يکشنبه ٠١ مرداد ١٣٩٦


  چاپ        ارسال به دوست

خاطرات خواندنی از حجت الاسلام محسن قرائتی

قلم ... پایگاه اطلاع رسانی معاونت آموزش حوزه علمیه البرز، قسمتی از خاطرات حجت الاسلام والمسلمین محسن قرائتی را جهت استفاده بازنشر می نماید.

حجت الاسلام محسن قرائتی درسهایی از قرآن

توسّل به اهل بيت‏(ع)

بعد از ازدواج با همسرم به مشهد مقدس رفتيم، چند روزى گذشت، پولم تمام شد، حتّى پول خريد دو عدد نان را نداشتم. خواستم سجّاده نمازم را بفروشم، خانم مانع شد. خواستم تسبيحم را بفروشم، قيمتى نداشت. به حرم امام رضا عليه السلام رفتم تا با زيارتنامه خواندن پولى بگيرم، امّا كسى به من مراجعه نكرد.

مأيوس شده و به كنار صحن امام رضا عليه السلام آمدم و عرض كردم:

يا امام رضا! من مهمان شما هستم و محتاج، به شما پناه آورده ‏ام، شما اهل كرامت و بخشش هستيد؛ «عادتكم الإحسان و سجيّتكم الكَرَم» و توسلى پيدا كردم.

بعد از چند دقيقه يكى از سادات كه از دوستان بود از راه رسيد و گفت: آقاى قرائتى! شما كجا هستيد، من نيم ساعت است دنبال شما مى‏گردم؟ گفتم: براى چى؟ گفت: روز آخر سفر است و مقدارى پول زياد آورده ‏ام، گفتم به شما قرض بدهم كه ممكن است احتياج پيدا كنيد.

گفتم: فلانى! همه اينها حرف است، امام رضا عليه السلام شما را براى من فرستاده است.

جشن عمّامه‏ گذارى‏

رسم است كه طلاب علوم دينى و حوزه علميه، براى عمّامه گذارى جشن مى ‏گيرند. مقدارى سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آيت اللَّه العظمى گلپايگانى (ره) عرض كردم: اجازه مى ‏دهيد از اين سهم امام براى جشن عمّامه گذارى استفاده كنم؟ ايشان گفتند: ما كه براى عمّامه گذارى جشن نگرفتيم، مُلّا نشديم؟!

شبی که به گدایی افتادم!

در سنين جوانى و اوائل طلبگى خواستم از نجف اشرف به مكه بروم. توصيه شد براى بين راه و آنجا مقدارى نان، خشك كنم؛ به نانوائى 40 نان سفارش دادم. شب كه خواستم تحويل بگيرم به ذهنم رسيد يك نان هم براى استفاده امشب بگيرم، امّا گفتم: كسى كه 40 نان دارد گرسنگى نمى ‏کشد.

نان ها را آوردم و چون حجره خودم كوچك و حجره دوستم بزرگ بود، نان ها را در حجره او براى خشك شدن پهن كردم.

شب خواستم شام بخورم، ديدم نان در حجره ندارم، به حجره دوستم رفتم تا از آنجا نان بردارم، ديدم او درب را بسته و رفته است. خلاصه براى تهيه نان به حجره‏ هاى ديگر رفتم تا چند تكّه نانِ خشك به دست آوردم.

آن شب كه 40 نان داشتم، به گدائى افتادم!.

غفلت ما، آرزوى دشمن‏

قبل از انقلاب و در اوائل طلبگى ‏ام با كمال تعجّب يك روز مرحوم آيت اللَّه شيخ بهاءالدين محلاتى- يكى از مراجع وقت و از معدود روحانيونى كه حكومت طاغوت از او حساب مى ‏برد- به ديدن و احوالپرسی من آمد، هنگام مراجعت با كمال تعجّب به من فرمود: شما برويد خدمت مراجع و بگوييد: آن قدر به فقه و اصول مشغول شده ‏ايد! پس مى ‏خواهيد با اين آيه قرآن چكار كنيد كه مى ‏فرمايد: «وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً ...» (نساء 102) (زيرا) كافران آرزو دارند كه شما از سلاح ها و متاع هاى خود غافل شويد و يكباره به شما هجوم آورند.

جايزه ويژه‏

يك روز در منزل ديدم خانم دستگيره‏ هاى زيادى دوخته كه با آن ظرف ‏هاى داغ غذا را بر مى ‏دارند كه دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس براى جايزه آوردم.

وقتى خواستم جايزه بدهم به طرف گفتم: يكى از اين سه مورد جايزه را انتخاب كن:

1- يك دوره تفسير الميزان كه 20 جلد است و چندين هزار تومان قيمت دارد.

2- مقدارى پول.

3- چيزى كه به آتش و گرماى دنيا نسوزى.

گفت: مورد سوّم. من هم دستگيره ‏ها را بيرون آورده به او دادم. همه خنديدند!

خوب نيست استاد به شاگردش دستور بدهد!.

استادى داشتم كه مدّتى خدمت او درس مى ‏خواندم، يك روز به هنگام درس، درب اطاق باز شد. استاد بلند شد درب را بست و برگشت و درس را ادامه داد.

گفتيم: آقا مى ‏گفتى ما مى ‏بستيم، فرمود: خوب نيست استاد به شاگردش دستور بدهد!.

خدا مى‏ داند هر چه نزدش خواندم فراموش كرده ‏ام، امّا اين برخورد همچنان در ذهنم باقى مانده است.

حجت الاسلام محسن قرائتی و پدر جواد رضویان

اخلاق، ماندگارتر از درس‏

به عيادت يكى از مراجع رفتم، ايشان از جاى خود بلند شد و عمّامه ‏اش را به سرگذاشت و نشست. علّت را پرسيدم. فرمود: به احترام شما!. من تقاضا كردم راحت باشد و استراحت كند، ايشان قبول كرد و فرمود: حال كه اجازه مى ‏دهى عمّامه را برمى ‏دارم.

شايد من تمام درس هايى كه در محضرش خوانده ‏ام فراموش كرده باشم، ولى اين خاطره هنوز در ذهنم مانده كه به احترام من بلند شد و عمّامه به سر گذاشت. براى همين به معلّمان و مبلّغان توصيه مى ‏كنم كه با احترام و محبّت به مخاطبان، تأثير كلام خود را بيشتر كنند.

خاطره تلخ‏
هفت ساله بودم که به یکى از مساجد کاشان رفتم؛ در صف اوّل نماز جماعت ایستاده بودم که پیرمردى مرا به عقب هُل داد و گفت: بچه صف اوّل نمى ‏ایستد! و این در حالى بود که با بى ‏احترامى هم جایى را غصب کرد و هم ذهن کودکى را نسبت به نماز و مسجد منکدر کرد.
پس ‏از گذشت سال ها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است.

معلّم بد اخلاق‏
یادم نمى ‏رود در کودکى وقتى معلّم سرکلاس مى ‏آمد، مشق ‏ها را چنان خط مى ‏زد که گاهى کاغذ پاره مى ‏شد و ما همین طور مات و مبهوت نگاه مى ‏کردیم که آقا! ما تا نصف شب مشق نوشته ‏ایم و شما اصلًا نگاه نکردى که ما چه نوشته ‏ایم؟؛ آن قدر معلّم ما بداخلاق بود که اگر یک روز لبخند مى ‏زد تعجّب مى‏کردیم.
اثر کار معلّم‏
یادم نمى ‏رود روزهایى که مدرسه مى ‏رفتم، وقتى مدرسه تعطیل مى ‏شد بچه‏ ها با سیخى، میخى یا چوبى دیوارهاى مردم را خط مى ‏کشیدند.
فکر کردم که این اثر کار معلّم است. وقتى معلّم مشق شاگرد را خط مى‏ کشد، آن هم طورى که گاهى ورقه پاره مى ‏شود، بچه ها هم در خارج از مدرسه به دیوار مردم خط مى‏کشند.

کتک مبارک‏
مرحوم پدرم بسیار اصرار داشت که من محصل‏ حوزه علمیه و روحانى شوم ولى من مخالفت مى ‏کردم، لذا براى ادامه تحصیل به دبیرستان رفتم.
روزى به مدیر مدرسه گزارش دادم که چند نفر از همکلاسى ‏هایم در مسیر راه مدرسه، دیگران را اذیّت مى ‏کنند، مدیر هم آنها را تنبیه کرد.
آنها متوجّه شدند و در تلافى با هم همفکر شدند و در مسیر برگشت کتک مفصّلى به من زدند که سر و صورتم سیاه شد و بى‏ حال روى زمین افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم. پدرم گفت: محسن چى شده؟. گفتم: هیچى، مى‏ خواهم بروم حوزه و طلبه شوم!.
امروز بسیار خوشحال هستم که در این مسیر قدم گذارده ‏ام و خدا را شاکرم که چگونه با حادثه ‏اى مسیر زندگیم را عوض کرد.

پاداش نیّت خوب‏
روزى به پدرم گفتم: مى خواهى من چه کاره شوم؟. گفت: خوب درس بخوان، دوست دارم مرجع تقلید و عالم ربّانى مثل آیت ‏اللّه العظمی بروجردى شوى. گفتم: شما ثواب پدر آیت الله بروجردى را بردى. چون به این نیّت مرا به قم فرستادى.
جریمه خود
بعضى از روزها به حضور در نماز جماعت اوّل وقت موفّق نمى ‏شدم، تصمیم گرفتم هر روز که از نماز اوّل وقت غافل شدم، مبلغى را به عنوان جریمه بپردازم. پس از مدّتى که حضورم مرتّب شده بود به خود گفتم: تو براى جریمه ناراحتى یا براى از دست رفتن پاداش نماز جماعت؟!.
ضمانت اموال دیگران‏
بچه که بودم با دوستانم به روستاهاى اطراف کاشان مى‏ رفتیم و بدون اطلاع صاحبان باغ ها، میوه ‏هاى آنان را مى ‏خوردیم و فرار مى ‏کردیم؛ فکر مى ‏کردم چون به سن تکلیف نرسیده‏ ام، مسئولیّتى ندارم. سال ها گذشت تا اینکه در حوزه آموختم که تعرّض به مال مردم ضمانت دارد، گرچه در زمان کودکى باشد.
مقدارى پول برداشته و به همان روستا نزد صاحبان باغ ها رفتم و داستان را برایشان تعریف کرده و حلالیّت طلبیدم.
بعضى پول گرفتند و بعضى علاوه بر حلال کردن، ما را به خانه خود مهمان کردند!.

درخت بدون میوه‏
کنار خانه ما باغى بود؛ به پدرم گفتم: این همه درخت، یکى میوه نمى ‏دهد!. گفت: این همه آدم در این خانه زندگى مى ‏کنند، یکى نماز شب نمى‏خواند!.


نصیحت پدرم‏
در چهارده سالگى که براى ادامه تحصیل عازم قم شدم، پدرم آمد پاى ماشین و به من گفت: محسن! «استُر ذَهبَک و ذِهابک و مَذهبک» پول و رفت و آمد و مذهبت را مخفى نگهدار. گفتم: مذهب را براى چه؟. امروز که زمان تقیّه نیست!.
پدرم گفت: منظورم این است که هیچ وقت براى نماز مقیّد به یک مسجد نشو، چون که اگر روزگارى به دلیلى خواستى آن مسجد را ترک کنى مى‏گویند: خط ها دوتا شده، یا آقا مسئله ‏اى پیدا کرده و یا این طلبه ...
فرزندم! مثل امّت باش و به همه مساجد برو و مقیّد به جا و مکان و لباس و شخص خاصّى مباش.
آرى! گوش سپارى به همین نصیحت باعث شد که بحمداللّه وارد هیچ خط سیاسى نشوم.

منبع: حوزه نیوز - پارس نیوز


١٣:٣٧ - پنج شنبه ٢٩ مرداد ١٣٩٤    /    شماره : ٣٦٤٧٤١    /    تعداد نمایش : ٦٠٨١


نظرات بینندگان
کاربر مهمان
1394/06/29 12:45
0
0
با سلام عکس آقای قرائتی باپدر جواد رضویان توهین به ایشان است و اصلا واقعی نیست پدر جواد رضویان سید عبدالله در قم کاسب بود نه عالم و عمامه سفید
کاربر مهمان
1394/07/21 9:20
0
0
سلام عليكم بزرگواري كه به عنوان پدر آقاي جواد رضويان ظاهرا مرحوم مغفور شيخ حسين ايراني از عالمان عامل، صالح ، پاك نهاد و نماينده سابق مردم قم در مجلس شوراي اسلامي هستند .
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 360679 | کل بازدید : 5209492 
اخبار