دوشنبه ٠٢ بهمن ١٣٩٦
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
علل پنهانى حمله مغول به ايران

 منبع : شارح

 نويسنده : دکتر علی اکبر حسنی    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1393/01/15  

علل پنهان اين حملات وحشيانه و خونبار از ديده تيزبين محققان به دور و پنهان نيست, گرچه برخى از مورخان كوشيده اند آن ها را, پوشيده نگه دارند.
((ابن اثير)) اولين مورخ تاريخ اسلام كه هم عصر اين حملات بوده, وى تا حدودى حملات و جنايات مغول را با پنهان كارى عجيبى كه در اين باره دارد, گزارش مى كند. وى در شرح جنايات تاتار و مغول به جهان اسلام و كشور ايران و خوارزمشاهيان, نامه هايى را مىآورد كه ((خليفه الناصرلدين الله ابوالعباس احمد بن المستضى...)) براى چنگيز تموچين نوشته و او را به حمله به ايران زمين و خوارزمشاه تشويق و تطميع كرده است. سپس ابن اثير براى پنهان كارى و مسكوت نهادن مطلب مى نويسد:
((پس رخداد آن چه كه واقع شد و من يادآورى نمى كنم تو هم حسن ظن داشته باش و از آن اخبار نپرس))(1), حال آيا مى توان از اين همه جنايات بزرگ و فجيع نپرسيد و سكوت كرد؟.

خيانت ها و ندانم كارىهاى خليفه
ابن اثير سپس قتل و غارت و ويرانى شهرهاى بزرگ خراسان, رى, همدان, مراغه, مازندران را آورده و اشاره مى كند كه ((الناصر)) شخصى سفاك و بى رحم بود, رسوم ظالمانه اى بدعت نهاد. فردى بدنهاد و ستم پيشه بود. عراق در عصر او ويران شد, اموال مردم را گرفت و اهالى كوچ كردند. عجم ها نوشته اند كه او چنگيز و مغول را وادار به حمله كرد و مايه طمع حمله به ايران شد. او براى تطميع چنگيز و حمله او به ايران نامه هايى نوشت. بعد درباره اين حمله مى گويد: ((اين واقعه ضربه بزرگى بود كه هر گناهى هرچند بزرگ, در نزدش كوچك است!))(2). خليفه الناصر عباسى از خوارزمشاهيان وحشت داشت. علت عمده آن, اين بود كه سلطان محمد به عنوان يك حاكم مسلمان و... محبوبيت داشت و بارها از خليفه مى خواست تا اجازه بدهد نام او همچون شاهان آل بويه و سلاطين سلجوقى در خطبه ها برده شود. به قول نسوى:((همت او به طلب حكمى بود كه آل سلجوقى را در ملك بغداد بود))(3). وى چندين بار نمايندگانى را به بغداد فرستاد ولى خليفه علاوه بر عدم موافقت, به اقداماتى كينه توزانه دست زد كه توهين به سلطان تلقى مى شد. خليفه به خانهاى قراختائى پيغام داد و آنان را براى حمله و هجوم به قلمرو سلطان دعوت كرد. به سلطان ((غور)) نيز نامه نوشت. اين نامه(4) وقتى فاش شد كه سلطان محمد پس از فتح, وارد غزنين شد و نامه هاى خليفه مبنى بر تشويق و تحريص و حتى درخواست كمك از نيروى قراختائى, در خزانه سطنتى به دستش افتاد. ((ابوالفدا)) با تاييد اين مطلب مى افزايد: اين امر بدان جهت بود كه خوارزمشاه قصد عراق نكند! حتى گفته اند نامه را بر سر قاصدى نوشت كه كله اش تيغ زده بود و وقتى موى سر وى بلند شد او را فرستاد تا به دست سلطان محمد نيفتد!!(5).
همچنين ((الناصر)), خليفه عباسى, با نفوذ معنوى خويش و فرستادن هدايايى به فرمانرواى غورى, او را تحريك كرد تا به قلمرو خوارزمشاه در خراسان حمله كند. كه يكى از علل عمده درگيرى بين غوريان و خوارزمشاهيان و از عوامل سقوط غوريان در سال 612ق, 1215م بود(6).
نيز خليفه با فرمانرواى غاصب قراختائى تماس گرفت و به راهنمايى سر اسقف مسيحيان نسطورى از او خواست تا عليه دشمن مشترك يعنى خوارزمشاه متحد شوند(7) (تقاضاى حمله از نامسلمان عليه مسلمان!!!).
بدترين و ننگين ترين عمل خليفه اسلامى بغداد, مكاتبه و مراوده با چنگيزخان و تشويق او براى درگيرى با سلطان محمد خوارزمشاه است. بعد از آن همه مصائب, قاصدى نزد ((محمود يلواج)), مشاور مسلمان چنگيز فرستاد تا او را در حمله به قلمرو خوارزمشاه تشويق كند. او مى پنداشت مغول فقط مى تواند سلطان محمد را تباه سازد ولى تا نيم قرن نمى تواند در ممالك اسلامى به اقتدار دست يابد...(8) ولى ديديم چنين نبود.
او حتى براى شكست كامل پسر سلطان محمد جلال الدين كه در سال 621ق براى مقابله با مغول از هندوستان برگشت, و دوباره از خليفه تقاضاى كمك كرد تا چون سدى بين مغول و بغداد بايستد, نه تنها به او كمكى نكرد, بلكه بيست هزار سوار عليه او و به نفع مغول فرستاد و از امرا و سلاطين ديگر از جمله از ((مظفرالدين)) حاكم اربل خواست تا ده هزار سوار براى سركوبى كامل جلال الدين بفرستد. درحالى كه اگر براى دفع مغول با او همكارى مى كرد هم از فاجعه عظيم مى كاست و هم مى توانست مسير تاريخ را عوض كند...(9) و آن همه ويرانى و توحش بر جهان اسلام سايه نيفكند.
سهل انگارى و عياشى خليفه و ترويج خرافه و معجزات براى خود و بغداد و ندانم كارىهاى او سبب سقوط بغداد شد ولى بعدها همه را به خيانت شيعه و خواجه نصير و نيز خيانت مويدالدين علقمى نسبت دادند و يكبار ديگر با شيعه تصفيه حساب كردند, تا جايى كه برخى از سران اهل سنت مى گويند: ايرانيان و شيعه دشمن ديرينه اسلام اند و سه ضربه تاريخى به اسلام زدند:
1. به خاطر انتقام از عمر, در برابر خلافت; ولايت, وصايت و تشيع را ساختند (غافل از اين كه تشيع و شيعه ريشه در اسلام ناب محمدى و در عصر رسالت دارد...)(10).
2. ابومسلم خراسانى در فروپاشى خلافت امويان ضربه دوم را زد.
3. خواجه نصير الدين طوسى براى فروپاشى بغداد و سقوط عباسيان ضربه مهلك و نهايى را وارد كرد.
نقش خواجه در تهاجم
چنگيز پس از حمله به ايران تا موقع فوت(624ق), بخش هاى عظيمى از ايران را به خاك و خون كشيد. رى, قم, كاشان, ساوه و مناطق عجم نشين عراق آن روز را قتل عام كرد و غارت نمود(11).
با اين وصف, مقاومت دليرانه سلطان جلال الدين خوارزمشاه سبب شد كه مغول و چنگيز سلطه خويش را تنها به خراسان و منطقه مركزى ايران محدود سازد.
چنگيز سپس به طرف قفقاز هجوم برد و دامنه حكومتش به آن مناطق كشيده شد. با مرگ او پسرش ((گيوك)) حاكم شد, نماينده خليفه در تاجگذارى او شركت كرد. پس از ((گيوك)) پسرش ((منگوقاآن)) حاكم شد. او برادرش هلاكو را به التماس قاضى ((شمس الدين احمد ماكى قزوينى)) براى دفع ملحدان(!) و فتح كامل ايران در 653ق به ايران و سپس عراق فرستاد(12).
با مرگ جلال الدين, ديگر مناطق ايران به خاك و خون كشيده شد.
مغول از آغاز حتى بدون رايزنى و تشويق هيچ كس, طمع در سلطه بر مركز خلافت و بغداد داشت, زيرا ((منگوقاآن)) و هلاكو به دنبال فتوحات و جهان گشايى چنگيز بودند.
با مرگ جلال الدين, مغول در صدد تسخير بغداد, مهم ترين مركز قدرت و دژ مستحكم جهان اسلام, برآمد.
اين تهاجم حتى به اعتراف دشمنان هيچ گونه ارتباطى با خواجه ندارد.
مولف جامع التواريخ مى نويسد: ((مغول به فرمان ((بايچونويان)) فوج فوج به سوى اربيل, عراق پيش مى رفتند. خليفه با خبر شد و شمس الدين ارسلان را با سه هزار سوار به كمك آن جا فرستاد كه مغولان فرار كردند. دوباره هجوم آوردند. خليفه از فقها استفتا كرد كه حج واجب تر است يا جهاد؟ همه گفتند: جهاد. لذا حج را تحريم كردند و به دفاع, تمرين, حتى كندن خندق در اطراف بغداد پرداختند و آماده شدند. باز ((مغول)), يا به قول ابن اثير ((تاتار)) فرار كردند(13). حملات ديگر در سال هاى 632 - 635ق صورت گرفت و وقتى(14) ((منگوقاآن)) جانشين چنگيز و رهبر مغول شد, ((بايچونويان)) را با لشگرى به ايران روانه كرد و به شكوه از ملاحده و اسماعيليان و خليفه عباسى پرداخت(15).
قاضى القضاه شمس الدين احمد, قزوينى كه نزد ((منگوقاآن)) بود او را عليه اسماعيليان تحريك كرد. به دنبال اين تحريك ((منگوقاآن)) , برادرش ((هلاكو)) را براى فتح وهستان (مقر اسماعيليه در شرق ايران) فرستاد. پس از آن دستور فتح قلعه هاى ديگر از جمله قلعه ((الموت)) را صادر كرد و پس از قتل و غارت اين مناطق, خواستار حمله به بغداد شد و دستور داد اگر خليفه بغداد اطاعت كرد آسيبى به او نرسان و اگر تكبر كرد, او را به ديگران ملحق كن(16).
((خواندمير)) در كتابش مى گويد: ((وى به برادرش هلاكو گفت:... از كنار جيحون تا اقصاى ولايت مصر را به تصرف درآور(17).
رفتار خليفه با مغول و هلاكو در پنجاه روز فتح بغداد به گونه اى است كه تشويق و منع هيچ كس حتى خواجه در او تاثير نداشت و حتى كمترين مخالفت يا تعلل, سبب گردن زدن آنان توسط هلاكو مى شد. بنابراين تا اين جا خواجه نقشى ندارد و منابع آن عصر هيچ اشاره اى به نقش خواجه حتى سال ها بعد از آن ندارند.
نويسنده طبقات ناصرى يا تاريخ ايران و اسلام كه در سال 658ق تاليف شده, در مورد خليفه و حتى از خيانت ابن علقمى سخن گفته است ولى هيچ اشاره اى به نقش خواجه ندارد(18).
ابن فوطى در كتاب ((الحوادث الجامعه)) (تاليف 657ق) سقوط بغداد را آورده است ولى در آن نقش خواجه هيچ مطرح نيست(19). مهم تر اين كه در متن مفصلى كه از خواجه در تاريخ جهان گشاى جوينى در كيفيت فتح بغداد چاپ شده است, خواجه به نقش خود در اين فتح هيچ اشاره اى نمى كند(20). حمدالله مستوفى(متوفاى 732ق) مورخ و جغرافيدان قرن هشتم نيز از كسانى است كه اشاره به فتح بغداد دارد ولى از خواجه سخنى به ميان نمىآورد(21).

دنباله دارد

1. ((فكان ما كان مما لست اذكره فظن خيرا و لا تسال عن الخبر)).
ابن اثير, الكامل فى التاريخ: ج9, ص331, و ابن خلدون, العبر: ج3.
2. فهو الطامه الكبرى التى يصغر عندها كل ذنب عظيم, همان, ص361.
3. جلال الدين سيرت مينكبرنى, ص19 و امپراتورى مغول و ايران تيمورى, ص149.
4. جوينى, تاريخ جهان گشاى, ج2, ص120.
5. احمد نصرالله به نقل از بيانى, ص381 و ر.ك: ابن فرات, تاريخ الدول و الملوك(بيروت), ج9, ص98 و رسول جعفريان تاريخ تشيع در ايران, ص386 - 387.
6. همان: ص151, و بار تولد, تركستان, ص351.
7. همان. 8. ر.ك: ميرخواند, روضه الصفا, تهران, ص78 - 80 و رسول جعفريان, تاريخ تشيع در ايران, ص390.
9. عباس اقبال, زندگانى عجيب يكى از خلفاى عباسى: ص342.
10. حسنى, تاريخ تحليلى و سياسى اسلام: چاپ پنجم: دفتر نشر و فرهنگ اسلامى.
11. ابن اثير, همان, ج9 و ج12, ص272.
12. مستوفى, تاريخ گزيده, ص588 - 589.
13. مختصر تاريخ الدول: ج2, ص286, ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه, ج8, ص238, مويدالدين علقمى, 83 - 84.
14. ابن عبرى, تاريخ الدول, بيروت, (المطبعه الكاتوليكيه), ص268.
15. جوامع التواريخ: ج2, ص5 - 684 و 686 - 687.
16. جوامع التواريخ: ج2, ص5 - 684 و 686 - 687.
17. خواندمير, حبيب السير, ج3, ص94, ابراهيم تيمورى, امپراتورى مغول و ايران: ص421 - 454.
18. همان: ص497.
19. تاريخ مختصرالدول: ص270 - 272.
20. همان: ج3, ص280, ذيل كيفيت واقعه بغداد.
21. مستوفى, همان, ص369 - 589.

 

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 7  مهر  1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 976 | کل بازدید : 5818105 
اخبار