دوشنبه ٠٢ بهمن ١٣٩٦
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
حامى و پشتيبان وفادار ولايت - ابو ایوب انصاری

 منبع : شارح

 نويسنده : مهدی پیشوایی    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1393/02/14  
 
گواهان عادل
در سال 35 هجرى كه امير مومنان على(ع) وارد كوفه شد, در همه جا سخن از فضايل على(ع) بود و اين كه پيامبر اسلام(ص) او را بر تمام صحابه مقدم مى شمرد, ولى گروهى در اين مورد شك نموده تقدم على(ع) را بر ديگران باور نمى داشتند, و تا حدى حق با آنها بود زيرا شهر كوفه پس از دوران رسالت(در زمان خلافت عمر) احداث شده بود و سكنه آن را تيره هاى مختلفى تشكيل مى دادند كه مثل مردم حجاز, ارتباط نزديكى با مركز حكومت اسلامى نداشتند و از اين رو سطح آگاهى آنان در اين گونه مسائل پائين بود. امير مومنان(ع) در همان سال گروهى از مردم را در ((رحبه)) (=محلى در كوفه) گرد آورد و خطاب به آنان چنين فرمود:
((هركس در روز غدير حاضر بوده و سخنان پيامبر را شنيده است, برخيزد و شهادت دهد)) آنگاه افزود: ((تنها كسانى گواهى دهند كه خود شخصا سخنان پيامبر را شنيده اند)).
در اين هنگام گروهى متجاوز از ده نفر بپا خاستند و گفتند: ما گواهى مى دهيم كه پيامبر اسلام در روز غدير دست تو را گرفت و بلند كرد و فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه)): ((هركس كه من مولا و رهبر او هستم, على مولا و رهبر اوست))(1) يكى از اين گروه, ابو ايوب انصارى بود(2).
البته چند تن از ياران پيامبر كه آن روز در رحبه بودند, از جمله ((انس بن مالك)) و ((برإ بن عازب)) از اداى شهادت خوددارى كردند و على(ع) آنان را نفرين كرد و بر اثر آن گرفتار برص يا كورى شدند.

سلام بر مولاى مومنان
او يكبار ديگر نيز ولايت و رهبرى على(ع) را در ميان مردم اعلام كرد و با اشاره به مضمون حديث غدير, به آن حضرت به عنوان ((مولا)) و رهبر, سلام و عرض ادب نمود كه مورخان آن را به صورت زير نقل كرده اند:
در دوران خلافت على(ع) در كوفه, روزى گروهى عرب بيابانى كه صورتهاى خود را پوشانده بودند, به حضور آن حضرت رسيدند و چنين گفتند:
((السلام عليك يا مولانا)) حضرت فرمود: مگر شما عرب بيابانى نيستيد؟ (چگونه مرا مى شناسيد و به عنوان مولا سلام مى كنيد؟!).
گفتند: بلى, ما بيابان نشين هستيم, از پيامبر اسلام(ص) شنيديم. فرمود: ((هركس كه من مولا و رهبر او هستم, على مولا و رهبر اوست, خدايا با دوستان او دوست و با دشمنان او دشمن باش))(3).
على(ع) از شنيدن اين سخنان چنان خوشحال شد كه به شدت خنديد و فرمود: مردم !شاهد باشيد!.
راوى مى گويد: آن گروه نزد اثاث و لوازم سفر خود برگشتند, من به دنبال آنان رفتم و از يكى پرسيدم: شما چه كسانى هستيد؟ گفت: ما گروهى از انصار هستيم, و آنگاه يكى از آن گروه را نشان داد و گفت: اين, ابو ايوب انصارى ميزبان پيامبر اسلام(ص) است(4).
اين داستان كه در تاريخ به حديث ((الركبان)) معروف است و به صورت هاى مختلفى نقل شده, گواهى مى دهد كه ابوايوب با پديد آوردن اين صحنه در صدد تبليغ وصايت و ولايت على(ع) بوده است.
بارى اگر ابوايوب از دل و جان به على(ع) سلام مى كرد, آن را وظيفه خود مى دانست زيرا او از پيامبر اسلام(ص) شنيده بود كه مى فرمود:
فرشتگان, مدت هفت سال به من و على درود فرستادند زيرا هنگامى كه من و على نماز مى خوانديم, كسى غير از ما نماز نمى خواند!(5)

فرمانده سواره ها در جنگ جمل
چنانكه اشاره كرديم, ابوايوب كه در زمان حيات رسول خدا(ص), در جبهه هاى جنگ با شرك و كفر, شمشير مى زد, پس از رحلت آن حضرت نيز در ركاب جانشين او على(ع) در جنگ با دشمنان داخلى اسلام در جبهه مقدم شمشير مى زد و از هيچ گونه جانبازى و فداكارى فروگذارى نمى كرد. او در جنگ نهروان در جناح مقدم سپاه امير مومنان(ع) قرار داشت(6). و فرمانده سواره ها بود(7).
او در اين جنگ يكى از خوارج بنام ((زيد بن حصين طائى)) را به قتل رسانيد(8). و شخص ديگرى به نام ((عبدالله بن وهب راسبى)) را نيز به كمك ((صعصعه بن صوحان)) كشت(9).

حامل پرچم امان براى خوارج
ابو ايوب در اثناى جنگ جمل, به منظور اتمام حجت, و به اميد آن كه خوارج كج انديش, آگاه و بيدار گشته دست از لجاجت بردارند, آنان را دعوت به ترك جنگ و خونريزى كرد و گفت:
((بندگان خدا! ما و شما هر دو مثل گذشته مسلمانيم, آيا جز اين است كه در ميان ما و شما اختلافى وجود دارد؟, آيا اين, باعث مى شود كه كمر به جنگ با ما ببنديد؟!. 
خوارج پاسخ دادند: اگر امروز از شما پيروى كنيم, فردا باز حكميت را برقرار مى كنيد!
ابو ايوب پاسخ داد: شما را به خدا, از ترس فتنه فردا, خود را گرفتار فتنه امروز نكنيد!(10). ولى متإسفانه اين سخنان منطقى در آنان اثر نبخشيد و به لجاجت ادامه دادند, لكن از آنجا كه على(ع) مى خواست به قدر امكان آتش فتنه خوارج بدون خونريزى خاموش گردد, و از طرف ديگر مى ديد خوارج بر اثر جمود و لجاجت, هنوز ايستادگى مى كنند, راه ديگرى به روى آنان گشود و به ابوايوب دستور داد به آنان امان بدهد تا خود را تسليم كنند(11). ابوايوب پرچم امان را بلند كرد و صدا زد: 
((هركس از شما كه زير اين پرچم بيايد, در امانست, هركس به مصر برود يا به عراق برگردد و يا از اين سپاه جدا شود, در امان است, زيرا ما نيازى به ريختن خون شما نداريم))(12).
پس از اين اعلام, هشت هزار نفر از آنان توبه كرده برگشتند, اميرمومنان به آنان فرمود: از سپاه خوارج جدا شوند, اين گروه جدا شدند ولى بقيه خوارج به سركشى ادامه دادند و سرانجام شكست خورده, كشته شدند.

اعلام آمادگى جهت حمايت از ولايت
اگر ابوايوب در كنار اميرمومنان(ع) شمشير مى زد, به اين علت بود كه به حقانيت راه و روش او ايمان داشت و اين اعتقاد خود را به مناسبت هاى مختلف اظهار مى كرد, از آن جمله او هنگام عزيمت اميرمومنان(ع) به جنگ صفين, همراه ((عباده بن صامت)) (يكى ديگر از ياران على(ع)) به حضور آن حضرت رسيد و با بيانى گرم و صميمى ابراز پشتيبانى كرده چنين گفتند:
((اى امير مومنان! هرگز نگران نباشيد, پدران و مادران ما, فداى شما باد, به خدا سوگند همچنان كه برادرت پيامبر را يارى كرديم, تو را نيز يارى مى كنيم, مهاجران و انصار همگى در ركابت شمشير مى زنند, و جز افراد گمراه, كسى از شركت در جنگ خوددارى نمى كند)).
امير مومنان (ع) از وفادارى آنان خوشحال شده از آن دو, تقدير كرد(13).

حمله كوبنده
ابوايوب تنها مرد شعار نبود, بلكه او شعار و حماسه را با عمل درهم آميخته بود, اگر او پيش از آغاز جنگ, نسبت به امير مومنان اعلام وفادارى كرد. در ميدان جنگ نيز وفادارى خود را به اثبات رسانيد و با تمام قدرت, با سپاه معاويه پيكار كرد و قهرمانيها از خود نشان داد.
او روزى از سپاه امير مومنان بيرون آمد و در ميدان جنگ, در ميان دو سپاه ايستاد و مبارز خواست و كسى از سپاه شام به جنگ او بيرون نيامد, و چون كسى جرإت پيكار با او را از خود نشان نداد, بدون آن كه كسى در برابر او ياراى مقاومت داشته باشد, اسب تاخت و به سوى چادر معاويه يورش برد. معاويه چون او را ديد, به داخل چادر گريخت و از در ديگر آن بيرون رفت...!
در اين هنگام گروهى از سپاه شام به طرف او هجوم آوردند, وى مدتى با آنان جنگيد و سرانجام سالم به اردوى اميرمومنان باز گشت.
معاويه با رنگى پريده به چادر خود باز گشت و سپاهيان خود را سرزنش كرد و با طعنه گفت: واى بر شما! من گمان مى كنم شمشيرهاى شما اجازه ندارند اينان را بكشند! و گرنه او نمى توانست به اينجا برسد!, پس اگر بار ديگر چنين اتفاقى افتاد, با سنگ حمله كنيد!
در اين هنگام مردى از اهل شام به نام ((مبرقع بن منصور)) به معاويه گفت: همچنانكه آن سواره به چادر تو حمله كرد, من نيز به چادر على حمله خواهم كرد و اگر توانستم, او را خواهم كشت, آنگاه اسب تاخت و به سوى چادر اميرمومنان حركت كرد, ابوايوب او را ديد و بى درنگ با شمشير به وى حمله كرد و چنان ضربت قاطعى بر گردن او وارد ساخت كه سر وى از تن جدا شد, ولى همچنان بر پيكرش باقى ماند!, مردم تصور كردند شمشر ابوايوب به خطا رفته است, لكن وقتى كه اسب او حركت كرد, سر وى يك طرف و تنش به طرف ديگر افتاد! و مردم از اين ضربت قاطع تعجب كردند.
على(ع) فرمود: من بيش از ضربت ابوايوب, از ماندن سر وى بر پيكرش تعجب مى كنم, آنگاه خطاب به ابوايوب فرمود: تو مصداق گفتار شاعرى كه مى گويد:
((پدران ما جنگ را به ما آموختند, ما نيز آن را به فرزندان خود خواهيم آموخت))(14).
پى نوشت :

1. نشهد انا سمعنا رسول الله يقول: و إخذ بيدك يوم غدير فرفعها فقال: إلستم تشهدون انى قد بلغت؟ قالوا: نشهد. قال: فمن كنت مولاه فعلى مولاه.
2. اين قضيه با اندكى اختلاف, در كتب و منابع نامبرده در زير نقل شده است:
اسد الغابه, ج3, ص 307 و ج5, ص 205 - الاصابه, ج2, ص 408 و ج4, ص 80 - البدايه و النهايه, ج7, ص 348 . اين قضيه را مرحوم علامه امينى در جلد 1 الغدير از صفحه 166 تا 185 از كتب و منابع مختلف اهل تسنن و از طريق راويان متعدد نقل كرده است. 
3. ((من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه)).
4. شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج3, ص 208 - حياه الصحابه, ج2, ص 769 - الدرجات الرفيعه, ص 315 - رجال كشى, ص 45 - الغدير, ج1, ص 187 تا 192 - البدايه و النهايه, ج5, ص 212.
5. تاريخ ابن عساكر( تاريخ دمشق) ج1, ص 70.
6. الدرجات الرفيعه, ص 315 - الاستيعاب, ج4, ص 6 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج1, ص112 - تاريخ بغداد, ج1, ص 154.
7. الكامل فى التاريخ, ج3, ص 345 - الامامه و السياسه, ج1, ص 149 - ولى ابن ابى الحديد و علامه مجلسى مى نويسد: او در اين جنگ, در جناح راست سپاه اميرمومنان بوده است(شرح نهج البلاغه, ج2, ص 273 و بحارالانوار, ج8, ص 601 چاپ قديم).
8. الكامل, ج3, ص 346.
9. مروج الذهب, ج3, ص 47, چاپ بيروت.
10. الكامل, ج3, ص 343.
11. بحارالانوار, ج15, ص 144, چاپ قديم, سفينه البحار, ج1, ص 51.
12. الامامه و السياسه, ج1, ص 149.
13. بحارالانوار, ج39, ص 135.
14. علمنا الحرب آباوناو سوف نعلم ايضا بنينا
الفتوح, تإليف احمد بن اعثم كوفى متوفى حدود سال 314 - ج3, ص 49 - 50, چاپ حيدرآباد
هند.
اين قضيه در كتاب ((مناقب)) تإليف ابن شهراشوب به صورت ناقص نقل شده و گويا مقدارى از مطلب ساقط شده است, عبارت آن در نسخه اى كه نگارنده در اختيار دارد, چنين است:
((و برز ابوايوب الانصارى فنكلوا عنه فحاذى معاويه حتى دخل فسطاطه فترفع ابن منصور فقال اميرالمومنين: 
و علمنا الحرب آباوناو سوف نعلم ايضا بنينا.
چنانكه ملاحظه مى شود, عبارت ناقص و نامفهوم است.

منبع : ماهنامه مکتب اسلام شماره 9  آذر  1380

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 617 | کل بازدید : 5818678 
اخبار