دوشنبه ٠١ مرداد ١٣٩٧
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
نگاهى عميق به عيد نوروز - قسمت چهارم

 منبع : شارح

 نويسنده : علی نجفی    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1392/12/13  

بررسى علل پيدايش نوروز از ديدگاه احاديث
در شماره قبل به بحث و بررسى در مورد يكى از علل وجودى نوروز از ديدگاه احاديث پرداختيم و تصويرى كلى از عالم ميثاق به دست داديم در اين شماره تإمل و تعمق بيشترى راجع به عالم ميثاق خواهيم داشت.

ميثاق, حجت خدا در برابر غافلان و پيروان باطل
علامه طباطبائى(ره) در تفسير آيه ((إن تقولوا يوم القيامه انا كنا عن هذا غافلين إو تقولوا انما إشرك آبائنا من قبل و كنا ذريه من بعدهم افتهلكنا بما فعل المبطلون)). ((تا در روز قيامت نگوييد ما از اين غافل بوديم يا نگوئيد جز اين نيست كه از قبل پدران ما شرك ورزيدند و ما نسل بعد از آنها بوديم. (يعنى مجبور به تبعيت از آنها بوديم) آيا ما را به خاطر آنچه نادوستان انجام دادند, هلاك مى كنى؟)). 
مى فرمايد: اين دو جمله به طورى كه از سياق كلام استفاده مى شود, ابطال دو حجت (غفلت و تقليد از پدران) را كه ممكن است بندگان به آنها احتجاج كنند, مى فهماند كه اگر اين اخذ و اشهاد از بندگان و اخذ ميثاق بر انحصار ربوبيت نبود, بندگان مى توانستند در روز قيامت به يكى از آن دو تمسك جسته و حجتى را كه خداوند عليه شرك ايشان اقامه مى كند و به استناد آن مشركين را محكوم به آتش مى سازد, دفع نمايند.

تبيين ميثاق با توجه به آيات ديگر
آنگاه مرحوم علامه طباطبائى(ره) بعد از رد قول منكرين عالم ميثاق كه عالم ميثاق را حمل بر تمثيل و كنايه مى كنند و نقد قول مثبتين بعد از ذكر آيه شريفه ((و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم)) ((و نيست چيزى جز آن كه نزد ماست, گنجهايش و نفرستيمش مگر به اندازه دانسته)). مى فرمايند: اثبات كرده كه براى هر موجودى در نزد خداى تعالى وجود وسيع و غير محدودى در خزائن او است كه وقتى به دنيا نازل مى شود, دچار محدوديت مى گردد.
و در آيه شريفه ((انما إمره اذا إراد شيئا إن يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء و اليه ترجعون)). ((جز اين نيست كار كه هرگاه كه چيزى خواهد به او گويد بشو; بشود. پس منزه است آن كه به دستش پادشاهى هاى همه چيز است و به سوى او باز گردانيده شويد)).
اثبات كرده كه اين وجود تدريجى كه براى موجودات است, امرى است از ناحيه خدا كه با كلمه ((كن))(باش) و بدون تدريج, بلكه دفعه افاضه مى شود (يعنى وجود تدريجى مسبوق به وجود دفعى است).

هر وجودى دو چهره دارد
يعنى وجود داراى دو وجهه(1) است: يكى آن وجهه و روئى كه به طرف دنيا دارد و يكى آن وجهى كه به طرف خداى سبحان دارد, حكم آن وجهى كه به طرف دنيا دارد, اين است كه به تدريج از قوه به فعل و از عدم به وجود درآيد.
نخست به طور ناقص ظاهر گشته و سپس به طور دائم تكامل يابد تا آنجا كه از اين نشإت رخت بربسته و به سوى خداى خود برگردد.
و همين وجود نسبت به آن وجهى كه به خداى سبحان دارد, امرى است غير تدريجى به طورى كه هرچه دارد, در همان اولين مرحله ظهورش دارا است و هيچ قوه اى كه به طرف فعليت سوقش دهد, در آن نيست.

نتيجه كالبدشكافى آيه ميثاق
بعد علامه(ره) مى گويد: مقتضاى آيات فوق اين است كه براى عالم انسانى با همه وسعتى كه دارد, در نزد خداى سبحان وجودى جمعى باشد و اين وجود جمعى همان وجهه اى است كه در آن وجه هيچ فردى از افراد ديگر غايب نبوده و افراد از خدا و خداوند هم از افراد غايب نيست. چون معقول نيست فعل از فاعل و صنع از صانع خود غايب شود. و اين همان حقيقتى است كه خداوند از آن تعبير به ((ملكوت)) كرده و فرموده: ((و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين))((و اين چنين نشان داديم به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را تا بگردد از يقين دارندگان)).
و اما اين وجه دنياى انسان كه ما آن را مشاهده كرده و مى بينيم آحاد انسان و اموال و اعمال آنان به طبقات زمان تقسيم شده, و بر مرور شب و روز منطبق گشته و نيز اينكه مى بينيم انسان به خاطر توجه به تمتعات مادى زمينى از پروردگار خود محجوب شده, همه اين احوال متفرع بر وجهه ديگر زندگى است.

نتايج واصله از بحث قرآنى
بعد علامه در مقام نتيجه گيرى مى فرمايند: به اين بيان روشن گرديد كه اين نشإت دنيوى انسان مسبوق است به نشإت انسانى ديگرى كه عين اين نشإت است, جز اين كه آحاد موجود در آن محجوب از پروردگار خود نيستند و در آن نشإت وحدانيت پروردگار را در ربوبيت مشاهده مى كنند و اين مشاهده از طريق مشاهده نفس خودشان است نه از طريق استدلال, بلكه از اين جهت است كه از او منقطع نيستند و حتى يك لحظه او را غايب نمى بينند.
خواننده محترم اگر در آيه مورد بحث ((و اذ إخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و إشهدهم على إنفسهم)) به خوبى دقت بفرمايند خواهند ديد كه آيه اشاره مى كند به تفصيل حقيقتى كه آيات فوق ((و ان من شىء الا عندنا خزائنه)) و ((انما إمره اذا إراد شيئا)) به طور اجمال به آن اشاره داشتند.
اشاره مى كند به يك نشإت انسانى كه سابق بر نشإت دنيايى او است, آن نشإت است كه خداوند در آن بين افراد نوع انسان تفرقه و تمايز قرار داده و هر يك از ايشان را بر نفس خود شاهد گرفته است كه ((إلست بربكم))(2).
از اين بحث چند نتيجه گرفته مى شود:
اولا: عرق و فطرت الهى انسان ميراث عالم ميثاق است اهميت و ارزش عالم ميثاق كه اگر آن عالم نبود, انسان در معرفت به پروردگارش داراى عرق و فطرت الهى نمى شد. چنان كه در تفسير قمى از پدرش از ابن ابى عمير از ابن مسكان از ابى عبدالله(امام صادق(ع)) روايت شده است كه گفت:
از آن جناب پرسيدم: اشهادى كه در آيه ((و اذ إخذ ربك من بنىآدم من ظهورهم ذريتهم و إشهدهم على إنفسهم إلست بربكم قالوا بلى)) آمده, آيا به طور معاينه(به چشم ديدن) بوده؟ فرمود: آرى. چيزى كه هست مردم خصوصيات آن موقف را فراموش كردند و تنها معرفت را از دست ندادند, و به زودى آن خصوصيات به يادشان خواهد آمد, و اگر معرفت هم از دست مى رفت, احدى نمى فهميد كه خالق و رازق او كيست, و اشخاص هم كه در اين نشإت كافر شدند, كسانى هستند كه در آن نشإت ايمان نياوردند و اقرارشان زبانى بوده, و همانهايند كه خداوند در حقشان فرموده: ((فما كانوا ليومنوا بما كذبوا به من قبل)) ((ايمان نخواهند آورد به چيزى كه در سابق آن را تكذيب كرده بودند))(3).
آيه شريفه و احاديث تصريح دارند كه ايمان آوردن در اين دنيا بسته به ايمان آوردن در آن دنيا است.
ثانيا: عاليم ميثاق عالمى عينى و واقعى است نه اعتبارى: آن عالم يك عالم واقعى و حقيقى بوده است كه بين خدا و انسانها تكلم رد و بدل شده است و خداوند از تمام انسانها بر ربوبيت و وحدانيت خود عهد و بيعت گرفته, چنان كه عياشى درتفسيرش به اسناد خودش از اصبغ بن نباته از على(ع) روايت كرده كه: ((ابن الكوإ)) به خدمت على(ع) آمد و گفت: يا اميرالمومنين از جانب خداوند به من خبر بده كه آيا خداوند قبل از حضرت موسى(ع) با احدى از فرزندان آدم صحبت كرده است؟ على(ع) در جواب فرمود: خداوند با تمام خلقش, خوب و بد صحبت كرد و آنها هم جواب خداوند را دادند.
اين مطلب به ابن الكوإ گران آمد و نتوانست اين مطلب را درك كند. گفت: يا اميرالمومنين چگونه اين مطلب واقع شده؟ على(ع) فرمود: آيا كتاب خدا را نخوانده اى هنگامى كه به پيامبرش مى گويد: ((و اذ إخذ ربك من بنىآدم من ظهورهم...)) پس كلام خود را به آنها القإ كرد و آنها جواب دادند كما اين كه شنيده اى در كلام خداوند اى ابن كوإ ((قالوا بلى))(4) پس خداوند به آنها گفت: انى إنا الله لا اله الا إنا و انا الرحمان)) ((همانا من خداوند هستم نيست خدايى مگر من و من بخشنده ام)). پس به طاعت و ربوبيت خداوند اقرار كردند و جدا كرد پيامبران و انبيا و اوصيا را و خلق را مكلف به اطاعت از آنها كرد پس اقرار كردند به آن در ميثاق و ملائكه گفتند: ما شاهد بر شما هستيم اى بنىآدم تا در روز قيامت نگوئيد ما از اين غافل بوديم(5).
و همين طور كه از حديث و آيه به دست مىآيد, شهادت دادن معناى حقيقى آن اراده شده و خطاب هم حقيقى است نه تمثيل و غيره چنانكه تعجب ابن كوا هم بيانگر حقيقى بودن اين شهادت دادن و خطاب است و اگر كنايه و يا تمثيل بود, ابن الكوإ تعجب نمى كرد و گذشته از اين كه مورد سوال ابن كوإ هم تكلم حقيقى و واقعى به زبان و گوش بود چنانكه ابن كوا براى محسوس جلوه دادن مراد و منظور خود به تكلم خداوند با حضرت موسى(ع) مثال زد.
ثالثا عالم ميثاق قبل از اين عالم واقع شده است: چنانكه از آيه شريفه و احاديث به دست مىآيد, اين گفت و شنود مربوط به نشإت دنيا نبوده, بلكه ظرف آن سابق به ظرف دنيا بوده است.
خداى تعالى آيه شريفه را با جمله ((و اذ إخذ ربك)) شروع كرده و از ظرف وقوع اين داستان به لفظ ((اذ)) زمانى كه تعبير فرموده.
دلالت اين از دو حال خارج نيست: 
الف: يا دلالت دارد بر اين كه اين داستان در زمانهاى گذشته واقع شده است.
ب: يا در ظرف محقق الوقوعى در آينده اتفاق خواهد افتاد.
احتمال دوم به هيچ وجه صحيح نمى باشد; چون هيچ يك از عبارات و سياق آيه با آن سازگار نيست و هيچ دليلى خارجى هم چه عقلى و نقلى نداريم كه بگويد چنين روزى در انتظار انسان است.
فقط احتمال اول باقى مى ماند كه دلالت دارد به اين كه داستان قبل از نقل آن واقع شده است.

نقد قول مخالفين عالم ميثاق
در نتيجه از مطالب بالا بطلان حرف عده اى كه از آيه شريفه و احاديث چنين نتيجه گرفته اند كه ((مراد از اين دو آيه: (((و اذ إخذ ربك...)) و آيه ((إو تقولوا انما إشرك آبائنا من قبل...))) آن است كه خداوند بشر را از حين گرفته شدن از صلب پدر طورى آفريده كه توحيد را فطرى او كرده است و آن گواه بودن شخص بر خويشتن و اقرار ذاتى به توحيد است و اشهاد و گواهى آنها همه بر سبيل فطرت و تكوين است نه ظاهرى و عادى. و ظرف اشهاد اين دنياست از وقت جدا شدن از صلب پدر تا وقت مردن روشن شود))(6).
عالم ميثاق نمى تواند كنايه و تمثيل باشد: چون همان طور كه در بالا اشاره كرديم, با در نظر گرفتن اين كه مورد خطاب در آيه رسول خدا(ص) و غير او مى باشد, از كسانى كه چنين نظرى دارند, مى پرسيم با اين كه خطاب متوجه ما شنوندگان و مخاطبين به ايات قرآنى است و ظرف زمانى هم كه به آن اتكإ شده, زمان زندگى دنيايى ما و يا زندگى نوع بشر و مدت اقامت او در زمين است. و خلاصه ظرف داستان مورد بحث عين ظرف وجود نوع انسان در دنيا است با اين حال چرا از اين ظرف به لفظ ((اذ)) تعبير فرمود؟ و حال آن كه هيچ مجوزى براى تعبير به اين لفظ نيست چون همان طور كه گفته شد, لفظ مزبور دلالت دارد. بر اين كه داستان قبل از نقل آن واقع شده است و عنايت ديگرى از قبيل تحقق وقوع و امثال آن هم در كار نيست تا مجوز آن باشد))(7).
گذشته از اين, احاديث زيادى در تفسير اين آيات داريم كه از امام(ع) سوال مى كنند كه آيا اين شهادت دادن به زبان بوده يا به دل؟ امام(ع) جواب دهند: هم به زبان و هم به دل(8). و روايتى كه اصبغ بن نباته از على(ع) نقل كرده بهترين و روشن ترين دليل به واقعى و ظاهرى و عادى بودن آن عالم است يعنى اين كه اين اتفاق در عالمى غير از اين عالم رخ داده است.
آيا مدار و منظور آيات با احاديث فرق مى كند؟ همين عده وقتى آيات ميثاق را به آن نحو كه بيان شد, تفسير كرده اند راجع به احاديث عالم ميثاق يا ذر گفته اند: در اين صورت آيه شريفه راجع به عالم ذر نيست و رواياتى كه درباره عالم ذر نقل شده, شايد مراد از آنها عالم سلولها است كه در پشت پدرانند و خدا در حين اخذ آنها و در حين وارد كردن به رحم مادر از آنها گواهى گرفت))(9).
اين كه مراد و منظور آيات و احاديث را دو چيز جدا از هم و متباين مى دانند, و مى گويند آيات چيزى مى گويند و احاديث چيزى ديگر; بسيار بعيد و دور از ذهن مى باشد. اجازه دهيد قبل از نقد كلام اين عده, گفته سيد مرتضى(ره) در تباين دلالت آيات با احاديث را ذكر كنيم و سپس به نقد كلام اين عده بپردازيم:
سيد مرتضى علم الهدى(ره) مى گويد:
((بعضى بى بصيرت و نافرزانه پنداشته اند كه تإويل آيه آن است كه خداوند همه اولاد آدم(ع) را از پشت او خارج كرد و آنها به صورت ذرات بودند, معرفت خود را بر آنها مقرر فرمود و آنها را بر نفس خويش گواه گرفت. اين تإويل را عقل باطل و محال مى داند. ظاهر قرآن نيز برخلاف آن شهادت مى دهد; زيرا خداوند فرمود: ((من بنى آدم)) نه فرمود: ((من آدم)) و فرمود: ((من ظهورهم)) از پشت آنها. نفرمود: ((من ظهره)) نه از پشت آدم و فرمود: ((ذريتهم)) فرزندان آنهارا نه ((ذريته)) نه فرزندان آدم را))(10).

اجتهاد در مقابل نص باطل است
اين عده كه مراد و منظور آيات و احاديث را دو چيز جدا از هم و متباين مى دانند, مى گويند آيات چيزى مى گويد و احاديث چيزى ديگر. اين گونه تفسير و توجيه بسيار بعيد و دور از انصاف مى باشد. چون خود رئيس شريعت آيات ميثاق را حمل بر عالم ذر -به همان نحو كه ما ذكر كرديم- كرده اند. و روايات در تفسير آيات به عالم ذر از فريقين -شيعه و سنى- به حد تواتر نقل شده است(11). 
هر كس به كتب تفسير و بخصوص كتب حديثى از جمله كتاب شريف كافى مراجعه كند, در خواهد يافت كه خود پيامبر و ائمه اطهار(عليهم السلام) آيات ميثاق را حمل به عالم ذر كرده اند.
با اين حال از سيد مرتضى(ره) كه چنين شمشير از پشت بسته و حمله كرده و كسانى كه از او تبعيت كرده اند, اين حرف بعيد به نظر مى رسد شرع و دين مقدس اسلام ما را به پيامبر(ص) و ائمه ارجاع مى دهد و عقل هم مى گويد آن كسى كه قرآن بر او نازل شده است, بهتر از همه كس مى تواند مراد و منظور آيات قرآن را درك و بيان كند.
بناچار بايد بگوئيم كه اين دسته از احاديث را ملاحظه نكرده اند -هرچند احتمال ضعيفى است-.

آيا عالم ميثاق همان عالم سلولهاست؟
اما اين كه گفته اند: مراد برخى از احاديث عالم ذر, عالم سلولها مى باشد, اين حرفى است كه احاديث به صراحت آن را مردود مى شمارند چون در احاديث صحبت از انسان با شعور و مكلفى است كه از او بيعت و عهد گرفته شده است نه ذره و جزئى از بدن انسان كه تكوينا و تشريعا خصوصيات كمى و كيفى گذشتگان خود را به نسل بعد نقل مى دهد.
در حديث اصبغ بن نباته از على(ع) مى گويد: ((قد كلم الله جميع خلقه)) ((خداوند با تمام مردم صحبت كرده است)). و يا در حديثى كه قمى در تفسيرش از ابن مسكان از امام صادق(ع) نقل مى كند كه: از امام پرسيدم اشهادى كه در آيه آمده, آيا به طور معاينه بود؟ امام فرمود: آرى. چيزى كه هست مردم خصوصيات آن موقف را فراموش كردند)).
پيداست كه صحبت از انسان و مردم است و محل خلق و ناس به اجزإ سلولى بسيار دشوار و محمل عقل و علمى هم ندارد.

عقل و قرآن در مقابل احاديث
اما اين كه سيد مرتضى فرموده است: ((اين تإويل را عقل باطل و ظاهر قرآن نيز برخلاف آن است)).
عقل هيچ دليلى براى رد اين مسإله ندارد و به قول بعضى از علما اين نظريه اى كه مرحوم سيد مرتضى ابراز فرموده, صريح عقل, نظريه سيد مرتضى را رد مى كند و علت حرف و ادعاى سيد مرتضى چيزى جز غلبه دادن رإى و وهم بر ظاهر قرآن واحاديث چيزى ديگر نمى باشد.
و اما ظاهر قرآن آن را باطل نمى داند به خاطر اين كه وقتى ذريه هر فرد را از صلب او خارج كرد, كه در قرآن آمده است, اما از اين جهت كه همه انسانها از صلب آدم(ع) هستند, پس صحيح است كه اخراج ذريه از صلب تك تك بشر را به حضرت آدم به تنهائى نسبت بدهيم و مانند اين استعمال كه فرع را به اصل نسبت داده در عرب جارى و معمول است(12). كما اين كه در قرآن در يك جا قبض روح از بدن انسان را به ملائكه نسبت داده در حالى كه در جائى ديگر قبض روح هر فردى را به خدا نسبت مى دهد(13).
دنباله دارد

1- وجهه يا وجه به معنى چهره و روى و جنبه هم مىآيد در اين صورت معنى ((وجود داراى دو وجهه است)) اين مى شود كه با وجود داراى دو چهره و جنبه مى باشد.
2- الميزان: ج8, ص 403 تا 415. ترجمه سيد محمد باقر موسوى همدانى, نشر جامعه مدرسين.
3- تفسير قمى: ج1, ص 248, به نقل از تفسير الميزان, ج8, بحث روائى ذيل آيات شريفه 172 و 173 سوره اعراف.
4- يعنى همچنان كه قرآن نقل مى كند, آنها گفتند: ((قالوا بلى)) (گفتند ارى) و از جواب آنها با لفظ ((قالوا)) ياد مى كند. آنها با زبان جواب دادند, و احتمال دارد مراد اين باشد. يعنى چنانكه تو مى شنوى, آنها هم با همين گوش شنيدند و جواب دادند يعنى على(ع) هم براى شنيدن و هم براى جواب دادن به آيه مثل زدند.
5- مرآه العقول: ج7, ص 34 ناشر دارالكتب الاسلاميه.
6- قاموس قرآن: ج2, ص 9 ذيل كلمه ((ذريه)), نشر دارالكتب الاسلاميه.
7- الميزان: ج8, ص315 ترجمه سيد موسوى.
8- الميزان: ج8, بحث روائى ذيل تفسير آيه مورد بحث.
9- قاموس قرآن: ج3, ذيل كلمه ((ذريه))
10- امالى سيد مرتضى: ج1, ص 20, منشورات مكتبه آيه الله نجفى.
11- الميزان: ج8, ذيل تفسير آيه 172 و 173. بحث روائى, ترجمه سيد محمد باقر موسوى, نشر جامعه مدرسين.
12- تعليقه سيد محمد بدرالدينى نعمانى حلبى بر امالى سيد رضى: ج1, ص 21, انشتارات مكتبه نجفى.
13- در عرب هم همين مسإله معمول است چنانكه نوشتن را گاهى به قلم و گاهى به دست و گاهى به خود انسان نسبت مى دهند و مى گويند: ((قلم نوشت)) يا ((دست نوشت)) يا ((انسان نوشت)). نسبت دادن نوشتن به قلم فرع و مجاز و به انسان اصل و حقيقى است. و در احاديث هم اخراج ذريه را به اصل يعنى آدم(ع) نسبت داده اند چنانكه آيه شريفه نسبت اخراج ذريه را مجازا به فرع داده است.

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 4 تیر 1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 606 | کل بازدید : 6436610 
اخبار