دوشنبه ٠٢ بهمن ١٣٩٦
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
مثل های زیبای قرآن - قسمت نهم

 منبع : شارح

 نويسنده : آیت الله جعفر سبحانی     ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1393/01/15  

اگر خداوند, در مقام مثل, معبودان پست وحقير مشركان را به پشه تشبيه كرده, به اين جهت است كه اين موجود ريز در عرف و فرهنگ مردم, نمونه روشنى براى حقارت و پستى است, گرچه در آفرينش, از موجودات شگفت انگيز است.

((ان الله لا يستحيى إن يضرب مثلا ما(1) بعوضه فما فوقها فإما الذين آمنوا فيعلمون إنه الحق من ربهم و إما الذين كفروا فيقولون ما ذا إراد الله بهذا مثلا يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين))(2).
((خداوند از اين كه (به موجود پستى مانند) پشه و حتى بالاتر از آن مثل بزند, شرم نمى كند (در اين ميان) آنها كه ايمان آورده اند, مى دانند كه آن (نوع مثل ها) حقيقتى است كه از طرف پروردگارشان, و اما آنها كه كفر ورزيده اند (اين موضوع را بهانه كرده, و) مى گويند: منظور خداوند از مثل چه بوده است, با اين مثل جمع كثيرى را گمراه و گروه زيادى را هدايت مى كند, درحالى كه فقط فاسقان با آن گمراه مى شوند)).
بحث مثل سوم را در پنج بخش از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم:

1 . حيا و شرم در مورد خدا
آيه مباركه خدا را با جمله ((لا يستحيى)) توصيف مى كند, و يادآور مى شود كه خدا از زدن برخى از مثل ها كه جنبه هاى هدايتى دارند, شرم نمى كند.
اكنون سوال مى شود: ((شرم كردن و يا نكردن)) از صفات موجود امكانى است كه پذيراى تإثر از عوامل درونى و برونى باشد, و ذات اقدس خدا, فراتر از آن است كه پذيراى تإثير باشد.
و به ديگر سخن: ((شرم)) و يا ((حيا)) يك حالت روانى است كه با گرفتگى روح, همراه بوده و اثر آن در اعضاى انسان بالاخص چهره ظاهر مى گردد و خداى بزرگ بالاتر از ماده تإثيرگذار و يا تإثيرپذير است تا نفيا و اثباتا محور اين نوع امور روانى باشد.
اين پرسش به ((حيا)) اختصاص ندارد, بلكه در تمام پديده هاى روانى كه از فعل و انفعال ذات خبر مى دهد نيز مطرح مى باشد, مانند خشنودى و خشمگينى خدا كه در برخى از آيات وارد شده است, از باب نمونه:
1 . ((لقد رضى الله عن المومنين اذ يبايعونك...))(3).((خدا آنگاه كه مومنان با تو بيعت مى كردند, خشنود گرديد)).
2. ((غضب الله عليهم)) ((خدا بر انان (يهود) غضب كرد)).
درحالى كه خشنودى و خشمگينى كه در زبان عربى به آن ((رضا)) و ((غضب)) مى گويند, دوحالت روانى است كه شرايط مساعد, و نامساعد, پديد آورنده آن دو مى باشد و در نتيجه ذات تحت تإثير عوامل برون از خود قرار مى گيرد.
پاسخ در اين موارد, يك كلمه بيش نيست و آن اين كه: نتيجه را بايد گرفت و مقدمه را بايد رها ساخت(4).
توضيح اين كه: حقايق و معارف فراتر از جهان ماده (واقعيت اسمإ و صفات خدا) وقتى در قالب الفاظ -كه بشر آنها را براى رفع نيازهاى روزمره خود وضع كرده است- درآمد, براى خود چنين حالتى پيدا مى كند و اين قصور و كوتاهى لسان بشرى است كه آن را ياراى بيان حقايق جهان بالا نيست و اگر براى بشر امكان آشنايى با زبان متناسب با معارف الهى بود, به كارگيرى اين الفاظ نيازى نبود.
و از طرفى چون سنت الهى بر اين تعلق گرفته كه بازبان مردم سخن بگويد و تمام پيامبران نيز با زبان قوم خود برانگيخته شده اند(5); براى تفهيم يك رشته معارف از به كارگيرى اين الفاظ -كه معنى ظاهرى آنها, با ذات اقدس الهى مناسبت ندارد- چاره اى نيست ولى در عين حال افراد كنجكاو و آشنا با زبان قرآن مى توانند با ضميمه كردن ديگر آيات, به اهداف اين آيات پى ببرند و بدانند كه مقصود از وصف الهى با اين اوصاف, اين نيست كه ذات اقدس الهى, مركز اين نوع پديده هاى روانى است, بلكه هدف, گزارش از واكنش هاى متناسب با اين دو پديده است نه واقعيت خود آنها, توضيح اين كه:
به هنگام خشنودى, از يك شخص, دو چيز احساس مى شود:
1. نوعى انبساط در روح و روان پديد مىآيد.
2. از خود واكنش متناسب مانند ستايش و يا پاداش نشان مى دهيم.
اين سخن در خشم نيز حاكم است, در آنجا نيز اين دو مطلب حاكم است. در مورد رضا و خشم الهى, به خاطر پيراستگى ذات, حالت نخست محكوم به بطلان است, اما حالت دوم كه از آن به عكس العمل و واكنش تعبير مى كنيم, كاملا حاكم است. هرگاه خدا از خشنودى خود نسبت به فردى يا گروهى خبر داد, مقصود اين است كه به او پاداش خواهد داد و به همين شيوه است ((خشم)).
از اين بيان هدف از به كارگيرى واژه حيا درباره خدا, روشن گرديد. مقصود; اثبات و يا نفى واكنش هاى اين پديده روانى است, نه حقيقت آنها, انسان خجول در سايه تحول روانى دچار گرفتگى چهره و زبان مى گردد, اما برخلاف او, فرد غير خجول كه از اين واكنش پيراسته مى باشد مقصود خود را پوست كنده مى گويد. اگر خدا مى فرمايد: ((ان الله لا يستحيى)) هدف اين است كه او از گفتن حقايق پروايى ندارد, همچنان كه افراد غير خجول نيز چنين مى باشند, و لذا در برخى از آيات مى فرمايد: ((...ان ذلكم كان يوذى النبى فيستحيى منكم الحق و الله لا يستحيى من الحق...))(6). 
((جلوس طولانى شما در خانه پيامبر مايه ناراحتى او مى گردد و از بازگويى اين حقيقت شرم مى كند, ولى خدا از بيان حق, شرم نمى كند)).

2. بعوضه چيست؟
((بعوضه)) در زبان عرب به معنى ((پشه هاى ريز)) است و به نوع بزرگ تر ((بق)) مى گويند, و در ادبيات فارسى بيشتر درمورد تحقير به كار مى رود.
عنصرى مى گويد:
نايد زور هژبر و پيل, ز پشه
نيايد بوى عبير و گل, ز سماروغ

فردوسى از آن در مواقع تحقير و بى ارزش نمايى چيزى بهره مى گيرد, چنانكه مى گويد: 
بدانگه كه قيصر نباشد به روم
نسنجد به يك پشه اين مرز و بوم
سر پشه و مور تا شير و گرگ
رها نيست از چنگ و منقار مرگ
بيابان چنان شد ز هر دو سياه
كه بر مور و بر پشه شد تنگ راه

معزى مى گويد:
خصم مسكين پيش خسرو كى تواند ايستاد
پشه كى جولان كند جايى كه باد صرصر است
سعدى با اين كه از قدرت پشه در صورت فشردگى سخن مى گويد, و آن را پيروز بر پيل مى داند, مع الوصف آن را نيز نوعى تحقير مى كند چنان كه مى گويد:
پشه چو پر شد بزند پيل را
با همه تندى و صلابت كه در او است
پشه نه تنها موجود ناتوانى است, بلكه از عمر بسيار كوتاهى نيز برخوردار است چنانكه مولوى مى گويد:
پشه كى داند كه اين باغ از كى است
در بهاران زاد و مرگش در دى است
در شعر معروف كه گوينده آن براى نگارنده معلوم نيست, پشه كاملا تحقير شده است: 
جايى كه عقاب پر بريزد
از پشه لاغرى چه خيزد
بنابراين هرجا كه سخن از ((پشه)) است, تحقير و بى ارزشى با او همراه مى باشد.

3. شإن نزول آيه
قرآن در آياتى براى تحقير خدايان مشركان و عمل آنان, دو مثل كوبنده زده كه مايه ناراحتى مشركان گرديده است:
براى ترسيم ناتوانى خدايان دروغين آنان مى فرمايد: خدايان دروغين مشركان به اندازه اى ناتوانند كه نمى توانند مگسى را بيافرينند, و اگر مگسى چيزى از آنها بگيرد, قدرت پس گرفتن آن را ندارند, چنانكه مى فرمايد:
((...ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنققوه منه...)).
((كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد, هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند, هرچند براى اين كار دست به دست هم دهند! و هرگاه مگس چيزى از آنها بربايد, نمى توانند پس بگيرند)).
در آيه ديگر خود مشركان را به عنكبوت و خدايان آنان را به لانه آن تشبيه مى كند و مى فرمايد:
((مثل الذين اتخذوا من دون الله إوليإ كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان إوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون))(7).
((آنان كه اوليايى جز خدا, براى خود انتخاب كرده اند, بسان عنكبوتى هستند كه براى خود لانه اى ساخته و (برآن اعتماد مى كند) درحالى كه سست ترين خانه ها, خانه عنكبوت است)).
اين نوع مثل ها مايه ناراحتى مشركان عصر رسالت گرديد و زبان به اعتراض گشوده و گفتند هدف از اين ضرب المثل ها چيست؟! تو گويى وحى الهى را بالاتر از آن مى دانستند كه اين نوع حشرات را مطرح كند و در اطراف آنها سخن بگويد, ولى غافل از يك نكته و آن اين كه براى تحقير خدايان مشركان و خود آنها يك چنين تشبيه ها عين بلاغت و ايراد سخن بر وفق اقتضاى مقام است.
با توجه به اين امور يادآور مى شويم:
جامعه شرك از اين مثل هاى كوبنده كه بتهاى مشركان را پست تر از مگس معرفى مى كرد, و آنها را بسان لانه عنكبوت ترسيم مى نمود, سخت بر آشفته بودند زيرا اين نوع تمثيل ها, كار ده ها برهان و دليل فلسفى را انجام مى دهد, و به مغزها حركت و بينش مى بخشد, تا از اين موجودات پست تر از مگس دست بردارند, و بر خانه هاى سست بسان لانه عنكبوت تكيه ننمايند.
ملاك صحت و استوارى تمثيل اين است كه به مقصود عقلانى و انسانى گوينده تجسم بخشد, و امر عقلانى را در لباس حسى درآورد.
هرگاه گوينده در مقام بيان عظمت آفرينش و آفريدگار باشد, بايد از كهكشانها و منظومه شمسى و آفرينش انسان و جهان سخن بگويد در اين گونه موارد مطرح كردن پشه و مگس و لانه عنكبوت دور از بلاغت است, هرچند آفرينش همگان حاكى از قدرت بى پايان خالق آنها است ولى چون نگرش جامعه به آنها نگرش تحقيرى است, نبايد در اين مقام از آنها سخن گفت.
ولى هرگاه هدف, بيان تحقير و بى ارزش جلوه دادن بتها و خدايان چوبين و فلزى مشركان باشد, هيچ تشبيهى بليغ تر و گوياتر از تمثيل هاى ياد شده نيست -لذا- خدا مى فرمايد:
((ان الله لا يستحيى إن يضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها)).
((خدا از مثل زدن به پشه و حتى بالاتر از آن (از نظر پستى) شرم نمى كند)). 
زيرا اين مثلها تإمين كننده غرض متكلم است)).

4
. واكنش هاى گوناگون مثل هاى قرآن
مردم در برابر اين مثلها به دو دسته تقسيم مى شوند:
الف. گروه معتقد به نبوت پيامبر(ص) و حقانيت قرآن.
ب. گروهى كافر و غير معتقد.
گروه نخست به خاطر اعتقاد به حقانيت قرآن مى گويند اين نوع مثل ها نيز بسان ساير آيات قرآن حق و پابرجا است ((فإما الذين آمنوا فيعلمون إنه الحق من ربهم)).
گروه دوم, به خاطر بى ايمانى و بى اعتقادى, درباره اين مثل ها سرگردان مى شوند و مى گويند خدا از اين مثل ها چه هدفى را تعقيب مى كند: ((و إما الذين كفروا فيقولون ما ذا إراد الله بهذا مثلا)).
خدا نسبت به اعتراض مشركان پاسخ مى گويد و مى فرمايد: خدا به وسيله اين مثل ها گروهى را هدايت و گروه ديگرى را گمراه مى سازد, ولى جز فاسقان و خارجان از اطاعت قرآن از اين مثل ها گمراه نمى شوند. هدايت از آن مومنان و گمراهى از آن فاسقان مى باشد, و به اين دو نوع نتيجه گوناگون چنين اشاره مى كند:
((يضل به كثيرا)) ((گروه زيادى گمراه مى كند( كافران))).
((و يهدى به كثيرا)) ((خدا گروه زيادى را نيز هدايت مى كند)).
سرانجام يادآور مى شود علت گمراهى را بايد از درون كافران جستجو كرد و در حقيقت خود آنان زمينه هايى فراهم ساخته اند كه از هدايت قرآن بهره نبرند و عدم بهره مندى آنها از اين آيات همان گمراه شدن است.
گروهى از اين نوع آيات, انديشه جبر مى سازند و مى گويند: اين كه خدا گروهى را هدايت, و گروه ديگرى را گمراه مى كند, به اين معنى است كه هدايت و ضلالت در دست خدا است نه در دست بشر. و انسانها در اين مورد نقشى از خود ندارند.
ولى استفاده انديشه جبر از اين آيات كاملا محكوم است و قرآن با جمله ((و ما يضل به الا الفاسقين)) يادآور مى شود گمراه كردن خدا بى سبب نيست و آنان به خاطر فسق و تمرد, سبب گمراهى خود را فراهم ساخته اند و در نتيجه از نور قرآن بهره نبردند.
تعجب ندارد كه كتابى براى گروهى مايه هدايت و براى گروه ديگر مايه ضلالت باشد, زيرا اين دوگانگى در تإثير, از خود قرآن سرچشمه نمى گيرد, قرآن براى همه كتاب هدايت است, بلكه از ذات انسانها سرچشمه مى گيرد. انسانى كه خود را در معرض نسيم رحمت قرار دهد, از نسيم صبحى بهره مند مى شود ولى آن كس كه در اتاق را ببندد و زير لحاف پنهان شود, از اين باد بهارى جان پرور محروم مى گردد. مثل مومن مثل انسانى است كه خود را در معرض نسيم رحمت قرار مى دهد و مثل انسان كافر بسان آن انسان پنهان شده در خانه است كه خود را محروم مى سازد و به قول گوينده:
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

سالم ترين و پاك ترين غذا براى جوان, نيروبخش است ولى همان غذا براى طفل خردسال كه معده او براى هضم چنين غذايى آمادگى ندارد, مصيبت بار, بلكه مرگآفرين است.
تا اينجا از تفسير آيه فراغ شديم.

5. ساختمان پشه
درحالى كه پشه در آيه مورد بحث ما نشانه حقارت و پستى است, ولى از نظر ديگر ساختمان وجودى او سراسر اعجاب انگيز است.
پشه داراى خرطومى بسان فيل است كه خون انسان را بسان سرنگ به صورت مغناطيسى مى مكد و پس از اندى آن را هضم و سرانجام دفع مى كند, او داراى دو بال است كه با آن به پرواز درمىآيد تا غذاى خود را تإمين كند.
او جانور بسيار حساسى است كه با كوچكترين احساس خطر جايگاه خود را ترك مى كند و هر موقع انسان دست خود را به حركت درآورد او جايگاه خود را ترك و از تيررس بيرون مى رود.
پشه ماده هربار قريب 150 تخم مى ريزد, بر سطح آب راكد مانند حوض يا آبى كه در يك چاله جمع شود و حتى آب يك قوطى حلبى تخم مى گذارد, تخم ها به هم چسبيده اند و توده يك پارچه, تشكيل مى دهند. نوزاد به زودى از تخم بيرون مىآيد, هر نوزاد لوله تنفسى دارد كه به سطح آب مربوط است و نوزادان به آن آويزان باقى مى مانند, چند روز بعد نوزاد به شفيره تبديل مى شود. شفيره كه ظاهرا بى حركت است, درون پوسته اى كه به دور خود دارد, تغيير فراوان مى كند, پس از چند روز پشه بالغ از پوسته خارج مى شود و پرواز مى كند.
پشه بقيه عمر خود را در هوا زندگى مى كند. اگر پشه نر باشد از شيره گياهى و عصاره ميوه ها تغذيه مى كند ولى پشه ماده بيشتر خون مى مكد. وقتى كه پشه اى به كسى نيش مى زند, در جستجوى خوراك است.
همه پشه ها حشراتى كوچكند كه تنها دو بال دارند, داستان زندگى بسيارى از پشه ها بسيار شبيه يكديگر است.
پشه معمولى جانورى است مزاحم ولى آزار بسيار به انسان نمى رساند, بعضى از خويشاوندان آن ناقل بيمارى خطرناكند, يكى از آنها ناقل مالاريا است. پشه ديگرى ناقل تب زرد است(8).
اميرمومنان (ع) در آفرينش پشه بيانى دارد كه ترجمه مىآوريم:
و سپرى شدن دنيا پس از نو برون آوردن آن, شگفت تر نيست از برآوردن و آفريدن آن, و چگونه كه اگر همه جانداران جهان از پرندگان و چهارپايان, و آنچه در آغول است, و آنچه چرا كند در بيابان, از هرجنس و ريشه و بن, و نادانان از مردمان و يا زيركان, فراهم آيند تا پشه اى را هست نمايند, برآفريدن آن توان نبوند, و راه پديد آوردن آن را ندانند, و خردهاشان سرگشته شود و در شناخت آن سرگردان مانند و نيروى آنها سست شود و به پايان رسد, و رانده و مانده باز گردند, آنگاه دانند كه شكست خورده اند, و در آفرينش آنها به ناتوانى خويش اعتراف كنند و به درماندگى در نابود ساختن آنها, فروتنى نشان دهند(9).

پى نوشت :
1ـ در اعراب آيه, برخى ((ما)) را زائد گرفته و مى گويند: معنى تإكيدى دارد مانند ((فبما رحمه من الله لنت لهم)) در اين صورت ((مثلا)) مفعول نخست و ((بعوضه)) مفعول دوم فعل ((ضرب)) خواهد بود. (مجمع البيان: ج10, ص 66). بنابراين قول, بهتر است كه ((بعوضه)) بدل و يا عطف بيان باشد.
2ـ بقره: 26.
3ـ فتح: 18.
4ـ به تعبير متكلمان اسلامى: ((خذ الغايات و اترك المبادى)).
5ـ ((ما إرسلنا من رسول الا بلسان قومه))(ابراهيم: 4).
6ـ احزاب: 53.
7ـ عنكبوت: 41.
8ـ فرهنگنامه: ج5, ص 437 - 438.
9ـ نهج البلاغه: خطبه 186.

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 5مرداد1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 448 | کل بازدید : 5818018 
اخبار