دوشنبه ٢٨ مرداد ١٣٩٨
معاونت تهذیب
معاونت تهذیب حوزه های علمیه مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت پژوهش
معاونت تبلیغ
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
معاونت امور طلاب
خبرگزاری رسمی حوزه های علمیه ، حوزه نیوز ، مرکز مدیریت حوزه های علمیه
خرافات

 منبع : قلم

 نويسنده : سید مهدی موسوی چتابی    ایمیل :

 نوشته شده در تاريخ : 1393/01/18  

پيغمبر اكرم فرمود: انّى لا اخافُ عَلى‏ امَّتِىَ الْفَقْرَ وَلكِنْ اخافُ عَلَيْهِمْ سوءَ التَّدْبيرِ

ملكه يا پادشاه انگلستان در چند سال پيش در سفرى كه به هندوستان رفته بود وقتى كه مى‏خواست به تماشاى يك بتخانه برود، مردم وقتى مى‏خواستند داخل صحن آن بتخانه شوند كفشهايشان را مى‏كَندند، او هنوز به صحن نرسيده كفشهايش را به احترام كَند و بعد، از همه آن بت‏پرستها مؤدب‏تر در مقابل بتها ايستاد. يك عده هم گفتند ببينيد! ملت روشنفكر چقدر به عقايد مردم احترام مى‏گزارد! نمى‏دانند كه اين نيرنگ استعمار است. استعمار مى‏بيند

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏24، ص: 123

كه همين بتخانه است كه هند را به زنجير كشيده و رام استعمارگر كرده. آن، احترام به آزادى نيست، خدمت به استعمار است.

قرآن كريم اساساً اينها را اسارت و بردگى و بندگى مى‏نامد: افَرَايْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَويهُ «1»

 آيا ديدى آن كسى كه هواى نفس خودش را معبود خود گرفت، يعنى بنده هواى نفس شد؟ من بنده هواى نفس باشم يعنى چه؟ چون هواى نفس من مال خودم است، ديگر من بنده كسى نيستم. پاسخ اين است: اشتباه كرده‏اى كه خودت را فقط همان نفس و هواهاى نفسانى مى‏دانى؛ نمى‏دانى كه منِ حقيقى و واقعى تو اسير اين هواى نفس توست.

روزى پيغمبر اكرم به ميان اصحاب صفّه آمد «2». با يكى از اينها صحبت مى‏كرد؛ او عرض كرد: يا رسولَ اللَّه قَدْ عَزَفَتْ نَفْسى عَنِ الدُّنْيا فَاسْتَوى‏ عِنْدى ذَهَبُها وَ حَجَرُها. يا رسول‏اللَّه! اصلًا روح من از دنيا آزاد شده (او تعبير ديگرى به كار برد، گفت روح من بى‏رغبت شده) به طورى كه الآن سنگ و طلاى اين دنيا براى من مساوى است. پيغمبر به او فرمود: اذاً صِرْتَ حُرّاً پس حالا تو يك آزاد مردى، حالا من مى‏توانم بگويم تو آزادى.

على عليه السلام در نهج‏البلاغه مى‏فرمايد: الدُّنْيا دارُ مَمَرٍّ لا دارُ مَقَرٍّ، وَ النّاسُ فيها رَجُلانِ:

رَجُلٌ باعَ نَفْسَهُ فَاوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَاعْتَقَها «3». مى‏گويد اين دنيا بازار خريد و فروش است، انسان وقتى در اين بازار مى‏آيد، يكى خودش را مى‏فروشد و مى‏رود و يكى خودش را مى‏خرد و آزاد مى‏كند

موسى بن عمران انسانى است كه وقتى مى‏بيند قومش گوساله سامرى را به عنوان يك بت انتخاب كرده‏اند و دارند پرستش مى‏كنند، مى‏گويد: لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِى الْيَمِّ نَسْفاً «2»

 «به خدا آتشش مى‏زنم، به خدا خاكسترش را هم بر باد مى‏دهم» براى اين كه اگر آن گوساله مى‏مانْد چه مى‏كرد؟ غير از اين كه مردمى را در زنجير يك خرافه گرفتار مى‏كرد مگر اثر ديگرى داشت؟ واقعا قوم موسى كه آمدند گوساله را پرستش كردند، فكر آزادشان آنها را به آنجا كشاند؟ يا از دريا بيرون آمده بودند، چشمشان به مردمى افتاده بود كه بتهايى دارند و آنها را سجده مى‏كنند، و تا آن وقت بت سجده كردن را نديده بودند، خوششان آمده بود. يا موسَى اجْعَلْ لَنا الهاً كَما لَهُمْ الِهَةٌ «3»

 [گفتند بت‏پرستان‏] سرگرميهاى خوبى دارند، اينها خوب چيزهايى است، از اينها خوشمان مى‏آيد؛ موسى! همان‏طور كه اينها چنين چيزهايى دارند، براى ما هم قرار بده. يك زمينه خوشايند بشرى [علت اين درخواست آنها بود.]

اما پيغمبر آمد اين زنجير اعتقادى را از دست و پاى آنها باز كرد و فكرشان را آزاد نمود: وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ الْاغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ «1»

قرآن كريم اين مسئله را به شكل عجيبى طرح مى‏كند. اولًا به اقوام مختلفى نسبت مى‏دهد؛ به آل فرعون، به مردم عاد و به مردم انطاكيّه، كه اينها در مقابل دعوت رسل اظهار تطيّر مى‏كردند يعنى فال بد مى‏زدند و قرآن كريم در آيات زيادى با كمال صراحت اين مطلب را مى‏گويد كه منشأ فال بد، هر شومى و نحوستى كه وجود دارد، خارج از وجود خود بشر نيست؛ يعنى بشر ممكن است فكر و عقيده‏اش فكر و عقيده شومى باشد؛ وقتى كه فكر و عقيده‏اش سراسر خرافه و جهالت است، شومى در جهالت است. شومى جز در اخلاق فاسد در جاى ديگرى نيست. شومى جز در اعمال پليد در چيز ديگرى نيست. از نظر سعادت بشرى، اگر بخواهيم حساب كنيم چه كشفى بزرگترين كشفها در دنياست، من خيال مى‏كنم بزرگترين كشفى كه در دنيا به حال بشر مفيد و سعادتمند است و بسيار عميق و ارزنده است ولى بشر كمتر مى‏خواهد زير بار آن برود اين كشف است: دَواؤُكَ فيكَ وَ داؤُكَ مِنْكَ اى بشر! دردت از خودت برمى‏خيزد، منشأ بدبختى تو خودت هستى نه چيز ديگر، سرنوشت شوم را خودت به دست خودت براى خودت به وجود مى‏آورى، سرنوشت شوم تو به دست ديگرى نيست. و همچنين تبديل سرنوشت هم جز به دست خودت نيست؛ چاره اين شومى و اين سرنوشت بد هم در وجود خود توست. وَ كُلَّ انْسانٍ الْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ كِتاباً يَلْقيهُ مَنْشوراً «1».

پيغمبر اكرم در كمال صراحت فرمود: رُفِعَ عَنْ امَّتِىَ الطِّيَرَةُ در امت من تطيّر و فال بد وجود ندارد. خود پيغمبر اكرم اشياء را به فال نيك مى‏گرفت و هرگز فال بد نمى‏زد و از فال بد منع مى‏كرد. فرمود: اذا تَطَيَّرْتَ فَامْضِ وَ اذا حَسَدْتَ فَلاتَبْغِ هر وقت به دلت بد آمد، با آمدن چيزى دلت چركين شد و تطير زدى، اعتنا نكن، مخصوصاً برو. باز فرمود: لاتُعادُوا الْايّامَ فَيُعاديكُمْ با ايام و روزگارها اعلام دشمنى نكنيد كه آنگاه آنها دشمن شما مى‏شوند.

امام صادق فرمود: تیطيّر چيزى است كه اگر سخت بگيرى بر تو سخت مى‏گيرد، چون وقتى سخت مى‏گيرى خودت هستى كه بر خودت سخت مى‏گيرى، و اگر سست بگيرى بر تو سست مى‏گيرد؛ اگر اعتنا نكنى مى‏بينى چيزى نبوده است. خيلى جمله عجيبى است!

اشتباه برخى علما

متأسفانه بعضى از علماى بزرگ ما يك چيزهايى راجع به اختيارات روزها نوشته‏اند. وقتى نگاه كرديم ديديم آنها هم روى اين حساب كه به خيال خودشان مردم را از منجّمها برگردانند، از چاه درآورده‏اند به چاله انداخته‏اند؛ يك چيزهاى بدون سندى را نقل كرده‏اند. ولى ما اخبار بسيار معتبرى در اين زمينه داريم كه به ما گفته‏اند ابداً دنبال اين حرفها نرويد. اوضاع كواكب دلالت مى‏كند بر چه و چه، امروز براى فلان كار شايد و براى فلان كار نشايد؛ اينها از اسلام نيست و ضد اسلام است.

اسلام با تطيّرهايى كه در جاهليت بود مبارزه كرد. البته علتى دارد كه اينها بعد پيدا شد. وقتى كه دوره ترجمه آثار ديگران فرا رسيد و از آثار يونانى و هندى و احياناً ايرانى چيزهايى ترجمه كردند خلفا بيش از هرچيزى به مسئله نجوم احكامى توجه كردند، از بس كه علاقه‏مند به سرنوشت شخص خودشان بودند كه طالع و

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، ص: 408

وسائل، جلد دوم، صفحه 198 از معانى الاخبار صدوق نقل مى‏كند كه پيغمبر اكرم نَهى‏ عَنْ ذَبائِحِ الْجِنِّ پيغمبر از ذبايح جن نهى كرد. معلوم مى‏شود اسم اينها در قديم ذبيحة الجن بوده است. بعد فرمود: وَ هُوَ أنْ يَشْتَرِىَ الرَّجُلُ الدّارَ أَوْ يَسْتَخْرِجَ الْعَيْنَ وَ ما اشْبَهَ ذلِكَ يعنى كسى خانه‏اى مى‏خرد يا چشمه‏اى را استخراج و جارى مى‏كند يا كارى مثل اينها مى‏كند فَيُذْبَحُ لَهُ ذَبيحَةٌ لِلطِّيَرَةِ بعد گوسفندى را مى‏كشند براى اينكه جلو چشم مردم را بگيرند مَخافَةَ إنْ لَمْ‏يَفْعَلْ أَنْ يُصيبَهُ شَىْ‏ءٌ مِنَ الْجِنِّ اگر اين كار را نكنند جنها به او آسيب مى‏رسانند. (ما مى‏گوييم چشم‏زخم، معلوم مى‏شود عربهاى جاهليت مى‏گفتند جن مى‏آيد اين كار را مى‏كند.) فَابْطَلَ ذلِكَ النَّبِىُّ وَ نَهى‏ عَنْهُ پيغمبر اكرم اين سنت رايج جاهليت را- كه دومرتبه در ميان ما رايج شده است- باطل كرد. اين كتاب وسائل از كتب معتبر حديث ما، اين هم مدركش كه عرض كردم.

احمد دقّاق بغدادى گفت: «كَتَبْتُ الى‏ ابِى الْحَسَنِ الثّانى أسْئَلُهُ عَنِ الْخُروجِ يَوْمَ الْارْبَعاءِ لايَدورُ» از امام هادى از چهارشنبه آخر ماه «1» سؤال كردم.

فَكَتَبَ: مَنْ خَرَجَ يَوْمَ الْارْبَعاءِ لايَدورُ خِلافاً عَلى‏ اهْلِ الطِّيَرَةِ وُقِىَ مِنْ كُلِّ افَةٍ وَ عوفِىَ مِنْ كُلِّ عاهَةٍ. فرمود هركسى كه به رغم مردمى كه اين جور فكر مى‏كنند و فال بد مى‏زنند مخصوصاً روز چهارشنبه آخر ماه (يا آخر سال) بيرون برود يعنى به خدا توكل كند، خداوند در ازاى اين توكل و اين مخالفت با اهل تطيّر، او را از هر آفت و بيماريى حفظ مى‏كند.

پيغمبر اكرم فرمود: كَفّارَةُ الطِّيَرَةِ التَّوَكُّلُ كفاره طيَره توكل است. اينكه كلمه «كفاره» به كار رفته است يعنى طيره گناه است؛ اگر مى‏خواهيد اين گناه از بين برود توكل بكنيد، اثر اين گناه از ميان مى‏رود.

همچنين پيغمبر اكرم وقتى كه مى‏خواست به مسافرت برود مى‏فرمود:

اللَّهُمُّ لا طَيْرَ الّا طَيْرُكَ وَ لا خَيْرَ الّا خَيْرُكَ وَ لا الهَ غَيْرُكَ. اللَّهُمَّ لايَأْتى بِالْحَسَناتِ الّا انْتَ وَ لايَذْهَبُ بِالسَّيِّئاتِ الّا انْتَ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ.

اينها چيزهايى است كه بايد در كتيبه‏هاى بسيار بزرگ با آب‏طلا بنويسند؛ ببينيد روح توحيد و روشن‏بينى و واقع‏بينى چقدر در آن موج مى‏زند: خدايا طير و فال بدى نيست مگر آنچه از ناحيه تو بيايد (يعنى آنچه كه تو به عنوان مجازات اعمال به ما مى‏دهى) و خيرى نيست مگر خيرى كه از ناحيه تو بيايد، معبودى جز تو نيست (اشاره به اين است كه اينها بوى شرك و بت‏پرستى مى‏دهد). خدايا حسنات را جز

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، ص: 410

تو نمى‏دهد و سيئات هم جز از ناحيه [تو دفع نمى‏شود؛] «1» مخزن تو هستى، من اگر حسنات را مى‏خواهم از تو مى‏خواهم، و اگر دفع سيئات را مى‏خواهم از تو مى‏خواهم.

در اين زمينه روايت زياد داريم. يك روايت ديگر را نقل مى‏كنم.

در تحف‏العقول نقل مى‏كند كه مردى به نام حسن بن مسعود گفت: «دَخَلْتُ عَلى‏ ابِى‏الْحَسَنِ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ قَدْ نُكِبَتْ اصْبَعى» من بر امام هادى عليه السلام وارد شدم در حالى كه انگشتم زخم و مجروح شده بود، يعنى آفت ديده بود. «وَ تَلَقّانى راكِبٌ وَ صَدَمَ كِتْفى» بين راه، در حالى كه ناراحتى انگشتم را مى‏كشيدم يك سواره‏اى به من تنه زد به طورى كه كتف من مجروح شد «وَ دَخَلْتُ فى زَحْمةٍ» با هزار زحمت داخل شدم. فَخَرَّقوا عَلَىَّ بَعضَ ثِيابى (روز ازدحام بوده است) وقتى وارد شدم جمعيت خيلى زياد بود، قسمتهايى از لباس من هم پاره شد. به اين حال من بر امام هادى عليه السلام وارد شدم. تا وارد شدم گفتم: كَفانِىَ اللَّهُ شَرَّكَ مِنْ يَوْمٍ چه روز شومى بودى تو امروز! ببين انگشت من اين جور شد، شانه من اين طور شد و لباسم چنين شد؛ امروز براى من چه روز بد يمنى بود! فَما اشْامَكَ! اى روز چه روز بدى بودى تو! فَقالَ لى ابُوالْحَسَنِ: يا حَسَنُ! هذا وَ انْتَ تَغْشانا؟! حسن بن مسعود! تو از اين طرف اين حرف را مى‏زنى از آن طرف به خانه ما مى‏آيى؟! ببينيد تعبير چقدر رسا و عالى است! تو به خانه ما مى‏آيى و چنين حرفى را مى‏زنى؟! مثل اينكه در خانه امام بيايد و مثلًا- العياذ باللَّه- على بن ابى‏طالب را سبّ كند يا انكار نبوت پيغمبر و يا انكار توحيد را بكند. تَرْمى بِذَنْبِكَ مَنْ لا ذَنْبَ لَهُ گناه خودت را به گردن آن كسى مى‏گذارى كه گناهى ندارد؟! به گردن روز و يوم مى‏گذارى؟! (عرض كردم دفاع از سيزده و دفاع از روز؛ ببينيد اين جور دفاع مى‏كنند.) قال الْحَسَنُ: فَاثابَ الَىَّ عَقْلى.

حسن بن مسعود گفت: با اين حرف امام، مثل اينكه عقل من قبلًا از سرم پريده بود باز آمد. وَ تَبَيَّنْتُ خَطَأى فهميدم اشتباه كرده‏ام. فَقُلْتُ: مَوْلاىَ اسْتَغْفِرُ اللَّهَ. آقايم! من از اين گناهى كه مرتكب شدم استغفار مى‏كنم. فَقالَ: يا حَسَنُ! ما ذَنْبُ الْايّامِ حَتّى‏ صِرْتُمْ‏مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى    ج‏25    413    احياى تفكر اسلامى .....  ص : 413

ْ

                        مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، ص: 411

تَتَشَأَّمونَ بِها اذا جوزيتُمْ بِاعْمالِكُمْ فيها. حسن! پس از آنكه شما مى‏بينيد بشر جز نتيجه اعمال خودش نيست پس گناه ايام و روزها چيست؟! دوشنبه و چهارشنبه چه گناهى دارد؟! 13 و 15 چه گناهى دارد؟ اين شعر كه:

          هفت روز نحس باشد در مهيب             زان حذر كن تا نيابى هيچ رنج‏

             سه و پنج و سيزده با شانزده             بيست و يك با بيست و چهار و بيست و پنج‏

يعنى چه؟! فَما ذَنْبُ الْايّام؟! قالَ الْحَسَنُ: انَا اسْتَغْفِرُ اللَّهَ ابَداً وَ هِىَ تَوْبَتى آقاجان! استغفار مى‏كنم و توبه من همين باشد كه در حضور شما توبه كردم. قالَ: وَاللَّهِ مايَنْفَعُكُمْ وَلكِنَّ اللَّهَ يُعاقِبُكُمْ بِذَمِّها عَلى‏ ما لا ذَمَّ عَلَيْها فيهِ به خدا قسم كه اين حرفها كه ايام را گنهكار بدانيد و براى آنها شئامت و نحوست قائل شويد، نه تنها فايده‏اى به حالتان ندارد، بلكه خداوند شما را معاقب خواهد كرد، خدا عليه شما اعلام جرم خواهد كرد كه چرا مخلوق بى‏گناه مرا مجرم دانستيد؟ من اين روزگار را بى‏گناه دانستم. اى كسى كه مى‏گويى «فلك كج رفتار» تو گنهكارى، بنده بى‏گناه خدا را مجرم مى‏دانى. اى كسى كه مى‏گويى «چرخ كج‏مدار» روى اين منطق، تو آدم گنهكارى هستى؛ خدا در قيامت مى‏آيد از تو سؤال مى‏كند، مى‏گويد بگو اين موجوداتى كه در مدارهاى خودشان حركت مى‏كردند كدام يك از آنها از مسير خودشان منحرف شدند كه انحراف آنها از مسيرشان سبب نكبت و بدبختى تو شد؟! أَ ماعَلِمْتَ يا حَسَنُ؟ [آيا دانستى حسن؟] اصل كلى: بشر بايد بداند كه خدا پاداش و كيفر را روى يك حساب معين مى‏دهد؛ بر حساب اعمال و افكار و عقايد بشر مى‏دهد، بر اثر اخلاق نيك يا بد بشر مى‏دهد. بنابراين انسان نبايد در اين زمينه‏ها كوچكترين فكرى يا خيالى به خودش راه بدهد.

غيب يعنى چه؟

غيب يعنى نهان، پشت پرده، يعنى آن چيزهايى كه از حواسّ ظاهرى ما نهان است و پشت پرده محسوسات واقع شده است. قرآن كريم اين كلمه را زياد به كار برده است، گاهى تنها، مثل اينكه مى‏فرمايد: «الَّذينَ يُؤْمِنونَ بِالْغَيْبِ» «1» (آنان كه به غيب ايمان دارند) يا مى‏فرمايد: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها الّا هُوَ» «2» (كليدهاى غيب نزد خداست و جز او كسى از آنها آگاه نيست) و گاهى همراه با كلمه «شهادت» مثل اينكه مى‏فرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» «3» (خداوند هم به غيب آگاه است و هم به شهادت).

فلاسفه اسلامى از همين تعبير قرآنى استفاده كرده، جهان طبيعت را «عالم شهادت» و جهان ملكوت را «عالم غيب» اصطلاح كرده‏اند.

ويل دورانتدر مقدّمه لذّات فلسفه درباره «انسان عصر ماشين» مى‏گويد:

 «ما از نظر ماشين توانگر شده‏ايم و از نظر مقاصد فقير.» «1»

قرآن كريم هم مى‏فرمايد:

وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبورِ مِنْ بَعدِ الذِّكْرِ أنَّ الارْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحونَ.

اللّهمّ إنّا نرغب اليك فى دولة كريمة تعزّبها الاسلام و اهله و تذلّ بها النّفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدّعاة إلى طاعتك و القادة الى سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدّنيا و الاخرة «2».

طبق آخرین آمار، نیمى از مردم آمریكا، افرادى خرافاتى هستند. (2) آمریكاییها معتقدند اگر شما روى پلى با دوستانتان خداحافظى كنید، دیگر هیچ وقت آنها را نخواهید دید. وقتى شهاب سنگى دیدید، سریع آرزو كنید؛ همه آرزوهاى شما برآورده خواهد شد. هنگام عطسه دستانتان را جلوى دهانتان بگیرید، ممكن است روحتان از فرصت استفاده كرده، فرار كند.

فرانسویهابه شدت به طالع بینى معتقدند و اگر روزى از طریق اینترنت از پیش بینى آن روز با خبر نشوند، از جایشان تكان نمى‏خورند. فرقى هم نمى‏كند كارگر ساده یك كارخانه باشند یا یك دولتمرد بلندپایه. آنها اولین صفحه روزنامه‏اى كه سر میز صبحانه مى‏خوانند، صفحه مربوط به طالع بینى و پیشگوییهاى روزانه است.

چینیها هم دست كمى از بقیه ندارند. آنها براى دور كردن شیطان از خودشان، دست به هزار و یك كار عجیب و غریب مى‏زنند؛ مثلاً مقدارى لوبیا قرمز جلوى در خانه شان مى‏پاشند تا شیطان بترسد و نزدیك نشود. آنها معتقدند رنگ قرمز قدرت عجیبى در دور كردن نیروهاى پلید دارد.

به گزارش شبكه خبرى «ورد نیوز‌» (3) طبق خرافات در میان مردم چین، عدد چهار عدد نحسى است. بر اساس مطالعات یك جامعه شناس آمریكایى در دانشگاه «سن دیگو‌» كه بر روى چینیها و ژاپنیهاى مقیم آمریكا صورت گرفت، تعداد مرگ و میر ناشى از حمله قلبى در میان چینیها در روز چهارم هر ماه میلادى نسبت به روزهاى دیگر بیشتر است و این مرگ و میر ظاهرا به دلیل ترس از این روز و فشارهاى روانى ناشى از آن است. این جامعه شناس در طى 25 سال گذشته مرگ بیش از 47 میلیون نفر چینى را در آمریكا در روز چهارم هر ماه گزارش كرده و در مجله «مدیكال انگلیش‌» آن را به ثبت رسانده است.

«جیمى راكسبرگ»، محققى كه بر روى این تحقیقات كار كرده است، مى‏گوید: این تحقیقات به كمك چند ریاضى دان صورت گرفت و معلوم شد كه در روز چهارم هر ماه شمار مرگ و میر ناشى از حمله قلبى در میان چینیهاى مقیم آمریكا نسبت به روزهاى دیگر 13 درصد بیشتر است. وى مى‏افزاید: عدد چهار در زبان چینى تلفظ Siو در زبان ژاپنى تلفظ Shiارد كه داراى معنایى شبیه مرگ در هر دو زبان است. آنان به شوم بودن عدد چهار آن قدر معتقدند كه در كشورشان براى شماره گذارى اتاقهاى هتلها و بیمارستانها از عدد چهار استفاده نمى‏كنند؛ حتى در نیروى هوایى چین به دلیل عقاید خرافى از عدد چهارم براى شماره گذارى هواپیماهاى نظامى دورى مى‏شود.

ایرلندیها نیز براى اینكه از قافله عقب نمانند، فكر مى‏كنند نعل اسب شانس مى‏آورد و اگر بخواهند آن را در جایى نصب كنند، باید سربالا باشد؛ چون در این حالت تأثیرش بیشتر است. بعضى از آنها هم معتقدند اگر یك نعل اسب را بالاى تخت خوابشان بیاویزند، محال است كابوس ببینند.

براى مصریها گربه خیلى مهم و مقدس است؛ چون فكر مى‏كنند ایزیس كه یك الهه باستانى است، به شكل گربه بوده و هركسى گربه‏اى را بكشد، محكوم به مرگ است. آنها حتى فكر مى‏كنند گربه سیاه براى صاحبش شانس مى‏آورد.

انگلیسیهاگربه را مومیایى مى‏كنند و به دیوارى مى‏زنند تا ارواح پلید را دور كند! آنها معتقدند اگر گربه سیاهى به سمت شما بیاید، با خودش خوش شانسى مى‏آورد؛ اما اگر از شما خوشش نیاید و از پیشتان برود، شانسى باقى نمى‏ماند.

پیامبر اكرم‏صلى الله علیه وآله و مبارزه با خرافات

.

قرآن مجید، هدفهاى مقدس بعثت پیامبر اسلام‏صلى الله علیه وآله را با جمله‏هاى كوتاهى بیان كرده است. از جمله، اینكه مى‏فرماید: «وَ یضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَیهِمْ»؛ (4) ‌» [پیامبر خدا] تكالیف شاق و غل و زنجیرهایى را كه بر آنها بود، بر مى‏دارد. ‌» مسلماً مقصود از غل و زنجیر، غلهاى آهنین نیست، بلكه منظور همان اوهام و خرافاتى است كه فكر و عقل آنها را از رشد و نمو بازداشته بود و یك چنین گیر و بندى كه به بال فكر بشر بسته مى‏شود، به مراتب از سلسله آهنین، زیان بخش‌تر و ضرر بارتر است.

گرفتن خورشید همزمان با مرگ ابراهیم، فرزند آن حضرت و شایعه عرب مبنى بر اینكه خورشید به خاطر مرگ فرزند رسول خداصلى الله علیه وآله گرفته است، مى‏توانست ابزار خوبى براى فخر فروشى باشد؛ اما پیامبر این جمله را كه شنید، بالاى منبر رفت و فرمود: «آفتاب و ماه، دو نشانه بزرگ از قدرت بى‏پایان خدا هستند و سر به فرمان او دارند. هرگز براى مرگ و زندگى كسى نمى‏گیرند. هر موقع ماه و آفتاب گرفت، نماز آیات بخوانید. ‌» بعد از منبر پایین آمد و با مردم نماز آیات خواند. (5)

آن حضرت در تمام ادوار زندگى، حتى در زمان كودكى با اوهام و خرافات مبارزه مى‏كرد. یكى از روزهایى كه سن آن حضرت از چهار سال تجاوز نمى‏كرد و زیر نظر دایه و مادر رضاعى خود «حلیمه‌» به سر مى‏برد، از مادر خود درخواست كرد كه همراه برادران رضاعى خود به صحرا رود. «حلیمه‌» مى‏گوید: فرداى آن روز، محمد را شستشو دادم، به موهایش روغن زدم، به چشمانش سرمه كشیدم و براى اینكه دیوهاى صحرا به او صدمه نرسانند، یك مهره یمانى را با نخ به گردن او آویختم. محمدصلى الله علیه وآله مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنین گفت: «مادر جان آرام! خداى من كه پیوسته با من است، نگه‏دار و حافظ من است. ‌» (6)

پیشوایان معصوم‏علیهم السلام و پرهیز از خرافات‏

در دعاهایى كه از زبان ائمه معصوم‏علیهم السلام در مناجات با خدا جارى مى‏شد، چنین آمده است: «اَلَلَّهُمَّ اَرِنِى الْاَشْیاءَ كَمَا هِىَ؛ (7) خداوندا! امور را آن گونه كه هست، به من نشان بده. ‌» در قسمتى از دعاى بعد از نماز عشاء نیز كه از امام صادق‏علیه السلام نقل شده است، چنین آمده، «اللَّهُمَّ... أَرِنِى الْحَقَّ حَقّاً حَتَّى أَتَّبِعَهُ وَ أَرِنِى الْبَاطِلَ بَاطِلًا حَتَّى أَجْتَنِبَهُ وَ لَا تَجْعَلْهُمَا عَلَىَّ مُتَشَابِهَینِ فَأَتَّبِعَ هَوَای بِغَیرِ هُدًى مِنْكَ‏ُ؛ (8) كه در نتیجه از هواى نفس خود - به دور از راه هدایت تو - پیروى كنم.»

امام صادق‏علیه السلام در جمع اصحاب خود یادى از عصر غیبت كردند و براى ثبات عقاید مؤمنین به خواندن دعاى غریق سفارش كردند. عبدالله بن سنان مى‏گوید: پرسیدم دعاى غریق چیست؟ آن حضرت فرمود بگو: «یا اللَّهُ یا رَحْمَانُ یا رَحِیمُ! یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ! ثَبِّتْ قَلْبِى عَلَى دِینِكَ!‌» عبدالله مى‏گوید: «من این دعا را خواندم، ولى بعد از جمله «مقلب القلوب»، جمله «والابصار‌» را از خودم افزودم. امام صادق‏علیه السلام به من رو كرد و فرمود: درست است كه خداوند گرداننده دلها و چشمهاست، ولى آنچه را كه من گفتم، همان را بگو! و چیزى از خودت بر آن كم و زیاد نكن!‌» (9)

بنابراین، پیشوایان معصوم‏علیهم السلام تا این اندازه نسبت به اصحاب و یاران خود و اعتقادات آنان توجه داشتند و خود هم به شدت به آن مقید بودند تا آنجا كه خطاب به حضرت حق عرض مى‏كردند: «یا رَبِّ أَرِنِى الْحَقَّ كَمَا هُوَ عِنْدَكَ؛ (10) خدایا حق را همان گونه كه در نزد توست، براى من نمایان كن!»

امامان ما با این برنامه به ما مى‏آموزند كه مردم نباید از صراط مستقیم و حقیقى خارج گردند و فریب دغل‏كاران را بخورند و به امورى مانند: رمالى، معركه‏گیرى، شعبده‏بازى، كف‏بینى، سركتاب باز كردن، و... دل ببندند و به دنبال خرافات و اراجیف یاوه سراها بروند. همچنین از بازیهاى صوفیان دغلباز هم باید پرهیز نمایند.

يا ايها الناس کلوا مما في الارض حلالاً في الارض حلالاً طيباً و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لکم عدو مبين (آيه 168 سوره بقره)

. قرآن مجيد در آيات متعددي تابعان را که بدون تفکر از متوعان پيروي کرده اند اهل عذاب دانسته و عذرشان را قبول نمي دارد و مي گويد : « فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ...»15 يعني سخن را مي شنوند ودرباره آنها فکر مي کنند و بهترين آنرا اختيار مي کنند . خلاصه : هر راهي و هر کاري و هر ديني که انسان اختيار مي کند بايد اول آنرا بفهمد و در اطراف آن تحقيق بکند ، سپس آنرا قبول کرده و در راه آن قد م بردارد و در اين راه اگر اشتباه هم بکند پيش خدا معذور خواهد بود . در تقليد از فقها که مقلد راهي به مسايل ديني ندارد ، دستور داده شده که ، تا چند نفر متخصص و خبره ، ايمان و عدالت و علم و فقيه را تصديق نکرده اند نمي شود از او تقليد نمود . در ذيل آيه « و منهم اميون لا يعلمون الکتاب الا اماني ...»16 در تفسير برهان از حضرت صادق عليه السلام نقل شده که مردي عرض کرد عوام يهود در تقليد از علماي خود چاره اي نداشتند ، چنانکه عوام ما نيز ناچار بي آنکه از حقيقت با خبر باشند از علماء تقليد کنند ؟ امام در ضمن جواب فرمودند : اگر عوام ما از فقها ، فسق ، عصبيت ، بر سر هم زدن براي مال خدا ... ببينند و باز از آنها تقليد کنند مانند عوام يهود هستند . بعد فرموده ، از فقها آنکه پرهيزگار ، حافظ دين مخالفت هواي نفس ومطيع خدا باشد ، بر عوام است که از او تقليد کنند.17 به نظر مي رسد تبليغات مداوم و برنامه ريزي شده در مورد بت پرستي يا هر مورد نو آوريها و بدعتها و خرافات را بگونه اي تثبيت مي کند . تقليد کورکورانه از نياکان يکي ديگر از علل منتقل شدن خرافات از نسلي به نسل ديگر است . قرآن در اين باره اشاره به منطق سست مشرکان در مساله تحريم بي دليل غذاهاي حلال يا بت پرستي کرده ، مي گويد : هنگامي که به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده پيروي کنيد مي گويند ما از آنچه پدران ونياکان خود را بر آن يافتيم پيروي مي کنيم . و اذا قيل لهم ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباءنا.18 قرآن بلافاصله اين منطق خرافي و تقليد کورکورانه از نياکان را با اين عبارت کوتاه و رسا محکوم مي کند . آيا نه اينست که پدران آنها چيزي نمي فهميدند و هدايت نيافتند . اولو کان آباوهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون. 19 يعني اگر نياکان آنها دانشمندان صاحبنظر و افراد هدايت يافته اي بودند جاي اين بود که از آنها تبعيت شود ، اما با اينکه مي دانند آنها مردمي نادان و بي سواد و موهوم پرست بودند پيروي آنها چه معني دارد؟

و بالاخره اينكه از نظر فقهي تعليم و تعلم سحر - به جز براي بي اثر کردن سحر ساحران - حرام است.
آيت الله فاضل : اصل سحر و جادو و مراجعه به ساحر و جادوگر براي اين امور حرام است و درآمدي هم که از اين طريق کسب شود حرام است ولي مراجعه براي بطلان و بي اثر کردن سحر اشکال ندارد (جامع المسائل آيت الله فاضل، س 961).
آيت الله خامنه اي: علم سحر و ياد گرفتن آن حرام است مگر آن که به منظور غرض عقلايي مشروع باشد (اجوبه الاستفتاآت، ص 445).

تعابیری قرآنی از قبیل « افلا یتدبرون » ، « افلا یعقلون » ، « هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون » و « فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه »
بیان کننده همین نکته هستند که پیام الهی در زمان رسالت نبی خاتم همانا آغاز دوران مراجعه به علم و آگاهی و تعقّل و پایان دوره ی سحر و جادو و ریسمان انداختن است.
قرآن کریم در ردّ ادعای برخی مبنی بر اطلاع بر غیب می فرمایند :
« عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً » « الّا من ارتضی من رسولٍ فانّه ...»
که علوم غیبی را فقط مخصوص خداوند و انبیاء می داند نه هر انسان عادی دیگر.
گاه در میان انسان ها غلّو در عقاید دینی است که در تقسیم بندی خرافات جزء خرافات بدلی است خداوند در قرآن کریم می فرماید:
« قُل یا اهل الکتاب لا یغلُو فی دینکم و غیر الحق و لا تتبعوا اهواءَ قومِ قَد ضَلّوُا مِن قبل و اَضَلّوُا کثیراً و ضلّوا عن سواء السبیل» «و یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم و لا تقولوا عَلَی اللهِ الّا الحق»
و ردّ تقلید کورکورانه می فرماید:
« فبشر الّذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ....» «و قالوا ربَّنا انّا اطعنا سادتنا و کبرائَنا فاضلّونا السبیلا »
«و اذا قیل لهم ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آبائَنا اَوَلَو کانَ آبائُهم لا یعقلون شیئاً و لا یهتدون»
و در ردّ جهل و نادانی در آیات فراوانی انسانهای نادان را کر و کور تشبیه کرده است و آنان را به تفکر و تعقل فرا می خواند:
« ان شر الدَّوابّ عند الله الصُّمّ البکم الذین لا یعقلون»
« و یجهل الرجس عَلَی الذّین لا یعقلون»
و آیات فراوان دیگری که با عبارات «افلا یعقلون» «افلا یتدبرون» آمده است. با تکیه بر آیات الهی می توان گفت که دلیل دیگر بروز خرافه، آرزوهای دور و دراز انسانهاست و خداوند می فرماید:
« یعدهم و یمینهم و ما بعدهم الشیطان الاّ غروراً»
و آیات فراوان دیگر نظیر این آیه خداوند انسان ها را از پیروی هوی و هوس و شیطان نهی می کند.
و برای عامل دیگر خرافات یعنی ترس و اضطراب می فرماید:
« اَلا بذکر الله تطمئن القلوب»
و در مورد جهل و نادانی انسانها نسبت به علل وقوع حوادث طبیعی و علاج حیرت و سرگشتگی انسان ها می فرماید:
« آیا ندیدی که خدا ابر را از هر طرف براند تا به هم پیوندد و باز انبوه و متراکم سازد .... خدا شب و روز را بر یکدیگر می گرداند تا صاحبان بصیرت در این آیت الهی به عبرت بنگرند. »
و آیات دیگر از سوره (رعد /3)، (مؤمنون /80) و ....

الفَألُ

١٥٦٩٤- رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : نِعمَ الشيءُ الفَألُ ؛ الكَلِمَةُ الحَسَنةُ يَسمَعُها أحَدُكُم . (١)

١٥٦٩٥- عنه صلى الله عليه و آله : لا طِيَرَةَ ، و خَيرُها الفَألُ ؛ الكَلِمَةُ الصالِحَةُ يَسمَعُها أحَدُكُم . (٢)

١٥٦٩٨- الإمامُ عليٌّ عليه السلام : تَفَأّلْ بالخَيرِ تَنجَحْ . (٥)

١٥٦٩٩- عنه عليه السلام : العَينُ حَقٌّ ، و الرُّقى حَقٌّ، و السِّحرُ حَقٌّ ، و الفَألُ حَقٌّ ، و الطِّيَرَةُ ليسَت بحَقٍّ ، و العَدوى ليسَت بِحَقٍّ (٦)اما فال بد و واگيرى حقيقت ندارد.

 

١-كنز العمّال : ٢٨٥٩٣.

٢-كنز العمّال : ٢٨٥٩٠ .

٣-كنز العمّال : ٢٨٥٩٧.

٤-صحيح مسلم : ٤/١٧٤٥/٢٢٢٣.

٥-غرر الحكم : ٤٤٦٦.

٦-نهج البلاغة : الحكمة ٤٠٠.

٧-در اين باره در آخر همين باب در پاورقى بحثى آورده شده است .

 

 

 

- رسولُ اللّه ِ صلي الله عليه وآله : إذا أصبَحتَ فَتَصَدَّقْ بصَدقَةٍ تُذهِبُ عنكَ نَحَسَذلكَ اليَومِ، وإذا أمسَيتَ فَتَصَدَّقْ بصَدقَةٍ تُذهِبُ عنكَ نَحَسَتلكَ الليلةِ ميزانالحكمه 6» صفحه 233 .

3 - «ميزان الحكمه 7» صفحه 117    

قال العلاّمةُ الطباطبائىُّ فى «الميزان فى تفسير القرآن» تحت عنوان «كلامٌ فى معني العذاب فى القرآن» :

القرآنُ يعدّ معيشة الناسى لربّه ضَنْكا وإن اتّسعت فى أعيُننا كلّ الاتّساع ، قال تعالي :    «و مَنْ أعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً»    ، ويعدّ الأموالَ والأولاد عذابا وإن كنّا نعدّها نعمة هنيئة ، قال تعالي :    «وَ لا تُعْجِبْكَ أمْوالُهُمْ وأولادُهُمْ إنَّما يُرِيدُ اللّه ُ أنْ يُعَذِّبَهُمْ بِها فِى الدُّنْيا وَتَزْهَقُ أنفُسُهُمْ وهُم كافِرونَ»    .

وحقيقة الأمر ـ كما مرّ إجمال بيانه فى تفسير قوله تعالي :    «و قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أنتَ وَزَوْجُكَ الجَنَّةَ»    ، أنّ سرور الإنسان وغمّه وفرحه وحزنه ورغبته ورهبته وتعذّبه وتنعّمه كلّ ذلك يدور مَدار ما يراه سعادةً أو شقاوةً ، هذا أوّلاً . وأنّ النعمة والعذاب وما يقاربهما من الاُمور تختلف باختلاف ما تُنسب إليه ، فللروح سعادة وشقاوة وللجسم سعادة وشقاوة ، وكذا للحيوان منهما شىء وللإنسان منهما شىء وهكذا ، وهذا ثانيا .

والإنسان المادىّ الدنيوىّ الذى لم يتخلّق بأخلاق اللّه تعالي ولم يتأدّب بأدبه يري السعادةَ الماديّة هى السعادة ، ولا يعبأ بسعادة الرُّوح وهى السعادة المعنويّة ، فيتولّع فى اقتناء المال والبنين والجاه وبَسطِ السلطة والقدرة . وهو وإن كان يريد مِن قبل نفس هذا الذى ناله لكنّه ما كان يريد إلاّ الخالص من التنعّم واللذّة علي ما صوّرهُ له خياله ، وإذا ناله رأي الواحد من اللذّة محفوفا بالاُلوف من الألم . فما دام لم يَنَل ما يريده كان اُمنية وحسرة ، وإذا ناله وجده غير ما كان يريده ؛ لِما يري فيه من النواقص ويجد معه من الآلام وخذلان الأسباب التى رَكَن إليها ، ولم يتعلّق قلبه بأمر فوقها فيه طمأنينة القلب والسلوة عن كلّ فائتة ، فكان أيضا حسرة ، فلا يزال فيما وجده متألّما به معرضا عنه طالبا لما هو خير منه لعلّه يَشفى غليل صدره ، وفيما لم يجده متقلّبا بين الآلام والحسرات ، فهذا حاله فيما وجده ، وذاك حاله فيما فقده .

وأمّا القرآن فإنّه يري أنّ الإنسان أمر مؤلّف من روح خالدةٍ وبدن مادىّ متحوّل متغيّر ، وهو علي هذا الحال حتّي يرجع إلي ربّه فيتمّ له الخلود من غير زوال ، فما كان فيه سعادة الروح محضا كالعلم ونحو ذلك فهو من سعادته ، وما كان فيه سعادة جسمه وروحه معا كالمال والبنين إذا لم تكن شاغلة عن ذكر اللّه وموجبة للإخلاد إلي الأرض فهو أيضا من سعادته ونِعمَت السعادة . وكذا ما كان فيه شقاء الجسم ونقص لما يتعلّق بالبدن وسعادة الروح الخالدةٍ كالقتل فى سبيل اللّه وذَهاب المال واليسار للّه تعالي فهو أيضا من سعادته ؛ بمنزلة التحمّل لِمُرّ الدواء ساعةً لحيازة الصحّة دهرا.

وأمّا ما فيه سعادة الجسم وشقاء الروح فهو شقاء للإنسان وعذاب له ، والقرآن يسمّى سعادة الجسم فقط متاعا قليلاً لا ينبغى أن يعبأ به ، قال تعالي :    «لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذينَ كَفَرُوا فى البِلادِ* مَتاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وبِئسَ الْمِهادُ»    .

وكذا ما فيه شقاء الجسم والروح معا يعدّه القرآن عذابا كما يعدّونه عذابا ، لكن وجه النظر مختلف ؛ فإنّه عذاب عنده لما فيه من شقاء الروح، وعذاب عندهم لما فيه من شقاء الجسم ، وذلك كأنواع العذاب النازلة علي الاُمم السالفة ، قال تعالي :    «أَ لَمْ تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ * إِرَمَ ذَاتِ العِمادِ * الَّتِى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى البِلادِ * وَثَمودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالوَادِ * وفِرْعَوْنَ ذِى الأَوْتادِ* الَّذِينَ طَغَوْا فِى الْبِلادِ * فَأَكْثَرُوا فِيها الفَسادَ * فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ * إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»    .

والسعادةُ والشقاوةُ لذوى الشعور يتقوّمان بالشعور والإدراك ؛ فإنّا لا نعدّ الأمر اللذيذ الذى نِلناه ولم نحسّ به سعادةً لأنفسنا ، كما لا نعدّ الأمر المؤلم غير المشعور به شقاء ، ومن هنا يظهر أنّ هذا التعليم القرآنىّ الذى يسلك فى السعادة والشقاوة غير مسلك المادّة ، والإنسان المولع بالمادّة لا بدّ من أن يستتبع نوع تربية يري بها الإنسانُ السعادة الحقيقيّة التى يشخّصها القرآن سعادةً والشقاوة الحقيقيّة شقاوة ، وهو كذلك ، فإنّه يلقن علي أهله أن لا يتعلّق قلوبهم بغير اللّه ، ويروا أنّ ربّهم هو المالك الذى يملك كلّ شىء ، فلا يستقلّ شىء إلاّ به ، ولا يقصد شىء إلاّ له .

وهذا الإنسان لا يري لنفسه فى الدنيا إلاّ السعادة : بين ما كان فيه سعادة روحه وجسمه ، وما كان فيه سعادة روحه محضا ، وأمّا ما دون ذلك فإنّه يراه عذابا ونَكالا ، وأمّا الإنسان المتعلّق بهوي النفس ومادّة الدنيا فإنّه وإن كان ربّما يري ما اقتناه من زينة الدنيا سعادة لنفسه وخيرا ولذّة ، فإنّه سوف يطّلع علي خَبطه فى مشيه ، وانقلبت سعادته المظنونة بعينها شقاوة عليه ، قال تعالي :    «فَذَرْهُمْ يَخوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتّي يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِى يُوعَدُونَ»    ، وقال تعالي :    «لَقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَومَ حَدِيدٌ»    ، وقال تعالي :    «فَأَعْرِضْ عَمَّنْ تَوَلّي عَن ذِكْرِنا وَلَمْ يُرِدْ إِلاّ الْحَياةَ الدُّنْيا * ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ»    ، علي أ نّهم لا يصفو لهم عيش إلاّ وهو منغَّص بما يربو عليه من الغمّ والهمّ .

ومن هنا يظهر : أنّ الإدراك والفكر الموجود فى أهل اللّه وخاصّة القرآن غيرهما فى غيرهم مع كونهم جميعا من نوع واحد هو الإنسان ، وبين الفريقين وسائط من أهل الإيمان ممّن لم يستكمل التعليم والتربية الإلهيّين .

فهذا ما يتحصّل من كلامه تعالي فى معني العذاب ، وكلامه تعالي مع ذلك لا يستنكف عن تسمية الشقاء الجسمانىّ عذابا ، لكن نهايته أنّه عذاب فى مرحلة الجسم دون الروح ، قال تعالي حكايةً عن أيّوب عليه السلام :    «أَنِّى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَعَذابٍ»    ، وقال تعالي :    «وَ إذْ أَنجَيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ العَذابِ يُقَتِّلُونَ أَبْناءَكُمْ ويَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وفِى ذلِكُمْ بَلاءٌ مِن رَبِّكُم عَظِيمٌ»    . فسمّي ما يصنعون بهم بلاءً وامتحانا من اللّه وعذابا فى نفسه لا منه سبحانه . 

 

 

( ميزان الحكمه 9 )

 

   4 - «ميزان الحكمه 9» صفحه 9    

قال العلاّمة الطباطبائىُّ قدس سره تحت عنوان «كلام فى سعادة الأيّام ونُحوستها والطِّيرة والفأل» فى فصول :

1 ـ فى سعادة الأيّام ونحوستها : نحوسة اليوم أو أىِّ مقدار من الزمان أن لا يُعقِب الحوادثُ الواقعة فيه إلاّ الشرَّ ولا يكون الأعمال أو نوع خاصٌّ من الأعمال فيه مباركة لعاملها ، وسعادته خلافه .

ولا سبيل لنا إلي إقامة البرهان علي سعادة يوم من الأيّام أو زمان من الأزمنة ولا نُحوسته ، وطبيعة الزمان المقداريَّة متشابهة الأجزاءِ والأبعاض ، ولا إحاطة لنا بالعلل والأسباب الفاعلة المؤثِّرة فى حدوث الحوادث وكينونة الأعمال حتّي يظهر لنا دَوَران اليوم أو القِطعة من الزمان من علل وأسباب تقتضى سعادته أو نُحوسته ، ولذلك كانت التجربة الكافية غير متأتِّية لتوقُّفها علي تجرُّد الموضوع لأثره حتّي يُعلم أنَّ الأثر أثره ، وهو غير معلوم فى المقام .

ولما مرَّ بعينه لم يكن لنا سبيل إلي إقامة البرهان علي نفى السعادة والنُّحوسة كما لم يكن سبيل إلَي الإثبات وإن كان الثبوت بعيدا ؛ فالبُعد غير الاستحالة . هذا بحسب النَّظر العقلىّ .

وأمّا بحسب النَّظر الشرعىِّ ففى الكتاب ذكر من النُّحوسة وما يقابلها ، قال تعالي:    «إنّا أرْسَلنْا علَيهِم رِيحا صَرْصَرا فى يَومِ نَحسٍ مُسْتَمِرٍّ»    القمر: 19.

وقال :    «فَأرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيْحا صَرْصَرا فى أيّامٍ نَحِساتٍ» فصّلت: 16.

لكن لا يظهر من سياق القصّة ودلالة الآيتَين أزيدُ من كون النُّحوسة والشُّؤم خاصّة بنفس الزمان الذى كانت تهبُّ عليهم فيه الريح عذابا وهو سبع ليال وثمانية أيّام متوالية يستمرُّ عليهم فيها العذاب ، من غير أن تدور بدَوَران الأسابيع وهو ظاهر وإلاّ كان جميع الزمان نحسا، ولا بدوران الشهور والسِّنين .

وقال تعالي : «و الكِتابِ المُبِينِ * إنّا أنزَلْناهُ فى لَيلَةٍ مُبارَكَةٍ»    الدخان : 2 و3.

والمراد بها ليلة القدر التى يصفها اللّه تعالي بقوله :    «لَيلَةُ القَدرِ خَيرٌ مِن ألفِ شَهرٍ»    القدر : 3.

علامه طباطبايي قدس سره زير عنوان «گفتاري درباره سعد ونحس ايّام وشومي وفال خوب در چند فصل» مي نويسد :

1 ـ در سعد ونحس بودن روزها : نحس بودن يك روز يا زمان خاصّ، به اين معناست كه حوادثي كه در آن مدّت رخ مي دهد جز شرّ وبدي در پي ندارد واگر كسي در آن روز يا مدّت، مطلقِ كار يا كارِ خاصي انجام دهد، برايش يُمن وبركت ندارد. وسعد بودن ايّام بر خلاف اين است.

ما نمي توانيم ثابت كنيم كه فلان روز يا فلان زمان، سعد است يا نحس. اجزاي زمان، همانند يكديگر ويكسان است وما نمي توانيم به همه علل واسبابي كه در رخ دادن حوادث وپديد آمدن كارها مؤثر وكارگرند، احاطه پيدا كنيم. مگر اين كه چرخش آن روز يا آن بخش از زمان ، علل وعواملي را كه مقتضي خجستگي يا شومي آن است، براي ما آشكار كند. لذا تجربه اي كه براي اين مقصود كافي باشد فراهم نمي آيد؛ زيرا اين تجربه منوط به اين است كه موضوع از اثر آن جدا وبرهنه شود، تا معلوم شود كه آن اثرْ اثر آن موضوع است. اين هم براي ما معلوم نيست.

به همين دليل راهي براي برهان آوردن بر نفي خجستگي ونا خجستگي نيز وجود ندارد؛ همان گونه كه براي اثبات آن نيز راهي نيست گر چه وجود وواقعيت داشتن آن بعيد است. ولي بعيد بودن، غير از محال بودن است. آنچه گفتيم از ديدگاه عقلي ونظري بود.

اما از ديدگاه شرعي، در قرآن از شومي وخجستگي ايّام ياد شده است. خداوند متعال مي فرمايد : «ما در يك روز شوم به طور مداوم بر سر آنان تند بادي توفنده فرستاديم». ومي فرمايد : «ما در روزهايي شوم تند بادي توفنده بر سر آنان فرستاديم». اما از سياق داستان ودلالت اين دو آيه چيزي بيش از اين معلوم نمي شود كه شومي ونا خجستگي اختصاص به همان هفت شب وهشت روزي داشته كه به طور متوالي عذاب تندباد بر آنها مي وزيده است، بي آن كه با گردش هفته ها يا ماهها وسالها اين چند روز هم تكرار شوند واين روشن است وگرنه همه زمان شوم ونحس بود.

نيز مي فرمايد : «سوگند به كتاب روشنگر. كه ما آن را در شبي فرخنده نازل كرديم».

مراد از اين شب، شب قدر است كه خداوند متعال در وصف آن مي فرمايد : «شب قدر بهتر از هزار ماه است».

 

   5 - «ميزان الحكمه 9» صفحه 10    

پيداست كه فرخنده وسعد بودن اين شب، به سبب تقارن آن با فيض هاي باطني الهي وحوادث معنوي است، مانند رقم خوردن قطعي قضاي الهي وفرود آمدن فرشتگان وروح وصلح وسلام بودن آن شب. خداوند متعال مي فرمايد : «در آن [شب]هر گونه كاري [به نحوى]استوار فيصله مي يابد». ومي فرمايد: «در آن شب فرشتگان، با روح، به فرمان پروردگارشان براي هر كاري [كه مقرّر شده است ]فرود آيند. آن شب تا صبح دم، صلح وسلام است».

علت مبارك وخجسته بودن اين شب، فضيلت عبادت ونيايش در آن وفراواني ثوابش ونزديك بودن عنايت الهي به كساني است كه به آستان عزّت وكبريايي روي نهاده اند.

واما در سنّت، روايات بسيار زيادي پيرامون سعد ونحس بودن روزهاي هفته وايّامِ ماههاي عربي وايّامِ ماههاي ايراني وايّام ماههاي رومي وجود دارد. اين روايات كه فوق العاده زيادند ودر مجموعه هاي حديثي آورده شده اند ودر جلد نود وپنج كتاب بحار الأنوار شمار فراواني از اين احاديث آمده است، اكثرا احاديثي ضعيف واز نوع مُرسل ومرفوعند. گر چه در ميان آنها احاديثي هم يافت مي شوند كه به لحاظ سند، خالي از اعتبار نيستند.

رواياتي كه روزهاي شوم را نام مي برند، مانند چهار شنبه هر هفته وچهار شنبه آخر ماه وهفت روز از ماه عربي ودو روز از هرماه رومي وامثال اينها، در بسياري از آنها بويژه در رواياتي كه به نحوست روزهاي هفته وايّام ماههاي عربي مي پردازد علّت اين نحوست وقوع حوادث تلخ ونامطلوب از نظر مذاق ديني ذكر شده است، مانند رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله وشهادت امام حسين عليه السلام وانداختن ابراهيم عليه السلام در آتش وفرود آمدن عذاب بر فلان امت وخلق شدن آتش وجز اينها.

پيداست كه نحس وشوم شمردن اين ايّام واجتناب از نزديك شدن به كارهاي دلخواه انسان وچشم پوشيدن از لذّتهاي خويش، موجب تحكيم تقوا وتقويت روحيه ديني است وبر عكس، بي اعتنايي وبي توجهي به اين روزها وهميشه وهمواره در پي برآوردن خواهشها وهواهاي نفْس رفتن، مايه روي گرداني از حق وبي احترامي به دين وبي حرمتي به اولياي دين مي باشد.بنا بر اين، نحوست وشومي اين روزها به جهات ودلايلي، به بدبختي معنوي برمي گردد كه از علل وعواملي اعتباري نشأت مي گيرد كه به نوعي به اين ايّام مربوط مي شود وبه نحوي باعث شقاوت ديني كسي مي شود كه به آنها بي اعتنايي مي كند.

 

   6 - «ميزان الحكمه 9» صفحه 12    

وفى معناها ما فى تحف العقول : قال الحسين فى المصدر (تحف العقول : 482) : الحسن بن مسعود .

ابن مسعود : «دَخَلتُ علي أبِى الحسنِ علىِّ بنِ محمّدٍ عليه السلام وقد نُكِبَت إصبَعى وتَلقّانِى راكِبٌ وصَدَمَ كتفِى ، ودخلتُ فى زَحمَةٍ فَخَرَقُوا علىَّ بعضَ ثيابِى ، فقلتُ : كَفانِى اللّه ُ شَرَّكَ مِن يومٍ فما أيشَمَكَ ! فقال عليه السلام لى : يا حسنُ، هذا وأنتَ تَغشانا تَرمى بذنبِكَ مَن لا ذنبَ له ؟! قالَ الحسنُ : فَأثابَ إلىَّ عَقلِى وتَبَيَّنتُ خَطاى ، فقلتُ : يا مولاىَ أستَغفِرُ اللّه َ ، فقالَ : يا حسنُ ، ما ذَنبُ الأيّامِ حتّي صِرتُم تَتَشاءَمُونَ بها إذا جُوزِيتُم بأعمالِكُم فيها ؟! قال الحسنُ : أنا أستَغفِرُ اللّه َ أبَدا ، وهى تَوبَتى يا بنَ رسولِ اللّه ِ . قالَ : ما ينَفَعُكُم ، ولكنَّ اللّه َ يُعاقِبُكم بذَمِّها علي ما لا ذَمَّ علَيها فيهِ ، أ ما عَلِمتَ يا حسنُ أنَّ اللّه َ هُو المُثيبُ والمُعاقِبُ والمُجازِى بالأعمالِ عاجِلاً وآجِلاً ؟! قلتُ : بلي يا مولاىَ ، قالَ : لا تَعُدَّ ولا تَجعَلْ للأيّامِ صُنعا فى حُكمِ اللّه ِ ، قالَ الحسنُ : بلي يا مولايَ» .

والروايات السابقة ـ ولها نظائر فى معناها ـ يستفاد منها أنَّ المِلاك فى نحوسة هذه الأيّام النَّحسات هو تطيُّر عامّة الناس بها ، وللتطيُّر تأثير نفسانىّ كما سيأتى ، وهذه الروايات تعالج نحوستها التى تأتيها من قبل الطيرة بصرف النفس عن الطيرة إن قوى الإنسان علي ذلك ، وبالالتجاء إلَي اللّه سبحانه والاعتصام به بقرآن يتلوه أو دعاءٍ يدعو به إن لم يَقوَ عليه بنفسه .

وحَمَل بعضُهم هذه الروايات المسلّمة لنحوسة بعض الأيّام علَي التقيَّة ، وليس بذاك البعيد ؛ فإنّ التشاؤم والتفاؤل بالأزمنة والأمكنة والأوضاع والأحوال من خصائص العامّة يوجد منه عندهم شىء كثير عند الاُمم والطوائف المختلفة علي تشتُّتهم وتفرُّقهم منذ القديم إلي يومنا ، وكان بين الناس حتّي خواصِّهم فى الصدر الأوَّل فى ذلك روايات دائرة يُسنِدونها إلَي النبىِّ صلي الله عليه وآله لا يَسَعُ لأحد أن يردَّها كما فى كتاب المسلسلات بإسناده عن الفضل بن الربيع قال : «كنتُ يَوما مَع مَولاىَ المأمونِ فَأرَدنا الخُروجَ يومَ الأربعاءِ ، فقالَ المأمونُ : يومٌ مَكروهٌ سَمِعتُ أبى الرشيدَ يقولُ : سَمِعتُ المهدىَّ يقولُ : سَمِعتُ المنصورَ يقولُ : سَمِعتُ أبى محمّدَ بنَ علىٍّ يقولُ : سمعتُ أبى عليّا يقولُ : سمعتُ أبى عبد اللّه ِ بنَ عبّاسٍ يقولُ : سَمِعتُ رسولَ اللّه ِ صلي الله عليه وآله يقولُ : إنَّ آخِرَ الأربعاءِ فى الشَّهرِ يَومُ نحسٍ مُستمِرٍّ» .

در تحف العقول نيز روايتي به همين معنا آمده است. حسين بن مسعود گويد : [روزى] به حضور ابو الحسن امام هادي عليه السلام شرفياب شدم. در آن روز هم انگشتم خراش برداشت وهم سواره اي از كنارم گذشت وبه من خورد وشانه ام صدمه ديد وهم از ميان جمعيتي گذشتم وقسمتي از لباسم پاره شد. گفتم : خدا مرا از شرّت نگه دارد، چه روز شومي هستى. حضرت به من فرمود : اي حسن! تو هم كه با ما رفت وآمد داري، گناهت را به گردن كسي مي اندازي كه گناهي ندارد؟ حضرت با اين گفتارِ خود مرا به سر عقل آورد وفهميدم كه اشتباه كرده ام. عرض كردم : مولاي من! از خدا آمرزش مي خواهم. فرمود: اي حسن! روزها را چه گناهي است كه وقتي به سزاي اعمالتان مي رسيد، آنها را شوم مي خوانيد؟ حسن گفت : يا بن رسول اللّه ! براي هميشه از خدا آمرزش مي طلبم وتوبه مي كنم. حضرت فرمود : فايده اي ندارد؛ بلكه خداوند به سبب اين كه روزها را به خاطر جرمي كه نكرده اند نكوهش مي كنيد، مجازاتتان مي كند. اي حسن! مگر نمي داني كه اين خداست كه در برابر اعمال در دنيا وآخرت پاداش مي دهد وكيفر مي رساند ومجازات مي كند؟ عرض كردم : چرا، اي مولاي من! فرمود : تجاوز مكن وبراي ايّام هيچ تأثير ودخالتي در حكمِ خداوند قائل مشو. حسن گفت : چشم، مولاي من!

از اين روايات ـ كه نظير آنها روايات ديگري به همين معنا نيز هست ـ استفاده مي شود كه ملاك نحس بودن اين روزهاي نحس، صرفا فال بد زدن اين روزها از سوي مردم است. فال بد زدن هم، همچنان كه خواهيم گفت، تأثير رواني دارد واين روايات بر آن است تا تأثير رواني نحوست اين ايّام را، كه ناشي از فال بد زدن خودِ مردم است، از نفْس انسان دور كند، حال يا از طريق قدرتِ روحي شخص ويا اگر چنين قدرت روحي ندارد از طريق قرائتِ بخشي از قرآن يا خواندن دعايي كه به خداوند سبحان پناه برد [و آرامش خاطر پيدا كند].

بعضي علما آن رواياتي را كه نحوست برخي روزها را مسلّم گرفته، حمل بر تقيّه كرده اند كه بعيد هم نيست چنين باشد؛ زيرا فال بد وفال خوب زدنِ به زمانها ومكانها واوضاع واحوال ، از خصايص عوام است ومقدار زيادي از اين گونه اعتقادات از دير باز تا كنون در ميان اقوام وملل گوناگون بوده وهست. در ميان مردم حتي در بين خواص آنها، در صدر اوّل اسلام رواياتي در اين باره بوده كه آنها را به پيامبر خدا صلي الله عليه وآله نسبت مي دادند وهيچ كس هم جرأت نداشت آنها را ردّ كند. مثلاً در كتاب مسلسلات، به سندش از فضل بن ربيع روايت كرده كه گفت : روزي با مولايم مأمون بودم وروز چهار شنبه خواستيم به سفر برويم. مأمون گفت : امروز سفر كردن مكروه وناخوشايند است؛ چون از پدرم رشيد شنيدم كه مي گفت: از مهدي شنيدم كه مي گفت : از منصور شنيدم مي گفت : از پدرم محمّد بن علي شنيدم مي گفت : از پدرم علي شنيدم مي گفت : از پدرم عبد اللّه بن عباس شنيدم مي گفت : از پيامبر خدا صلي الله عليه وآله شنيدم كه مي فرمود : آخرين چهار شنبه ماه، روزي هميشه نحس است.

 

   7 - «ميزان الحكمه 9» صفحه 13    

واما رواياتي كه بر سعد بودن ايّامي از هفته وغير هفته دلالت دارد، توجيه آنها نيز نظير اولين توجيهي است كه درباره اخبار حاكي از نحس بودن ايّام بيان شد؛ زيرا در اين گونه روايات سعد بودن اين ايّام وخجسته بودن آنها را چنين تعليل كرده كه چون در فلان روز حادثه اي با بركت واز نظر ديني بسيار بزرگ وبا اهميت رخ داده است، مانند ولادت وبعثت پيامبر خدا صلي الله عليه وآله . مثلاً روايت شده كه خود آن حضرت دعا كرد وعرض كرد : بار خدايا! روز شنبه وپنج شنبه را، از همان صبح زود، براي امّتم مبارك وخجسته گردان. ونيز روايت شده كه خداوند، آهن را در روز سه شنبه براي داود نرم كرد واين كه پيامبر خدا صلي الله عليه وآله در روز جمعه به سفر مي رفت واين كه احد (يكشنبه) يكي از نامهاي خداوند متعال است. بنا بر اين، از اين مقدمه طولاني اين معنا روشن مي شود كه اخباري كه پيرامون سعد ونحس بودن روزها وارد شده، بيش از اين دلالت ندارد كه اين خجستگي وناخجستگي به خاطر حوادثي ديني است كه بر حسب ذوق ديني يا بر حسب تأثير رواني، موجب خوبي وبدي كاري مي شود. اما اين كه خودِ آن روز يا آن قطعه از زمان، داراي خصوصيت ميمنت يا شومي باشد وعلل وعواملي طبيعي در آنها باشد كه موجب اين خجستگي ونا خجستگي شده باشد، چنين امري از روايات برنمي آيد ورواياتي كه گوياي خلاف اين مطلب باشند يا [اگر معتبر باشد] از باب تقيّه است ويا معتبر وقابل اعتماد نيستند.

2 ـ در باب سعد ونحس بودن ستارگان وتأثير اوضاع كواكب آسماني در خجستگي ونا خجستگي حوادث زمينى. در اين باره از ديدگاه عقلي همان را مي توان گفت كه درباره سعد ونحس بودن روزها گفتيم؛ زيرا در اين جا نيز راهي براي اقامه برهان بر اثبات ونفي اين امر، مانند سعد بودن خورشيد ومشتري وقِران سعدين ونيز نحوست مريخ وقِران نحسين وقمر در عقرب نداريم.البته منجّمان قديم هند معتقد بودند كه حوادث زميني با مطلق اوضاع سماوي، اعم از اوضاع ثوابت وسيّارات، ارتباط دارند ومنجّمان غير هندي اين رابطه را فقط با سيّارات هفتگانه قائل بودند، نه ستارگان. آنان براي اوضاع گوناگون سماوي خواص وآثاري برشمرده كه به آنها احكام نجوم مي گويند. به نظر آنان هر يك از آن اوضاع پيش آيد، در زمين آثار وخواص خود را نشان مي دهد وتأثير مي گذارد.

 

   8 - «ميزان الحكمه 9» صفحه 14    

اين منجّمان درباره ستارگان اختلاف نظر دارند. بعضي معتقدند كه اجرام سماوي ، موجوداتي هستند داراي نفْس وزنده وداراي اراده وتأثيرات خود را به عنوان علّت فاعلي مي گذارند. بعضي هم معتقدند كه اين اجرام داراي نفْس نيستند ولي در عين حال تأثير خود را به عنوان علت فاعلي مي گذارند. به نظر برخي نيز آنها زمينه ساز تأثير وفعل خداوند متعال هستند واين خداست كه پديد آورنده حوادث است. به عقيده عدّه اي هم كواكب واوضاع آنها ، نشانه هايي از بروز حوادث هستند ونه علّت فاعلي هستند ونه علّت اعدادي وزمينه ساز. به باور برخي هيچ ارتباطي ميان اين كواكب واوضاع سماوي با حوادث زميني نيست، حتي به نحو علامت ونشانه. بلكه عادت خدا بر اين جاري شده كه فلان حادثه زميني را مقارن با فلان وضع آسماني پديد آورد. هيچ يك از اين احكام واتفاقات هم هميشگي وعمومي نيستند، به طوري كه بتوان گفت: فلان حكم وحادثه با فلان وضعِ آسماني ملازمت دارد؛ زيرا گاهي اين قضاوتها درست از آب در مي آيند وگاهي هم نادرست.اما حكايتها وداستانهاي عجيب وشگفت آوري كه از استخراجات اين منجّمان به ما رسيده، نشان مي دهد كه ميان اوضاع آسماني ورخدادهاي زميني نوعي ارتباط وجود دارد. اما اين ارتباط في الجمله وجود دارد نه به طور كلّي وعمومى. همچنان كه پاره اي روايات وارد شده از ائمه اهل بيت عليهم السلام نيز اين مقدار ارتباط را تصديق كرده است.

بنا بر اين، نمي توان حكم قطعي كرد كه فلان ستاره يا فلان وضع آسماني، سعد است يا نحس. اما اصل ارتباطِ رخدادها واوضاع آسماني وزميني با يكديگر، چيزي نيست كه پژوهشگر نكته سنج بتواند آن را انكار كند.

عقيده به اين كه كواكب يا اوضاع آسماني ـ خواه آنها را داراي نفوسِ ناطقه بدانيم يا ندانيم ـ در كُرات ومجموعه زيرين خود تأثير دارند، مخالفتي با ضروريات دين ندارد مگر اين كه كسي آنها را آفريننده وپديد آورنده حوادث زميني بداند واين سررشته را به خدا نرساند، كه اين صورت شرك است. ليكن هيچ كس، حتي صائبيانِ ستاره پرست، چنين حرفي نزده اند. يا اين كه گفته شود: اين كواكب واوضاع سماوي مدبّر نظام هستي مي باشند ودر كار تدبير استقلال عمل دارند واين ربوبيّتي است كه پيامدش معبوديت آنهاست واين شرك است. چنان كه صائبيانِ ستاره پرست چنين عقيده اي دارند.

رواياتي كه درباره تأثير يا عدم تأثير ستارگان در سعد ونحس بودن وارد شده بسيار زياد است وبه چند نوع تقسيم مي شوند :

بعضي از آنها ظاهرا مسئله سعد ونحس بودن ستارگان واوضاع سماوي را پذيرفته اند. مثلاً در رساله ذهبيّه از امام رضا عليه السلام نقل شده است كه فرمود : بدان كه نزديكي كردن با زنان در زماني كه قمر در برج حمل يا برج دلو باشد، بهتر است وبهتر از اين زمان وقتي است كه قمر در برج ثور باشد؛ زيرا اين هنگام شرف قمر است.

 

   9 - «ميزان الحكمه 9» صفحه 15    

وفى بحار الأنوار عن النوادر بإسناده عن حُمرانَ عن أبى عبد اللّه عليه السلام قال : «مَن سافَرَ أو تَزَوَّجَ والقَمَرُ فى العَقرَبِ لَم يَرَ الحُسني  ......... » الخبر .

وفى كتاب النجوم لابن طاووس عن علىٍّ عليه السلام : «يُكرَهُ أن يُسافِرَ الرجُلُ فى مَحاقِ الشهرِ ، وإذا كانَ القَمَرُ فى العَقرَبِ» .

ويمكن حمل أمثال هذه الروايات علَي التقيّة علي ما قيل ، أو علي مقارنة الطيرة العامّة كما ربّما يشعر به ما فى عدّة من الروايات من الأمر بالصدقة لدفع النحوسة ، كما فى نوادر الراوندىِّ بإسناده عن موسَي بن جعفر عن أبيه عن جدِّه فى حديث : «إذا أصبَحتَ فَتَصَدَّقْ بصَدَقةٍ تُذهِب عنكَ نَحسَ ذلكَ اليَومِ ، وإذا أمسَيتَ فَتَصَدَّقْ بصَدَقةٍ تُذهِب عنكَ نَحسَ تلكَ الليلةِ  ......... » الخبر ، ويمكن أن يكون ذلك لارتباط خاصٍّ بين الوضع السماوىِّ والحادثة الأرضيَّة بنحو الاقتِضاء .

ومنها : ما يدلُّ علي تكذيب تأثيرات النجوم فى الحوادث والنهى الشديد عن الاعتقاد بها والاشتغال بعلمها ، كما فى نهج البلاغة : «المُنَجِّمُ كالكاهِنِ ، والكاهِنُ كالسّاحِرِ ، والسّاحِرُ كالكافِرِ ، والكافِرُ فى النارِ» . ويظهر من أخبار اُخرُ تُصدِّقها وتُجوِّزُ النظرَ فيها أنَّ النهى عن الاشتغال بها والبناء عليها إنّما هو فيما اعتقد لها استقلال فى التأثير لتأديته إلَي الشِّرك كما تقدَّم .

ومنها : ما يدلُّ علي كونه حقّا فى نفسه غير أنّ قليله لا يَنفعُ وكثيره لا يُدرَك ، كما فى الكافى بإسناده عن عبد الرحمن بن سيّابة قال : «قلتُ لأبى عبدِ اللّه ِ عليه السلام : جُعِلتُ فِداكَ ، إنّ الناسَ يقولونَ : إنّ النُّجومَ لا يَحِلُّ النَّظرُ فيها وهو يُعجِبُنى ، فإن كانَت تُضِرُّ بِدِينِى فلا حاجَةَ لى فى شيءٍ يُضِرُّ بدِينى ، وإن كانَت لا تُضِرُّ بدِينِى فوَ اللّه ِ إنّى لَأشتَهيها وأشتَهِى النَّظَرَ فيها ، فقالَ : ليسَ كما يقولونَ لا يُضِرُّ بدِينِكَ ، ثُمّ قالَ : إنّكُم تَنظُرُونَ فى شيءٍ مِنها كثيرُهُ لا يُدرَكُ وقَليلُهُ لا يُنتَفَعُ به  ......... » الخبر .

وفى بحار الأنوار عن كتاب النجوم لابن طاووس عن معاوية بن حكيم عن محمّد بن زياد عن محمّد بن يحيي الخثعمىِّ قال : «سألتُ أبا عبدِ اللّه ِ عليه السلام عنِ النُّجومِ : حَقٌّ هى ؟ قالَ لى : نَعَم، فقلتُ لَهُ : وفى الأرضِ مَن يَعلَمُها ؟ قالَ : نَعَم وفى الأرضِ مَن يَعلَمُها» وفى عدَّة من الروايات : «ما يَعلَمُها إلاّ أهلُ بيتٍ مِن الهندِ وأهلُ بيتٍ من العَرَبِ» ، وفى بعضها : «من قريشٍ» .

 

   10 - «ميزان الحكمه 9» صفحه 18    

اين خبر به همان صورتي كه در بحار هست، در كافي وخصال ومحاسن وفقيه آمده است. اما آنچه ما در اين جا آورديم مطابق با برخي نسخه هاي فقيه مي باشد.

ساير اموري كه در نظر عامه مردم شوم ونحس است، نيز در حيطه همين بحث كلامي قرار مي گيرند. مانند شنيدن يك بار عطسه هنگام تصميم گرفتن بر انجام كاري وامثال اين. در ابواب متفرّق وگوناگون، رواياتي در نهي از فال بد زدن به اين امور وتوكّل به خدا كردن هنگام بروز آنها وارد شده است. مثلاً در حديث نبوي كه از طريق شيعه وسنّي نقل شده، آمده است : سرايت وفال بد زدن وخونخواهيِ روحِ مقتول وشومي وسوت زدن هنگام آب دادن حيوان، وشير دادن پسِ گرفتن از شير وباديه نشيني بعد از هجرت (كفر بعد از اسلام) وروزه سكوت تا شب وطلاق قبل از ازدواج وآزاد كردن بنده قبل از مالك شدنِ آن ويتيمي بعد از بلوغ [در اسلام معنا و]وجود ندارد .

منظور از «عدوي» يا سرايت، سرايت بيماري، مانند گري وو با وآبله وغيره، از شخص بيمار به شخص سالم است. مراد از نفي سرايت بيماريها، آن گونه كه از مورد روايت برمي آيد، اين است كه ما خود واگيري را عامل مستقل بيماري بدانيم بي آن كه آن را به مشيّت وخواست الهي نسبت دهيم. «هامه» نيز به اين معناست كه در جاهليت مردم بر اين باور بودند كه روحِ مقتول به صورت پرنده اي در مي آيد وبه سر قبر او مي رود وهمواره مي نالد واز عطش شكوه مي كند تا آن كه انتقامش از قاتلش گرفته شود. «صفر» هم به معناي سوت زدن هنگام آب دادن حيوان است.

 

 

( ميزان الحكمه 12 )

 

   11 - «ميزان الحكمه 12» صفحه 155    

20078- الكافى عن علىّ بن أسباط عمّن رواه عن الإمام الصّادق عليه السلام : كانَ بَينى وبَينَ رجُلٍ قِسمَةُ أرضٍ ، وكانَ الرّجُلُ صاحِبَ نُجومٍ ، وكانَ يَتَوخّي ساعَةَ السُّعودِ ؛ فيَخرُجُ فيها وأخرُجُ أنا فى ساعَةِ النُّحوسِ ، فاقتَسَمنا فخَرَجَ لى خَيرُ القِسمَينِ ، فضَرَبَ الرّجُلُ يدَهُ اليُمني علَي اليُسري ثُمّ قالَ : ما رأيتُ كاليَومِ قَطُّ ! قلتُ : وَيلَ الآخَرِ! وما ذاكَ ؟ قالَ : إنّى صاحِبُ نُجومٍ أخرَجتُكَ فى ساعَةِ النُّحوسِ وخَرَجتُ أنا فى ساعَةِ السُّعودِ ، ثُمّ قَسَمنا فخَرَجَ لكَ خَيرُ القِسمَينِ .

فقلتُ : أ لا اُحَدِّثُكَ بحَديثٍ حَدَّثَنى به أبى ؟ قالَ : قالَ رسولُ اللّه ِ صلي الله عليه وآله : مَن سَرَّهُ أن يَدفَعَ اللّه ُ عنهُ نَحسَ يَومِهِ فَلْيَفتَتِحْ يَومَهُ بصَدَقَةٍ يُذهِبِ اللّه ُ بها عنهُ نَحسَ يَومِهِ ، ومَن أحَبَّ أن يُذهِبَ اللّه ُ عنهُ نَحسَ لَيلَتِه فَلْيَفتَتِحْ لَيلَتَهُ بصَدَقَةٍ يَدفَعِ اللّه ُ عنهُ نَحسَ لَيلَتِهِ .

فقُلتُ : وإنّى افتَتَحتُ خُروجى بصَدَقَةٍ ، فهذا خَيرٌ لكَ مِن عِلمِ النُّجومِ .

20078- الكافي ـ به نقل از علي بن اسباط ـ : امام صادق عليه السلام فرمود : زميني ميان من ومردي مشترك بود ومي خواستيم آن را تقسيم كنيم. آن مرد اختربين بود ومنتظر بود در يك ساعت سعد بيرون برود ومن در يك ساعت نحس بيرون روم. ما رفتيم وبراي زمين قرعه زديم وبهترين قسمت آن به نام من افتاد. آن مرد دست راست خود را به دست چپش زد وگفت : هرگز چنين روزي نديده بودم. من گفتم : واي كس ديگر، مگر چه شده است؟ گفت : من اختربين هستم وشما را در يك ساعت نحس بيرون آوردم وخودم در ساعتي سعد بيرون آمدم وزمين را تقسيم كرديم، اما بهترين قطعه زمين به نام شما درآمد.

من گفتم : آيا مي خواهي برايت حديثي كه پدرم آن را برايم گفت، بگويم؟ پدرم فرمود : رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود: هر كه دوست دارد خداوند نحوست روزش را از او برطرف سازد، روز خود را با صدقه آغاز كند، خداوند بدان وسيله نحوست آن روز را از او مي برد. وهر كه دوست دارد خداوند نحوست شبش را از او برطرف سازد، شب خود را با صدقه آغاز كند، خداوند بدان وسيله نحوست آن شب را از او دفع مي كند.

سپس گفتم : من هم وقتي بيرون آمدم اوّل صدقه دادم. پس، اين كار براي تو بهتر از اختر بيني است.

 



دانلود فايل : خرافات.docx ( 77KB )

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 436 | کل بازدید : 7553083 
اخبار