با من مخالفت كرد, ولى فرزندان ما از او اطاعت كردند!, من مى دانستم كه به اين وضع گرفتار خواهى شد!)).
پسرش پاسخ داد: ((آنچه از جانب خدا به پيامبر و مسلمانان برسد, خير و صلاح آنانست)).
يكى از مسلمانان, سخنان يهوديان و منافقان را شنيد و از پيامبر اجازه خواست آنان را به قتل برساند, حضرت مخالفت كرد و فرمود: ((چون يهوديان در پناه اسلامند و منافقان نيز اظهار اسلام مى كنند, قتل آنان جايز نيست)).
از طرف ديگر ((عبدالله بن ابى)) با تمام اين كارها, طبق شيوه منافقان, تظاهر به اسلام نموده در اجتماعات مسلمانان شركت مى كرد. او روزهاى جمعه در مسجد حاضر مى شد و به عنوان ابراز تشخص, در محل معينى مى نشست و هنگامى كه پيامبر اسلام(ص) براى ايراد خطبه بر فراز منبر مى نشست, او از جا بر مى خاست و مزورانه چنين مى گفت:
((اين, پيامبر خداست كه اكنون در ميان شما است, خداوند با بعثت او شما را گرامى داشته است, او را يارى كنيد و از وى اطاعت نمائيد!)).
پس از حادثه احد, روز جمعه, باز, وى به روال هميشگى, از جا برخاست تا سخنان گذشته را تكرار كند, مسلمانان از هر طرف بلند شده صدا زدند: 
((اى دشمن خدا, بنشين!)).
در اين هنگام ((ابوايوب)) و ((عباده بن صامت انصارى)) كه هر دو از سرسخت ترين مخالفان وى بودند, از جا برخاستند و او را گرفتند تا از مسجد بيرون كنند, ابوايوب ريش او را گرفته مى كشيد و ((عباده)) به گردن او مى كوبيد, با اين كيفيت, او را مقدارى به طرف در برده رها كردند تا از مسجد بيرون برود, او كه از وحشت, پا به سر و گردن مردم مى گذاشت, مى گفت: ((من كه حرف بدى نزدم, من مى خواستم او را تاييد كنم!...(6).
1ـ اين روايت, مويد روايتى است كه حكايت از اقامت يك ماهه پيامبر(ص) در منزل ابوايوب دارد.
2ـ مستدرك حاكم: ج3, ص461.
3ـ سيره ابن هشام: ج2, ص100 - الطبقات الكبرى: ج3, ص485 - البدايه و النهايه: ج8, ص58 - اسدالغابه: ج5, ص143 - الاسستيعاب: ج4, ص5 - تهذيب التهذيب: ج3, ص91 - تاريخ بغداد: ج1, ص153 و 154 - تهذيب تاريخ ابن عساكر: ج5, ص40 - الكامل فى التاريخ: ج3, ص459 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: ج10, ص112 - مستدرك حاكم: ج3, ص458.
4ـ سيره ابن هشام: ج2, ص314.
5ـ سيره ابن هشام: ج2, ص175.
6ـ كتاب المغازى: واقدى, ج2, ص318.

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 6 شهریور 1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 843 | کل بازدید : 6420442 
اخبار