دوشنبه ٣٠ مهر ١٣٩٧
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
حمله مغول به ايران و سقوط بغداد

 منبع : شارح

 نويسنده : دکتر علی اکبر حسنی    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1393/01/15  

حمله و هجوم عظيم و ريشه دار و پيرزومند مغول به ايران و سقوط بغداد, علل مهم زيربنايى دارد كه بايد ريشه هاى آن را در مدارك سرپوش گذاشته شده و صفحات پنهانى تاريخ جستجو كرد!

ژرفنگرى و كاوش در بسيارى از حوادث مهم مشهور تاريخ اسلام سبب مى شود كه در باورهاى پيشين ترديد كنيم و باور جديد و نووى جايگزين سازيم از جمله ريشه هاى حمله ((چنگيز)) به ايران و مساله دخالت خواجه نصير در سقوط بغداد.
به گواهى تاريخ, چنگيز نه تنها از آغاز قصد حمله به ايران و خوارزمشاهيان را نداشت, بلكه خواستار رفاقت و دوستى با ايران و حاكمان عراق بود. او طى نامه اى دوستانه به سلطان محمد خوارزمشاه (متوفاى 617ق) مى نويسد: تو سلطان آفتاب برآمدى(شرق) و من سلطان آفتاب فرود آمد(يعنى مغرب و غرب). مى گويند: او در راستاى همين دوستى, بازرگانان و سفيرى تام الاسختيار نزد خوارزمشاه فرستاد ولى غرور او يا تحريك مادرش آنها را كشت و سبب حمله مغول به ايران شد(1). در اين ميان, عوامل پنهانى از جمله نامه هاى خليفه ((الناصر لدين الله)) براى چنگيز و تشويق وى براى حمله به ايران(2) و ... را نبايد ناديده گرفت(3).
حمله مغول به ايران, در نيمه نخست قرن هفتم قمرى به رهبرى ((تموچين)), مشهور به ((چنگيزخان)), با اتحاد قبايل صحرانشين صورت گرفت و سرانجام ((هلاكو)) توانست در سال 656ق بغداد, مركز خلافت عباسيان را پس از قرنها تصرف كند.
حملات مغول به خراسان در 360ق آغاز شد و در طى چهل سال نه تنها حكومت مقتدر خوارزمشاهيان مضمحل گرديد, بلكه امپراتورى عظيم عباسى نيز متلاشى گشت و مركز خلافت, بغداد, توسط هلاكو, به خاك و خون كشيده شد.
او نخست حكومت اسماعيليان را كه دويست سال مقتدرانه در برابر سلجوقيان مقاومت كرده بود, به ويژه حكومت ((حسن صباح)) را متلاشى كرد و آشيانه عقاب (قلعه الموت) را تصرف نمود.
در تمام اين مدت ((الناصر لدين الله)) (575 - 622ق) سرگرم خلافت و عيش و نوش بود و از اين كه تموچين دو قدرت عظيم شيعى و اسلامى اسماعيليان و خوارزمشاهيان را با تحريك و تطميع او تار و مار كرده است, خرسند بود. غافل از اين كه مغول چون افعى گزنده اى در بيخ گوش او كمين كرده است و دير يا زود به سراغ بغداد نيز خواهد آمد(4).
پس از ((الناصر لدين الله)), ((الظاهر)) و سپس ((معتصم)) دچار سرنوشت شوم سقوط و مرگ ذلت بار مغول گرديدند. او در سن 48 سالگى كشته شد و حدود چهل روز در بغداد قتل عام به راه افتاد و بيش از دو ميليون نفر شيعه و سنى كشته شدند(5).

داورى يك جانبه حمدالله مستوفى
مستوفى در تاريخ گزيده اسماعيليان را ملحد خوانده و لعن مى كند, كشته شدن آنها به خصوص خورشاه و پسرش به دست هلاكو را با تعبير ((آنها را به دوزخ فرستاد)) مىآورد. همه خلفاى عباسى را تحسين و تمجيد كرده با تعبير ((رضى الله عنهم)) از انان ياد مى كند, تمجيد فراوان از ((الناصرلدين الله)) دارد و بر خلاف مورخان ديگر او را عدالت خواه و رعيت نواز مى خواند و مى گويد: ((در عهد هيچ خليفه اى آن قدر امنيت و رفاه و عدالت و راحتى نبود كه در عهد او بود)), و بر خلاف مورخان هم عصر خليفه ((ابن اثير)) سنى, كه ((الناصر)) را تكذيب مى كنند, مى گويد: ((به سعى او ملك عرب چون بهشت برين گشت. در توسعه علم و دانش, مدارس, و مساجد, بسيار كوشيد كه در ايام هيچ خليفه اى در طول خلافت چنين نبود. در زمان او خوارزمشاه سلطنت را از سلجوقيان بيرون برد و چنگيز خان بر ممالك ايران و توران مستولى شد و تمام پادشاهان را قهر كرد)). با وجود اين, مستوفى به اين نكته نمى پردازد كه اگر چنگيز بر همه ممالك چيره شد و شاهان و حاكمان را مقهور خود ساخت, چرا به بغداد كه بيش از پنچ قرن پايتختى پررونق به شمار مى رفت, نظرى نداشت. چگونه ممكن است خليفه اى تحركات نظامى و شكستن حكومت هاى قدرتمند همسايه و كشورهاى مسلمان تحت قيادت و رهبرى خود را ببيند, ولى هيچ اقدامى نكرده با خيال راحت به عيش و نوش بپردازد؟!. چطور مى تواند تماشاگر و خوشحال باشد و به اين گرگ درنده هشدار ندهد و حتى به استغاثه ها پاسخ نگويد, و نينديشد كه فردا نوبت او و حتى جانشينان او است و بغداد در خطر است؟ در جايى از اين هشدارها و دغدغه ها و دلواپسى هاى خليفه مشاهده نمى كنيم, بلكه نشانه هايى از رابطه پنهانى و تشويق و تطميع حتى نامه به چنگيز(تموچين مغول و بت پرست) ديده مى شود و با خيال آسوده مرگ و غارت را براى مسلمانان تحت قلمرو خويش و خوارزمشاهيان و اسماعيليان (ملاحده!) و روافض و شيعه ايران مى خواهد و خود آسوده و بى خيال و ... سرگرم خلافت است غافل از آن كه ((من اعان ظالما سلذطه الله عليه...))! به زودى نوبت بغداد هم مى رسد.
ولى هيچ كس خليفه را شايسته ملامت نمى داند! بعدها همه قصورها را متوجه شيعه و عالم بزرگ خواجه مى دانند! غافل از اين كه چنين هجوم و حمله اى عظيم و ريشه دار آن هم با موفقيت, علل مهم زيربنائى دارد كه بايد ريشه هاى آن را در مدارك سرپوش گذاشته و پنهانى تاريخ جست و جو كرد كه مهم تر از همه تشويق ها و نامه هاى خليفه الناصرلدين الله و سپس عياشى ها و سو مديريت مستعصم بود.
خلافت عباسى كه از سال 132ق توسط ابوالعباس سفاح در هاشميه نزديك كوفه پا گرفت تا سال 656ق ادامه يافت. در اين مدت 37 خليفه بر آن حكومت كردند كه آخرين آنها ابواحمد المستعصم بود.
بغداد در سال 145ق توسط منصور بنا شد(6), و به بزرگ ترين مركز امپراتورى جهان و مركز علمى و فرهنگى و تجارى تبديل گرديد.

خيانت خليفه
خليفه ((الناصرلدين الله)) سى و چهارمين خليفه بود و طولانى ترين خلافت را داشت. او 46 سال خلافت كرد(7). او مردى بود زيرك, مدير, فاضل, شجاع, باهوش, مال دوست, سياستمدار, دغل باز, ستم پيشه, و خوش گذران(8) در عصر او اسلام در مرزهاى غربى توسط صليبيان و از شرق توسط مغول تهديد مى شد. جهان اسلام و مسلمين در جنگهاى صليبى زيان هايى سخت را متحمل شد با وجود اين, خليفه به استمداد مسلمانان حتى به تحصن و گريه آنان در مسجد دربار و تقاضاى كمك و جهاد عليه صليبيان, ترتيب اثر نداد و به جاى حمايت از حكام مسلمان و دفع دشمنان مشترك, به فكر اغراض شخصى خود و فتنه و توطئه ميان حكام مسلمان بود, حتى از حمايت از كفار در سركوبى حكام مسلمان ابايى نداشت(9). او براى شكستن سلطان محمد, حاكم ايران بزرگ آن روز به خيال اين كه مبادا رقيب وى شود, با شخصى بت پرست, خونريز و سفاك چون چنگيز طرح دوستى مى ريزد و او را به حلمه به خوازرمشاهيان تشويق مى كند(10).
حمله مغول به جهان اسلام در سال 617ق شروع شد و از آغاز حمله به ايران تا فتح بغداد حدود چهل سال طول كشيد تهديد عليه جهان اسلام و در ضمن بغداد بسيار جدى بود, ولى خليفه وقت بغداد به فكر حفظ خويش و عياشى هاى خود بود.
در تاريخ جهانگشاى جوينى, جامع التواريخ و تجارب السلف مطالبى آمده است مبنى بر اين كه خليفه در موارد زيادى مى توانست جلوى مغول بايستد ولى كارى نكرد.
حتى خليفه به راهنمايى هاى ((ابن علقمى)) و ديگران اعتنا نكرد و با كوتاهى هاى ((مستعصم)) اين سقوط خفت بار پيش آمد. ((ابن طقطقى)) مى نويسد: مستعصم, آخرين خليفه عباسى, در همان ايام به لهو و لعب و غنا و موسيقى مشغول بود و اطرافيانش همه چون او, غرق در ماديات و لذات بودند, حتى صلاح نمى ديدند لحظه اى عيش خليفه را منقض كنند و اخبار تهاجم و محاصره را به او بدهند. او معتقد بود كه بين او و مغول دوستى و مودت است نه دشمنى و بيگانگى(11).
در اين گزارش اين نكته جالب است كه مى گويد:

يك سند دردناك!
درست همان وقت كه نامه اى از خليفه به حاكم موصل, ((بدرالدين لولو)) رسيد تا برايش گروهى مطرب, نوازنده و... بفرستند, قاصد و نامه اى ديگر از هلاكو آمده و از او منجنيق و قلعه گرب و آلات و ابزار جنگ و حصار خواسته بود.
او به خواسته اين دو مى نگرد و مى گويد: بايد براى اسلام گريه كرد(12).
راستى چرا الناصر درست در نيمه دوم قرن هفتم كه اين حوادث بزرگ و نابودى اسلام را شاهد بود و مى ديد كه سلطان مغرور و وحشى و ددمنش مغول, كيان اسلام و مسلمين را به خطر انداخته و همه جا را غارت كرده و ويران ساخته است, هيچ اقدامى نمى كند؟! چرا مستعصم عياش, بى تدبير آلت دست درباريان خود است كه تا ذليلانه كشته شود؟ آيا بايد عداوت ديرينه شيعه و سنى را زنده كرد و خواجه را مقصر دانست؟!!! راستى كه اين سكوت و سرگرمى ها و رقص و آواز و شراب و... در عصرى كه فساد همه كاخ و پايتخت را احاطه كرده, بسيار اسف بار است.
وقتى پدر براى نابودى پسر توطئه مى كند و پسر نقشه قتل پدر حاكم را مى كشد, مادر در قتل شوهر به پسر كمك مى كند, برادر, برادرش را براى كنار زدن او مى كشد, زنان حرمسرا و دربار در توطئه و دامن زدن فساد, يد طولانى دارند و در همه چيز خلافت سياست و جذب رقيب و حتى بيگانگان توطئه مى كنند و در سياست هاى پشت پرده دخيل اند, نبايد حركتى كرد؟! در اين عصر كه عوامل نفوذ در پست هاى حساس در دست رقاصه ها و آوازخوان ها و نوازندگان قرار گرفته چرا خلفا و علماى اهل سنت دربارى به خود نمىآيند؟ و مقصر اصلى را افشا نمى كنند؟ و چرا براى تصفيه حسابهاى كهنه, شيعيان يا عالم شيعه را مقصر قلمداد مى كنند؟!!

بى توجهى خليفه به تدبير وزير
وقتى وزير ((ابن العلقمى قمى)), راه چاره را به ((المتسعصم)) يادآورى مى كند و براى دفع مغول چاره اى مى انديشد كه براى حفظ اصل خلافت با هلاكو كنار بيايد, مردان و زنان دربار در قالب عناوين متعدد, هم حسادت و كارشكنى مى كنند, و هم فرياد (وااسلاما) سر داده و مانع مى شوند. آيا عاقبت عياشى ها و حرمسراها جز اين است؟ جالب است هنگامى كه هولاكو همخوابه هاى زن مستعصم و پسرش را از كاخ بيرون كشيد, هفتصد زن بودند با يكهزار و سيصد خادم و خادمه و نديمه آنها(13). بنابراين بايد گفت مساله سقوط بغداد و يا تهاجم مغول به بلاد اسلامى, ريشه هاى ديگرى دارد.
ادامه دارد

1ـ تيمورى, امپراتورى مغول و ايران, (تهران, دانشگاه تهران) و ابن خلدون, (بيروت, لبنان دارالكتل الاسلاميه) ج3, ص 168.
2ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ, ج9, ص 330 و 361, برتولد اشپولر, تاريخ مغول در ايران, ترجمه ميرآفتاب(تهران, 1351) ص 26 و 27, مستوفى, تاريخ برگزيده, -چاپ سوم, تهران, اميركبير, 1364) ص 368 و 493.
3ـ مدرك قبل, ج9, صص 331 - 361
4ـ جاى بسى تعجب است كه برخى او را شيعه دانسته اند (تاريخ فخرى, ص 432, محدث قمى, الكنى و الالقاب, ص 193 - 194.
5ـ مستوفى, همان, ص 369, دياربكرى, ج2, ص 376 - 377.
6ـ مستوفى, همان, ص 496.
7ـ ابن خلدون, العبر, تحقيق ابوهاجر محمدى (بيروت, لبنان) ج3, ص 66 - 185.
8ـ ابراهيم تيمورى, همان, ص 147, و عباس اقبال, مقاله ((زندگانى عجيب يكى از خلفاى عباسى)), مجله شرق دوره اول شماره ششم, خرداد 1310, ص 329 - 352.
9ـ همان.
10ـ تاريخ فخرى, ص 60 - 61.
11ـ رشيد الدين, ج2, ص 73.
12ـ هماان, تاريخ فخرى, ص 61 و 60 و حبيب طاهر, منهاج السالكين(آستانه مقدس 1378) ص 5 و 6.
13ـ حبيب طاهر, و رشيد الدين, همان, ج2, ص 703.

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 6 شهریور 1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1145 | کل بازدید : 6710220 
اخبار